به نام خدا
آلبوم دخت پریوار داره پخش میشه. آهنگ صبح آزادی. داره احساساتم رو قلقلک میده. از پنجره سمت چپ صورتم باد خنک داره میکوبه به صورتم. روی کیبوردم موی اسد گیر کرده. دوست دارم بزنم زیر گریه. دوست دارم خالی بشم. میدونم ی چیزی توی سینم گیر کرده. میدونم اگر الان گریه نکنم شاید روزی، ساعتی یا جایی تبدیل به خشم بشه. ولی خب یادم نمیآد آخرین باری که گریه کردم کی بود. کاش گریم بگیره.
نصف شب صدای تیراندازی میاومد. رفتم تراس سیگاری دود کردم. قبل از تموم شدن سیگار صداها هم قطع شد. هیچ خبری پیدا نکردم. یعنی صدای تیر طبیعی شده؟
موهام رو دیشب زدم. با شماره سه. سرم سبک شده. فکر کنم خودم رو گول میزنم با این کار. اولین باری که کچل کردم به خاطر دلپیرو بود.
امروز باید برای اسد غذا بگیرم. دو کیلو غذا شده 2.700 . دلم نمیآد غذای ایرانی بگیرم ولی این دست فرمون قیمتها داره به این کار میکشوندم. کیفیت از زندگی گربه هم داره میره! ما که جای خود.
امروز کارهام سبکه. ولی تا دیر وقت سرکارم.
کاش گریم بگیره. شبیه سنگ شدم. احساساتم رو حس نمیکنم! شبیه بلایی که کرونا سر مزهها میاورد. میدونی مزهای وجود داره ولی تو قادر به دریافتش نیست. منم میتونم حسی درونم وجود داره ولی انگار توی صندوقی چیزی گیر کرده و من ازش محرومم.
الان داره آلبوم فروغ پخش میشه. همکارم خودش رو پهن کرده روی صندلی و توی هر اوج صداش رو رها میکنه و با خواننده همخوانی میکنه. کاش خفه بشه. دلم نمیخواد خودم بهش بگم که دهنش رو ببنده. هنوز اونقدری کلافه نیستم. همیشه خودش رو غرق عطر میکنه. رد شدنش آدم رو به وجد میآره. خط بویی که از خودش جا میذاره بینظیره ولی همین که برای مدتی کنارت توقف میکنه سر آدم رو به درد میآره. بوش دقیقاً عین حرفهاش میمونه. همین که خیلی سرسری حرف بزنه برای من کافی است ولی این که مخاطب قرارت بدهد و بخواهد ساعتها حرف بزند دوست داری بهش بگویی خفه شو!