تبر به دستان

مخالف هر نوع جو رسانه ای هستم که راه میفته؛ همه صاحب نظر و متخصص. همه باید حرف بزن، بدون عمل. خیلی اذیتم می کنه این قضایا. در ظاهر لبخند میزدم و در باطن پوزخند! به تحلیل ها و تمام حوادث اخیر. عمیقا فکر می کردم( و تا حدودی فکر می کنم) صرفا جو رسانه ای هست و چون رسانه همیشه خبرهای بد رو بازتاب میده، حس ناامیدی و یاس بیشتر شده و آدم مدام فکر می کنه همه چی رو به زوال و بدتر شدنه. اشتباهات بیشتر به چشم میاد و و و...

ولی چرا دروغ بگم؟ امروز صبح آتیش گرفتم.

کیو دیدم از خودم امیدوارتر؟ هیچکس!

کیو دیدم از خودم بی احساس تر؟ هیچکس!

کیو دیده بودم طی این سال ها که اصرار داشت باید موند و ساخت، رفتن که فایده نداره و انتخاب ترسوها و عیاشایی هست که فقط میخوان تو یه دوره زندگی کنن، بدون ارزش آفرینی و خلق هویت اعجاب انگیز واسه خودشون؟ هیچکس!

امروز ناراحت شدم، ناامید شدم. اول از همه خودمو دور کردم. دی اکنتیو کردن اینستا، لفت دادن از گروه هایی که افراد غیر متخصص توش بحث سیاسی می کردن، خواهش از اطرافیان که جلوی من صحبت نکنند.موزیک گوش کردم، لایت و دلنشین.چایی خوردم. همه ی سعیمو کردم که پایان نامه بنویسم. همه ی سعیمو کردم که آروم باشم...

ولی هی یاداوری میشه غمی که تا یک ماه دیگه به دست فراموشی سپرده میشه. غم من از دست رفتن جون 176 نفر آدمی که سهوا رفتن، نیست. غم من این نظامه، این مردم. انگار نظام هر روز با صدای بلند تری فریاد می زنه که برید! برید از این خراب شده! تا کجا باید دهنتون سرویس بشه آخه سگ مصبا!

سخته، خیلی سخته. مثل شکستن قلبت تو رابطه ای که همه ی عمر ازش دفاع کردی و خواستی نگهش داری، ولی آخرش خیانت دیدی.

کاش به صلح برسیم، با خودمون، با کشورمون، با دنیامون...