به نام خدا
دیشب اعصابم از خدا خورد بود. خوابم نبرد یا خیلی عمیق نشد. یادمه صدای اذان صبح رو شنیدم ولی رو بهش گفتم نمیخونم! صدات رو نمیشنوم! نمیدونم اصلا باید چی بگم بهت!
جدی خدایا این پایین پارازیت خیلی شدید شده. به نظرم مدتی هست که صدای همو خوب نداریم. موج من که درست نیست و همش صدای خش خش دارم. بقیه رو نمیدونم. بهت شک دارم؟ همین که دارم باهات حرف میزنم یعنی شک ندارم. شایدم میترسم شک داشته باشم. آخه دیگه چیزی نمیمونه. باور این که نیستی مرز خطرناکی رو برام باز میکنه. قبول که ازت شرم ندارم و خیلی امام زاده نیستم ولی ببین جاهایی هم بوده که بترسم از بودنت. شاید هم به خاطر خودم ترسیدم نه تو!
خلاصه به نظر میاد که یکم باید رابطمون رو اصلاح کنیم. تو که از خدا بودنت نمیتونی کوتاه بیای و من باید یک سری چیزا رو اصلاح کنم. جدی جدی من خودم ادعا کردم که برم رو زمین میتونم؟ اگر این طوره من خیلی گوه خوردم! سخته خدایی. شما عظمت زندگی رو ببین آخه. چند وقت پیش یکی از آشناها رفته پیش کسی تا ازش دعا اینا رو دور کنه. ناموساً من با دنیا و آدمها که با چشم سر میبینم ریدم تو خودم که باید چیکار کنم حالا دیروز با شنیدن این چیزا اعصابم خورد شد که بابا این دست خر رو باید چیکار کرد. کاش جاهایی رو میشد رمز زد مثل جیتیای و آسونترش کرد. تازه پریشب شروع کردم از خودم مهمترها رو توی ذهن مرور کردن. واقعاً نمیدونم خدا اصلا اهمیتی بهم میده یا نه. دوره نوجونی تلاش میکردم تو رویاهام اونی باشم که یک کار خفنی انجام میده یا اونی که تا آخر سگ جونی کرده. یا اون آدمی که کلی خاطره خفن داره که برای نوههاش تعریف کنه. ولی الان جدی به این فکر میکنم شاید من اون سیاهی لشگری هستم که جنگ بعدی آوار میریزه روی سرش و تموم میشه. یا شاید توی یک تصادف خیلی رندم جونش رو از دست میده.
شاید همینه که هست و من زیادی داستان خوندم. شاید من خیلی پی داستان بزرگ گشتم.
قبلاً پذیرفته بودم که یک آدم معمولیام! اما این جنگ کوبید بهم و هر چیزی که توی قفسه بود بهم ریخت. این انتظار دوباره جنگ هم پیش اومده دوباره. نمیذاره متمرکز باشم.
شاید آدمای داستانها هم معمولی باشن! شاید همه معمولی هستیم! بحث کصشریه