
وقتی کنکور دادم برای انتخاب رشته پیش مشاور رفتم. بهش گفتم: من فقط و فقط رشتههای پزشکی و پیراپزشکی را میرم؛ اگر نشد پشت کنکور میمونم و اصلا رشتههای مدیریت و حسابداری و... را نمیرم. ( اون موقع چند تا از اطرافیانم این رشتهها را خوانده بودند و بیکار بودند.)
مشاور بهم گفت: مگه میخوای مردود بشی؟ این رشتهها را هم بزن اگر نخواستی بعدا انصراف میدی. راست میگفت ولی من هیچ وقت جرئت انصراف دادن نداشتم.
وقتی ترم ۱ دوباره میخواستم برام کنکور بخوانم همه منصرفم کردن و وقتی ترم ۵ با تمام وجود به خانوادم گفتم من میخوام انصراف بدم همه سعی کردن جلومو بگیرن.
الان ۴ سال از اون موقع که رشتهی مدیریت دولتی قبول شدم میگذره کلاس ها تمام شده و تقریبا دارم فارغ التحصیل میشم جالب اینجاست که ناراحتم؛ من که همیشه دوست داشتم زودتر درسم تمام بشه و من وارد مرحلهی جدیدی از زندگیم بشم پس چرا ناراحتم؟
خب جوابش خیلی واضحه چون بعدش را نمیدونم یعنی اینکه نمیدونم بعد از این جا قراره چکار کنم و همین باعث اضطراب من شده. اضطراب خودشو به شکل غم و اندوه داره نشان میده مثلا افرادی که سر کار میرند و میدونند بعد تموم شدن دانشگاه قراره چکار کنند کمتر دچار این ناراحتی میشوند.
و اینکه وقتی پادکست رواق درمورد اگزیستانسالیسم را گوش میدادم آقای فرزین رنجبر میگفت تجربه مرگ این نیست که تو بمیری و تمام بشه.
بعضی از اتفاق های زندگی برات مثل مرگ دردناکه مثل شکست عشقی، از دست دادن یک عزیز، فارغ التحصیل شدن از دانشگاه و...
خلاصه دل کندن از کلی خاطرات کلی سخته ولی باید انجام بشه. من هنوزم نمیدونم این رشته را دوست دارم یا اینکه توی دام تعهد احساسی اجتماعی افتادم جالب این جاست بدون کنکور تو رشتهی خودم با استعداد درخشان قبول شدم و باز قراره ۲ سال دیگه از عمرم را با این رشته بگذرونم.