
از یک جایی به بعد توی زندگیم حس کردم عکاسی را خیلی دوست دارم و یک جورایی عاشق عکاسی ام؛ بدو بدو رفتم تو گوگل و تلگرام و یوتیوب و... کلی فیلم آموزشی دیدم و شروع کردم عکاسی کردن از دوروبرم.
همیشه و هر لحظه گوشی دستم بود و از هر چیزی عکس میگرفتم آدمها، گل ، درخت ، خیابابان و .. بعد با شوق و ذوق به اطرافیانم نشان میدادم. آنها بهم میگفتن نه بابا ،فاطمه این عکسها اصلا خوب نیست و به احتمال زیاد استعدادی تو عکاسی نداری.
کم کم سرد شدم و عکاسی را ول کردم در حدی که از خودمم به زور عکس میگرفتم. پروسهی عاشق عکاسی شدن و رها کردنش ۲ و نیم ماه طول کشید.
تا اینکه امروز بعد یکسال و خورده ای داشتم پروفایل بچههای دانشگاهمون را نگاه میکردم و به یک عکس آشنا خوردم؛ مطمئن بودم من این عکس را دیدم، یکم که بیشتر فکر کردم یادم امد اصلا خود من این عکس را گرفتم و تو گروه دانشگاه گذاشتم. سیوش کردم و رفتم تو گالریم و با عکس اصلی مطابقت دادم، واقعا این عکس را من گرفته بودم و یکی اینقدر دوسش داشته، که پروفایلش گذاشته بود.
اون لحظه باورم نمیشد تا حالا تو زندگیم اینقدر قند تودلم آب نشده بود همین طوری اشک میریختم، شاید چیز کوچکی باشه اما من از ته دلم خوش حال شدم.
سریع رفتم عکس را به مامانم نشان دادم و مامانم گفت: وای فاطمه چه عکس قشنگیه،بهش گفتم: من این عکسو بارها و بارها بهت نشان دادم و فقط گفتی معمولیه ، چطور الان قشنگ شده؟؟؟
به نظرم توی هیچ کجای زندگی نباید منتظر حمایت و تشویق دیگران باشی، چون آدمها برای اینکه شبیهشون باشی فقط سنگ جلو پات میندازن و از ادامهی مسیر دلزده ات میکنند،فقط باید راه خودت را ادامه بوی و بعد هر زمان که موفق شدی اون موقع است که لایق تشویق دیگران میشی اون موقع است که کارتو میبینن و شاید دوست داشته باشن.