
هر وقت خانهی بابابزرگم میرفتیم؛ روی یک مبل روبهروی تلویزیون نشسته بود و کتاب میخواند، همیشه توی ذهنم میگفتم چرا کتاب های بابابزرگ تموم نمیشه؟ تقریبا ۷۰ سالش بود و چه حوصلهای داشت!
کتاب های مختلفی هم میخواند، یک بار دستش کتاب ریاضی دیدم و باورم نمیشد به اون سن داره ریاضی میخوانه و سوال اینجا بود که خواندن ریاضی به چه دردش میخوره؟ خلاصه ادم با سوادی بود.
میخام زندگی سیاسی بابابزرگم را تعریف کنم که خیلی عجیبه...
مامانش ۲۴ تا بچه به دنیا اورده بود که خیلی هاشون همون اول مرده به دنیا می آمدند، با این جمعیت زیاد مدرسه میره و درس میخوانه و بعدا یک فرد انقلابی میشه.
بعد از انقلاب پست و مقام خوبی توی دولت میگیره با این تفاوت که میگه: من برای خدا کار میکنم پس حقوق نمیخوام و هیچ پولی از دولت دریافت نمیکنم.
اگرم پولی میگرفت خیلی کم بوده در حدی که کفاف زندگیش را نمیداده و مجبور بوده همیشه یک چیزی مثل خانه، زمین، وسیله و... را بفروشه تا خرج زندگیش را دربیاره. یعنی با اینکه جایگاه خوبی توی دولت داشته اما توی فقیری زندگی میکرده.
الان که بهش فکر میکنم خیلی عجیبه! مثلا من نوعی، اصلا خودم را به خاطر آرمانی که توی ذهنم دارم هیچ وقت به مشقت و زحمت نمیندازم، این کار خیلی باور عمیقی میخاد و مردمان اون موقع این باور را داشتند.
خلاصه عناوین مختلف را در دستگاه حکومتی میگیره مثل رئیس اتحادیه گران فروشا، رئیس اداره گمرک و...
یک داستان جالب که همیشه از بابابزرگم نقل مجالس هست اینه: وقتی رئیس گران فروشا میشه اولین نفر برادر خودش که خرما فروش بوده را به اتهام گران فروشی دستگیر میکنه و بعد از اون هیچ وقت رابطش با برادرش خوب نمیشه.
خلاصه از یک جایی به بعد سرد میشه آدم صادقی مثل بابابزرگ من برای این همه فساد انقلاب نکرده بود، جبهه نرفته بود و با اجنبی نجنگیده بود که بعدش اختلاس های چند صد میلیاد دلاری لو بره، ارمانش این نبود و حس میکرد به جایی که هست تعلق نداره. گوشه گیر و منزوی شده بود از حکومت بیرون میاد و سعی میکنه خودش را به فعالیت های مختلف سرگرم کنه.