
امروز بعد از مدتها رزومه فرستادن به موقعیتهای شغلی خیلی متفاوت بالاخره به مصاحبه دعوت شدم.
صبح که بیدار شدم از اینکه قراره برم مصاحبه خوشحال بودم قند تو دلم آب میشد، اگر هم قبول نمیشدم حداقل خودم را محک میزدم و میدیدم چند چندم.
بهترین لباسامهام را پوشیدم، عطر را روی خودم خالی کردم و برای پرسیدن هر سوالی مربوط به استخدام آماده شدم. سوار اتوبوس شدم و به سمت شرکتی که قرار بود ازم مصاحبه کنند، رفتم.
نمیدونم چطوری شد اما شرکت را پیدا نکردم پس از ۲ تا ۳ نفر آدرس شرکت را پرسیدم و یکی از اون آدم ها خیلی رندوم بهم گفت: خواهرانه بهت میگم تو این شرکت نرو... میگن کارشون صادرات وارداته اما پول مردمو بالا میکشن؛ اینجا تا چند ماه پلمپ بود و الانم دنبال آدمی هستن که بزارن اون جا و خودشون از ایران برن.
باورم نمیشد همهی ذوقی که داشتم به یک دفعه خوابید. خودم باید تحقیق می کردم تا باور کنم؛شاید اون آدم دروغ میگفت. داخل شرکت را نگاه کردم دیدم انگار واقعا دارن همه چیز را جمع میکنند و در آخر، اون روز هم مصاحبه نرفتم.
خیلی به غرورم برخورد بعد حدود ۴۰ تا رزومهای که توی سایت های مختلف فرستاده بودم و همشون به خاطر نداشتن سابقه کار رد شده بود، وقتی خیلی ناامید شده بودم بالاخره یکی قبول کرد.
وقتی دانشگاه تهران قبول شدم همه بهم میگفتند؛ دیگه نونت تو روغنِ، استادهامون هم یک طوری رفتار میکردند انگار ماهایی که اون جا درس میخوانیم نخبههای این کشوریم و همهجا بدون استثنا بعد فارغ التحصیلیمون ما را سورمهی چششون میکنند. اما همش دروغ بود؛همش توهم بود؛ همش خیال بود.
از اون جایی به این نتبجه رسیدم که ما یک اکیپ چهار نفره بودیم و بعد فارغ التحصیلی وضعیت شغلیمون به این شرحه:
نفر اول فروشنده توی مغازه شیرینی فروشی
نفر دوم حسابدار یک شرکت کوچک
نفر سوم صندوقدار هایپرمارکت خانوادگی
نفر چهارم که من باشم فروشنده مغازه بابام
هیچ کدام با مدرک تحصیلیمون به هیچ جایی نرسیدیم، کشور عجیبیه فساد توی سیستم همه جا رو گرفته با وجود کارشناسی دانشگاه تهران و احتمالا شایستگی بالا اما چون آشنای کسی نیستیم پس کار مرتبطی هم نداریم.
نظر استادهامونم تو این وضعیت بیکاری به دو گروه تقسیم میشه:
گروه اول میگن برای آزمون استخدامی بخوانید.
گروه دوم میگن خودتون یک کسبوکاری راه بندازید.
من که مخالف سفتوسخت مهاجرت بودم اما امروزِ روز گاهی به رفتن فکر میکنم
انشالله که خیره...