به نام خدا

امسال خیلی نزدیک بود که آخرین سال در مدرسه بودنم باشد. سال خوبی نداشتم و خیلی هم کار نکردم. فلانی سال اول کار کردن کجا اینی که امسال بودم کجا. ولی خب دوست ندارم سالها بعد به این فکر کنم که از مدرسه فرار کردم.
خیلی زودتر و راحتتر از آن چیزی که فکرش را میکردم در شغلم پیشرفت کردم و وارد یکی از بهترین مدارس شدم. از دور خیلی دلبر بود محیط و همه حرفهای به نظر میرسیدند ولی از داخل بوی گندیدگی میآمد! گندیدههایی که با کاربلدی خودشان را خوب بزک کرده هستند.
شاید همین باعث شد که شوقم بعد چند سال کار از بین برود و خودم هم به سوی گندیدن بروم.
موسسه را که حتماً ترک میکنم (ولی خب آن شرط پیشنهاد مالی خیلی خیلی خیلی خوب را که قبلاً گفتم در نظر داشته باشید.) و وقتم در روز خیلی آزاد خواهد شد. از الان باید شروع کنم طرح سال جدید را بریزم. محتوای کلاس مدنی را هم باید منسجم کنم. شلخته پلخته بودم امسال.
هیچ وقت دوست نداشتم معلمی فداکار و دلسوز بهم گفته بشه! احساس میکنم این حرف را به معلمهایی میزنند که همه زندگی خود را در مدرسه گذاشته و برای پیشرفت خود هیچ کاری نکردهاند. دوست ندارم پلکانی باشم برای این که دیگران قدم بگذارند رویم و بالا بروند دوست دارم همراه باشم و در حین همراهی اگر کمکی ازم بر میآید دریغ نکنم.