
به نام خدا
بیان که بسته شد جایی برای رفتن انتخاب نکردم. خواستم صفحهای در blogix بسازم که هزار جور ایراد برای تایید هویت گذاشت جلویم که فعلا صرف نظر کردم. یادم آمد که اینجا صفحهای خالی دارم و برای ثبت نام و تایید هویت دردسر ندارم. اما مسئله اینجاست که نمیدانم اینجا جای مناسبی برای آزاد نوشتن هست یا نه. کمی در محیط و نوشتههای آدمها چرخ زدم و همه را خیلی جدی و در مسیر توسعه دیدم. نگاهی هم به خودم انداختم و دیدم خیلی ژنده هستم برای در این جمع بودن. خلاصه اگر کسی توانست راهنمایی کند که این جا جایی هست برای کولینویسها یا همه تمام و کمال شیک و اتو کشیدهاند.
این روزها برای هزارمین بار دارم تلاش میکنم سرم را در یک آخور نگه دارم و از این شاخه به آن شاخه نپردم. تلاش میکنم هفتهای 30 ساعت درگیر کتاب و موضوعهای مورد علاقهام یا گاهاً مورد نیازم باشم. گاهی صبحها خیلی مضطرب میشوم و از اینکه شرایط اینقدر / از ادامه جمله برای حفظ وحدت معذورم ولی خودتان بفمید چرا مضطرب هستم دیگر.
میل شدید داشتم امسال شغل خودم را عوض کنم ولی عین-صاد در کتاب صراط گفت از این تغییر نقشهای مکرر هیچ راهی به سوی آرامش نیست و باید در بازیگری خودت فکری بکنی. دیدم همچین بیراه هم نگفته و کمی دو دل شدم که برم یا بمونم. ولی موسسهای را که در آن به عنوان شغل دوم فعال هستم را حتماً ترک میکنم مگر این که پیشنهاد مالی خیلی خیلی خیلی خوبی بدهد تا راضی بشوم خودم و چیزهایی که برایم مهم است را بفروشم. قرار داد یک ساله دارم با موسسه و هنوز فکر کنم دو ماهی مانده است تا اتمام قرار داد. در این حدود یک سال هر کاری را که دیگران را به خاطرش نکوهش میکردم بعضاً کردم. یواش یواش شعارها و آرمانهایم لجن مال شد و این شد وضعیت. ولی خب بس است دیگر. گور پدر پول به غیر از صورتی که خیلی خیلی خیلی زیاد باشد.
در حال حاضر مشغول خواندن آنا کارنینا هستم و دوست دارم از کارهای دیگرم وقت بدزدم و بنشینم بخوانمش. میترسم که بمیرم و در آن لحظه هم آدم اولویت دار و منظمی نباشم.
یک بار که "تو" به کنایه گفت: تو اتفاقا کون گشاد نیستی! تو هر کاری را که دلت بخواهد انجام بدهی اگر هزار هزار هم سخت باشد انجام میدهی. ولی امان از روزی که دلت با کاری نباشد. هیچ کسی زورش نمیرسد به آن کار مشغولت کند.
به نظرم یکی از مشکلاتی که دارم دقیقاً همین است. اولویتهایم بنا به خواست دلم است و خب طبع این دل بیادب هم این است که هر چند روز یک بار ساز سفر به سرزمینی میکند که رو به رویم نیست. یعنی این که تا چند روز پیش رفتم کتابهای زمان دانشگاهم را برداشتم که بخوانم دوباره. خوب هم جلو رفتم ولی ناگهان مسیر حرکت را عوض کردم و به سمت دیگری رفتم. خلاصه من هر مسیری را که بخواهید چند قدم اولش را رفتهام و نه از سر شکست که از سر این که مسیر دیگری را انتخاب کردم بروم، برگشتم از مسیر.
حالا امسال قرار شد برنامهریزی هفتگی داشته باشم و تلاش کنم خودم را ملزم کنم در مسیری که قرار است آن هفته بروم باقی بمانم تا آخر هفته بعد تصمیم بگیرم که مسیری که آمدهام را ادامه میدهم یا نه.
متنها را ویراستاری یا اصلاح کلمات خیلی نمیکنم و اگر جایی خوشخوان نبود یا اشکالی داشت به کولیوار نوشتنم ببخشید.
خدایا یادمان بده چه چیزی ارزش یادگرفتن و یاددادن دارد.