ویرگول
ورودثبت نام
مجهول
مجهولکاملا نامعلوم و کمی معلوم
مجهول
مجهول
خواندن ۲۰ دقیقه·۴ ماه پیش

نقد فیلم فارست گامپ «1994» | نوستالژی فریبنده

فارست گامپ محصول سال ۱۹۹۴ به کارگردانی رابرت زمکیس است.این فیلم در جایزه اسکار، با وجود رقیبانی مانند «داستان عامه پسند» و «رستگاری در شاوشنک»، تمام جوایز مهم اسکار اعم از جایزهٔ بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر مرد، بهترین فیلمنامه غیراقتباسی، بهترین جلوه های بصری و بهترین تدوین را از آن خود کرد. فارست گامپ در میان عامه مردم فیلمی محبوب و پرطرفدار است و در سایت مردمی IMDB جایگاه یازدهم را میان بهترین فیلمهای تاریخ به دست آورده است.

خلاصه داستان:

فارست گامپ،مردی با بهرهٔ هوشی پایین اما قلبی بسیار مهربان، به شکلی باورنکردنی در قلب مهمترین رویدادهای تاریخی آمریکا حاضر میشود. او بدون آنکه واقعاً بفهمد چه میکند، به قهرمان جنگ ویتنام، ستارهٔ پینگ‌پنگ و سرمایه‌دار میلیونر تبدیل میشود. اما تمام موفقیتهایش برای او اهمیت ندارد و تنها هدفش بازگرداندن عشق همیشگی زندگیش، جنی، است. داستان، سفر معصومانهٔ او برای پیدا کردن سرنوشت خود در جهانی پیچیده است.

فارست گامپ
فارست گامپ

توجه: این نقد عمدتاً بر تحلیل روایت و شخصیت‌پردازی فیلم متمرکز است و کمتر به میزانسن (مانند زوایای دوربین و نورپردازی و ...) می‌پردازد؛ چرا که از نظر منتقد، این وجوه تأثیر تعیین‌کننده‌ای بر درک هستهٔ اصلی روایت و ارزش اثر مورد بحث ندارند.

تحلیل سکانس ابتدایی فیلم:

در سکانس ابتدایی فیلم یک پر را می‌بینیم.پر از آسمان کمکم شروع به فرود می‌کند. از روی سر یکی از عابران عبور می‌کند. از کنار یک عابر دیگر می‌گذرد. در طی همین گذرها، در نهایت در کنار فارست گامپ فرود می‌آید. این سکانس، خلاصهٔ تمام فیلم فارست گامپ است. چیزی که فقط یک نفر دارد. از همه می‌گذرد و خیلی اتفاقی نصیب فارست می‌شود. داستان زندگی فارست گامپ خوش‌شانس.

فارست گامپ
فارست گامپ

نقد و تحلیل شخصیت‌ها:

فارست:

از هرکسی درخواست کنید که خلاصه‌ای از فیلم فارست گامپ به شما ارائه دهد،به احتمال زیاد می‌گوید: «داستان دربارهٔ شخصیتی به نام فارست است که به طور ناگهانی در موقعیت‌های عجیبی قرار می‌گیرد و اتفاقات جالبی برایش رخ می‌دهد و...»

اما چرخهٔ نقد از اینجا شروع می‌شود که از خود بپرسیم چرا فیلمی باید چنین روایتی داشته باشد. چرا شخصیت‌ها ناخودآگاه و بی‌اراده درگیر حوادث می‌شوند؟ آیا در چنین فیلمی، اصولاً چیزی به نام شخصیت وجود دارد؟

ما از کودکی فارست،با داستان زندگی او همراه می‌شویم. او شخصی کندذهن (با آی‌کیوی ۷۵) و معلول حرکتی است. اولین بار او را در مطب دکتر می‌بینیم که برای او کفش‌های مخصوصی ساخته است. زیرا او معلول حرکتی است. و همین امر موجب می‌شود که مدام توسط افراد مختلف تحقیر شود. همین‌هاست که کمکم شخصیت فارست را می‌سازند. فارست مورد قضاوت دیگران قرار می‌گیرد؛ واکنش‌های او را هم می‌بینیم. او نمی‌تواند کاری بکند. این‌ چیزها درباره فارست باعث می‌شود که فارست در کودکی، شخصیت‌پردازی خوبی داشته باشد.

روزی از همین تحقیرها، گروهی از بچه‌ها شروع به پرتاب سنگ به سوی فارست می‌کنند. فارست با سرعت هرچه تمام‌تر فرار می‌کند. اما معلولیت او، عرصه را برای سریع دویدن فارست تنگ می‌کند. در همین حین فارست از تمام قید و بندها رها می‌شود. تمام ابزارهای کمکی حرکتی او می‌شکنند و فارست خیلی اتفاقی می‌دود. با سرعت بسیار زیاد و به مقصد نامعلوم. درست است؛ خیلی اتفاقی. باید بگویم که این فیلم ابداً انگیزشی نیست. آیا هرکس که در خطر باشد، از قید و بندهای خود رها می‌شود؟ آیا اگر یک شخص نابینا مجبور باشد که در یک موقعیت خاص چیزی را ببیند، می‌تواند؟ بیایید از این قیاس‌های خارج از منطق فیلم دوری کنیم و با خود منطق فیلم قضیه را بررسی کنیم. در ادامه، فارست و دوستش آرزو می‌کنند که بال دربیاورند و پرواز کنند. آیا می‌توانند؟ در جلوتر، در جنگ ویتنام، دوست فارست می‌میرد. پاهای فرماندهٔ فارست قطع می‌شود. آیا با این وجود می‌توان گفت که فیلم فارست گامپ انگیزشی است؟ ابداً. خود کارگردان این را می‌فهمد. پس ما فقط یک اسم می‌توانیم بر این فیلم بگذاریم: داستان زندگی فارست گامپ خوش‌شانس.

پیش‌تر گفتیم که شخصیت‌پردازی فارست در کودکی خوب است.اما در بزرگسالی ابداً اینطور نیست. گفتیم که در کودکی یک سری عمل و عکس‌العمل دارد. اما در بزرگسالی فقط حرکت می‌کند. خودش هم نمی‌داند به کجا. از همان صحنه‌ای که فارست توانایی دویدن را به دست می‌آورد و دیگر معلول حرکتی نیست، ناگهان به بزرگسالی فارست می‌رویم. باز هم گروهی او را مسخره و تحقیر می‌کنند. به او سنگ پرتاب می‌کنند. فارست هم می‌دود. آن‌قدر می‌دود که خیلی اتفاقی از زمین فوتبال رد می‌شود. مربی و عوامل فنی تیم فوتبال، سرعت فارست را می‌بینند و متحیر می‌شوند. به همین دلیل او را به عضویت تیم فوتبال دانشگاه آلاباما درمی‌آورند. دوران دانشگاه فارست تمام می‌شود. خیلی اتفاقی وارد جنگ می‌شود. خیلی اتفاقی به پینگ‌پنگ علاقه‌مند می‌شود. در پینگ‌پنگ بسیار حرفه‌ای است. به چین می‌رود. مهارت ورزشی او خیلی اتفاقی به مسائل سیاسی گره می‌خورد و.... او در هیچ‌کدام از این اتفاقات فکر نمی‌کند.تصمیم نمی‌گیرد. انتخاب نمی‌کند. او شخصیتی منفعل است. بردهٔ سرنوشت است. چطور می‌توان یک شخصیت بی‌اراده را شخصیت دانست؟ تا زمانی که ما اهداف و عقاید یک شخصیت را ندانیم، نمی‌توانیم او را درک کنیم و در نتیجه با او همذات‌پنداری کنیم. حتی ارزش مفهومی هم ندارد. برای مثال فیلم بری لیندون را درنظر بگیرید. شخصیت بری یک ضدقهرمان است. قدرت‌طلب، حیله‌گر و شجاع. ما چندان با او همذات‌پنداری نمی‌کنیم. اما می‌توانیم او را تحلیل کنیم. چه شد که او به ورطهٔ نابودی کشیده شد. اما فارست به هیچ‌وجه چنین منطقی ندارد. او فقط یک بردهٔ سرنوشت است.

در این میان فقط یک بار فارست واقعاً انتخاب می‌کند. آن هم زمانی است که تصمیم می‌گیرد که یک قایق بخرد و میگو صید کند. دلیل این کار هم این است که او یک انگیزهٔ خوب دارد. یک دوست خوب. بوبا، دوست فارست همیشه دربارهٔ میگو حرف می‌زد. بوبا و فارست به هم قول داده بودند که بعد از جنگ یک قایق بگیرند و باقی عمر خود به شکار میگو بپردازند. بوبا در جنگ می‌میرد. اما دوستی میان آن‌ها آن‌قدر قدرتمند است که فارست حتی بعد از مرگ دوستش هم، به یاد او، به قولشان عمل می‌کند.

فارست گامپ
فارست گامپ

جینی و رابطهٔ جینی و فارست:

جینی،معشوقهٔ فارست است. اولین دیدار آن‌ها در کودکی است. فارست برای اولین بار به مدرسه می‌رود. زمانی که فارست وارد اتوبوس مدرسه می‌شود، هیچ‌کس حاضر نمی‌شود قبول کند که فارست کنارش بنشیند؛ به خاطر معلولیتش. در میان آن جمع، جینی تنها کسی است که به فارست اجازه می‌دهد کنارش بنشیند. این حرکت از همان ابتدا برای فارست بسیار مهم و دوست‌داشتنی است. جینی و فارست با هم دوست می‌شوند. دوستان بسیار صمیمی. تمام شب و روز را در کنار هم می‌گذرانند. اما این هم یک اشتباه دیگر فیلم است. آن معارفه و شروع کافی نبوده. دوستی کاملاً ناگهانی رخ می‌دهد. شاید به‌خاطر این است که زمیکس علاقه داشته کل تاریخ نیمهٔ دوم قرن بیستم را در فیلمش جا دهد و برای همین بوده که نماهای معارفه و جرقه های اولیه، روی هم رفته دو دقیقه نمی‌شود. به هر نحو، آن‌ها دوستان صمیمی هستند. فیلم، در ادامه هم خوب عمل نمی‌کند. درست است که آن ملاقات ابتدایی برای یک دوستی محکم و پایدار کافی نبوده. اما هنوز هم راه نجاتی هست ولی زمیکس این کار را نمی‌کند. آن‌ها هیچ دیالوگ مهمی با هم برقرار نمی‌کنند. هیچ ارتباط عمیقی بینشان شکل نمی‌گیرد. تنها تصویری که از ارتباط جینی و فارست داریم این است که یک نفر روی درخت می‌نشیند و دیگری از درخت آویزان می‌شود. کارگردان چیزی از عشق و محبت به ما نشان نمی‌دهد، او فقط می‌گوید که آن‌ها خیلی رابطهٔ عمیق و خوبی دارند. همین. در ضمن کارگردان هم از ما انتظار دارد که باور کنیم فارست تا آخر عمر عاشق جینی است.

در این میان باید به این هم اشاره کنیم که پدر جینی یک دائم‌الخمر کودک‌آزار است.ما حتی صورت او را هم نمی‌بینیم اما به کامل‌ترین نحو ممکن در سی ثانیه معرفی می‌شود و می‌رود. در تنها سکانسش در این فیلم، با فریادی بلند جینی را صدا می‌زند. عصبانی می‌شود و با یک بطری مشروب در دست به سرعت به سمت جینی حرکت می‌کند. یک معارفهٔ کامل که همهٔ ویژگی‌های او را برملا می‌کند. جینی که توسط پدرش مورد آزار قرار می‌گیرد. و همین امر به روح و روان او آسیب می‌زند. به طوری که حتی وقتی پلیس او را از پدرش جدا می‌کند و او را به مادربزرگش می‌سپارد، هنوز ترس و لرز در وجودش باقی می‌ماند. و به همین دلیل بعضی شب‌ها را کنار فارست سپری می‌کند.

به هر نحو،فارست و جینی بزرگ می‌شوند. به دانشگاه می‌روند. کالج جینی تک‌جنسیتی است و به همین دلیل، بالاخره راه فارست و جینی از هم جدا می‌شود. اما فارست هنوز هم به جینی سر می‌زند. روزی از همان روزها، فارست با یک جعبه شکلات، دم در خوابگاه جینی منتظر است که او را ملاقات کند. جینی سوار بر یک ماشین، به همراه دوست‌پسرش به جلوی خوابگاه می‌رسد. اما قصد پیاده شدن ندارد. در حالی که در پس‌زمینه یک موسیقی جاز پخش می‌شود، فارست در حال دیدن جینی است که دارد با آن شخص، رابطهٔ جنسی برقرار می‌کند. فارست از خود بیخود می‌شود و سریع می‌دود، در ماشین را باز می‌کند و آن پسر را کتک می‌زند. راستی. شاید بگویید این یک نمونه از انتخاب‌های فارست است و او خودش واقعاً انتخاب کرده که چنین کاری کند. اما متأسفانه باید بگویم وقتی کارگردان از ابتدا رابطهٔ میان فارست و جینی را به خوبی نساخته است، این حرکت‌ها چیزی بیش از یک کاریکاتور و تیپ شخصیتی از فارست نمی‌سازند. در ادامه جینی از فارست عصبانی می‌شود.اما سپس او را به دلیل خیس بودن لباس‌هایش، به داخل دعوت می‌کند. فارست روی تخت نشسته. ناگهان می‌بینیم جینی قصد تحریک کردن او را دارد. هم فارست متعجب می‌شود هم ما. اصلاً چرا؟ چه دلیلی دارد؟ ابداً این را نمی‌فهمیم.

در ادامه فارست به جنگ می‌رود.از هم جدا می‌شوند. و پس از مدتی، دوباره جینی را می‌بینیم. شغلش این است که در حالت عریان، آواز می‌خواند و طبعاً هم مورد آزار قرار می‌گیرد. فارست باز هم جینی را نجات می‌دهد. دوباره از هم جدا می‌شوند تا اینکه جنگ تمام می‌شود. باید باور کنیم که دلشان برای یکدیگر تنگ شده است. دوباره فارست و جینی رابطهٔ خوبی با هم دارند اما در نهایت جینی، شخصی را که او را مورد آزار قرار می‌دهد بر فارست ترجیح می‌دهد. به مواد مخدر روی می‌آورد، تا مرز خودکشی می‌رود و.... کارگردان برای هیچ‌کدام از این‌ها دلیل موجهی ندارد. نمی‌تواند یک دلیل خوب برای سیر تحولات جینی ارائه دهد. نمی‌تواند بگوید چرا جینی همیشه ترجیح می‌دهد یک ابژهٔ جنسی بماند. او برای همهٔ این‌ها یک دلیل دارد: جینی در کودکی توسط پدرش آزار دیده. واقعاً دلیل خوبی است. اما به هیچ‌وجه کافی نیست. زمیکس تمام ارادهٔ انسانی را نفی می‌کند. از جینی هم مانند فارست، یک بردهٔ حوادث می‌سازد. فقط با این تفاوت که جینی انتخاب می‌کند ولی همیشه انتخاب‌هایش اشتباه هستند. و زمانی زمیکس این تهی بودن را فریاد می‌زند که در اواخر فیلم، جینی به خانهٔ پدرش سنگ پرتاب می‌کند و می‌گرید. یا هم جایی که فارست، خانهٔ پدر جینی را تخریب می‌کند. به تنهایی صحنه‌های بدی نیستند اما کارگردان دارد فریاد می‌زند که برای مجموعه اعمال جینی هیچ دلیل دیگری ندارد و مخاطب باید به همین راضی شود. در این صورت باید قبول کنیم که او به هیچ وجه یک شخصیت نیست. او فقط یک نماد سطحی از تروماهای کودکی است.

در ادامه،جینی دوباره نزد فارست می‌آید. مدتی می‌ماند. یک بار با او رابطهٔ جنسی برقرار می‌کند و سپس می‌رود. دیگر نیاز به تکرار دوباره نیست که چرا فارست را ترک می‌کند. کارگردان چیزی بیش از آن یک دلیل برای ارائه ندارد.

فارست بسیار سرخورده و ناامید شده است.بدون هیچ دلیلی، مثل همیشه می‌دود. اما این بار دویدنش سه سال و دو ماه و چهارده روز و شانزده ساعت طول می‌کشد. فارست واقعاً هیچ دلیل مشخصی از این کار ندارد ولی واکنش مردم در نوع خودش جالب است. گروهی فکر می‌کنند فارست برای اعتراض به دولت می‌دود. گروهی می‌گویند برای محیط و زیست. گروهی می‌گویند برای اقلیت‌های جنسیتی و....... فارست به یک شخصیت مشهور تبدیل می‌شود.در تلویزیون و روزنامه‌ها همیشه دربارهٔ وضعیت دویدنش گزارش تهیه می‌شود. در نهایت روزی خسته می‌شود و برمی‌گردد. جینی دوباره برمی‌گردد و پیش فارست زندگی می‌کند.احتمالاً به‌خاطر این است که مریضی ناشناخته‌ای دارد و می‌خواهد در آخر عمر کسی کنارش باشد و در ادامه هم فارست، از فارست گامپ کوچک که فرزندشان است مراقبت کند. آن‌ها با هم ازدواج می‌کنند. هیچ چیز را نمی‌توان دربارهٔ انگیزه‌های جینی گفت. صرفاً شاید بتوان گفت یک رستگاری ناقص است. پایانی بر یک ماجراجویی ضعیف. سقفی که بر پایه‌های ضعیف بنا شده.

و بله.جینی می‌میرد و فارست از فرزندشان مراقبت می‌کند. فارست وقتی برای اولین بار پسرش را می‌بیند از جینی می‌پرسد که آیا فرزندشان باهوش است؟ فارست در عمل این را می‌گوید اما ما باور نمی‌کنیم که آیا واقعاً برایش مهم است یا نه. چون این فقط مربوط به بخش‌های ابتدایی فیلم بود و در ادامه همهٔ تحقیرها و ضعف‌های فارست، در زیر موفقیت‌هایش پنهان می‌شوند.

فارست گامپ
فارست گامپ

مادر فارست:

مادر فارست یکی از معدود شخصیت‌هایی است که شخصیت‌پردازی نسبتاً خوبی دارد. او انگیزه‌های قوی برای خودش دارد. اصول محکم برای تربیت فرزندش. او همیشه به فارست می‌گوید که همهٔ انسان‌ها متفاوتند و او نباید حس کند که از بقیه ضعیف‌تر است. هرچند که برای اثبات این حرف به مدیر مدرسه، دست به کارهای نامناسبی می‌زند. او در تمام طول فیلم، یک مادر مهربان باقی می‌ماند. همواره از فارست حمایت می‌کند. و در نهایت در آرامش از دنیا می‌رود. اما حتی او هم تناقضاتی دارد. او می‌گوید زندگی مانند یک جعبه شکلات است. نمی‌دانی چه چیزی از توش درمی‌آید. اما از طرفی در اواخر فیلم می‌گوید که هرکس خودش سرنوشت خودش را می‌سازد. هرچه می‌خواهد باشد اما این دو دیالوگ یک تناقض آشکار دارند. تناقض آشکار در این دو عقیده یعنی تناقض خود شخصیت. ولی باز هم این یک ضعف تا حدی قابل چشم‌پوشی است و نمی‌توانیم قدرت شخصیت او را انکار کنیم.

فارست گامپ
فارست گامپ

بوبا:

بوبا دوست فارست در جنگ است.وقتی حرف از بوبا می‌شود فقط یاد یک چیز می‌افتیم: میگو.

صحنهٔ معارفهٔ بوبا بسیار آشنا است. فارست مانند قبلاً وارد اتوبوس اعزام به جنگ می‌شود. هیچ‌کس نمی‌خواهد که فارست کنارش بنشیند اما بوبا از او پذیرایی می‌کند. این صحنهٔ فارست گامپ واقعاً نوستالژیک است. ما را به یاد جینی می‌اندازد. اما این سکانس واقعاً بد است. چون اصلاً دلیلی ندارد که دیگران او را طرد کنند. نه ناتوانی حرکتی دارد. نه هنوز رفتاری انجام داده که باعث شود دیگران فکر کنند او کندذهن است. اما این نوستالژی پوچ، سبب پیدایش چنین صحنه‌ای می‌شود. به هر نحو،فارست کنار بوبا می‌نشیند. بوبا کاملاً از گذشته‌اش حرف می‌زند. در همان سکانس معارفه کاملاً با گذشته، خانواده و اهدافش آشنا می‌شویم.

این ملاقات اتوبوسی مانند ملاقات ابتدایی جینی و فارست نیست. صرفاً یک سکانس عاطفی نیست. بلکه به شخصیت عمق می‌دهد. بوبا تبدیل به دوست صمیمی فارست می‌شود.ما هم بوبا را دوست داریم. چون او را می‌فهمیم. او یکی از مهم‌ترین ابزارهای زنده نگه داشتن کمدی در جنگ است. به هم قول می‌دهند که در آینده، در کنار هم به شکار میگو مشغول شوند. با هم روزگار خوبی را سپری می‌کنند. و نهایتاً یک روز بوبا می‌میرد. و همین عمق دوستی بین آن‌ها باعث می‌شود حتی با وجود مرگ بوبا، فارست به یاد او بعد از جنگ به شکار میگو مشغول می‌شود. بوبا شخصیتی است که تاثیر خود را بر روایت می‌گذارد و تا حد نیاز شخصیت‌پردازی خوبی دارد.

ستوان دن:

ستوان دن،فرماندهٔ فارست در جنگ است. او طی یک عملیات تا پای مرگ می‌رود اما فارست جان او را نجات می‌دهد. او زنده می‌ماند ولی در طی جنگ، هر دو پایش را از دست می‌دهد.

او بعداً فارست را می‌بیند و نسبت به او ابراز تنفر می‌کند. نسبت به خدا بی‌اعتقاد شده است و تمام این‌ها منطقی است. هرکسی که هر دو پایش را در جنگ از دست دهد ممکن است احساس ضعف کند. ممکن است آرزو کند که ای کاش می‌مرد. ستوان دن هم اینگونه است. یک بار دیگر خیلی اتفاقی فارست دوباره جان او را نجات می‌دهد.

در نتیجهٔ همین اتفاق، احترام ستوان دن نسبت به فارست بیشتر می‌شود. او دیگر راضی شده که فارست کار بدی نکرده و صرفاً جانش را نجات داده است. اما همچنان از خدا شاکی است. به هرحال او هر دو پایش را از دست داده. مدتی فارست کنارش می‌ماند.فارست می‌گوید که بعد از آن همه افتخار در پینگ‌پنگ و جنگ، ... می‌خواهد به صید میگو بپردازد. ستوان که این کار را بیش از حد احمقانه می‌داند و فکر می‌کند که هیچ وقت انجام نخواهد شد، می‌گوید که اگر واقعاً فارست به سراغ چنین کاری برود، او را همراهی می‌کند.

فارست واقعاً این کار را می‌کند. و ستوان هم واقعاً او را همراهی می‌کند. یک قول تمام‌عیار. اوضاع خوب پیش نمی‌رود. هرچه تلاش می‌کنند فایده ندارد. ستوان همچنان به همه چیز بدبین است. اما ناگهان در طی فعل و انفعالاتی، صید میگو به طرز چشمگیری رشد پیدا می‌کند. بینش ستوان کمکم تغییر می‌کند. او کاملاً عوض می‌شود. می‌بیند که حتی بدون پا هم می‌توان از دنیا لذت برد. یک سیر تحول کامل و کم‌نقص. در ضمن باید اشاره کرد که در کنار همهٔ این‌ها، قدرت بازیگری هم تاثیر چشمگیری روی این شخصیت‌پردازی دارد.

همه چیز دربارهٔ ستوان دن خوب است. به غیر از یک پایان اضافه. در سکانس‌های پایانی و هنگام ازدواج فارست ستوان دن را می‌بینیم. پاهای مصنوعی بسیار خوبی برای خودش دست و پا کرده و در ضمن نامزد هم دارد. این یک اشتباه محض است. انگار که ستوان دن برای کامل شدن به این چیزها نیاز داشته است. او مسیر خود را کاملاً طی کرده بود و آن را به اتمام رسانده بود و الان کارگردان انگار می‌خواهد بگوید او حتماً باید پا داشته باشد تا کامل باشد. به هر نحو، شخصیت ستوان دن کاملاً ساخته و پرداخته و خوب است و فقط یک نقص جزئی در پایان دارد.

فارست گامپ
فارست گامپ

اتفاقات تاریخی:

فارست گامپ به همهٔ مسائل می‌پردازد. کل تاریخ نیمهٔ دوم قرن بیستم آمریکا را مرور می‌کند. دربارهٔ مسائلی مانند کودک‌آزاری صحبت می‌کند. اما همهٔ این‌ها را با حماقت تمام و لحنی ابلهانه روایت می‌کند. حتی اگر ابلهانه نباشد، جانبدارانه و سیاست‌زده است. فارست وارد جنگ می‌شود.از همان ابتدا قصد تقلید یا شاید هم تمسخر «غلاف تمام فلزی» کوبریک را دارد. اگر واقعاً می‌خواسته که از آن تقلید کند به هیچ‌وجه نمی‌تواند. اما اگر قصد تمسخر دارد کار بسیار اشتباهی می‌کند. فیلم کوبریک خود را به عنوان یک فیلم ضد جنگ معرفی می‌کند. و حالا فارست گامپ با کمدی کردن آن روایت، کاملاً نشان می‌دهد که عملاً جنگی بودن، ضد جنگ بودن یا هر چیز دیگری برایش مهم نیست. فارست گامپ با تقلید فرم «غلاف تمام فلزی» دربارهٔ تبدیل کردن انسان‌ها به ابزار کشتار، آن اردوگاه‌ها را بسیار دوستانه و لذت‌بخش توصیف می‌کند.

فارست گامپ
فارست گامپ

در جنگ عموماً آهنگ‌های شاد پخش می‌شود و عملاً جنگ را از یک فاجعهٔ بشری، تبدیل به یک خوشگذرانی می‌کند. تا به اینجا به زیبا و جالب نشان دادن جنگ پرداختیم.فیلم فارست گامپ در ادامه علاوه بر رمانتیزه کردن جنگ، آن را جانبدارانه و احمقانه روایت می‌کند. در جبههٔ آمریکایی‌ها صلح و صفا برقرار است. موزیک شاد پخش می‌شود. همه با هم رفیق هستند. اما از ویتنام چه داریم؟ موشک. این فیلم عملاً هیچ چیز غیر از موشک، از ویتنام نشان نمی‌دهد. سربازان شاداب آمریکایی در حال زندگی بودند که ناگهان بمب‌ها و موشک‌های ویتنام روی سر آن‌ها خراب شد. این همه چیزی است که فارست گامپ نشان می‌دهد. فارست در ادامه هم به جنبش‌های مختلف برخورد می‌کند و فقط تصویری سطحی و بی‌معنا از آن‌ها نشان می‌دهد. از یک طرف دیگر،رئیس‌جمهورها هم نقش جالبی دارند. فیلم در جریان است که ناگهان تلویزیون اعلام می‌کند فلان رئیس‌جمهور ترور شد. فلان رئیس‌جمهور مرد و.... بدون اینکه هیچ‌کدام از این‌ها لایه‌ای از معنا به خود بگیرند. البته گاهی هم فارست گامپ وارد عمل می‌شود و با فروتنی تمام اعلام می‌کند: بدون اینکه هیچ کار خاصی کرده باشه، ترور شد.

فارست گامپ از مهم‌ترین اتفاقات تاریخی و بزرگترین فاجعه‌های بشری سخن می‌گوید اما با بلاهت تمام،از کنار همهٔ آن‌ها می‌گذرد.

فارست گامپ
فارست گامپ

نقد و تحلیل برخی جمله‌های فیلم فارست گامپ:

فارست و مادر فارست: زندگی مثل یه جعبه شکلاته. نمی‌دونی چی از توش گیرت میاد.

این شاید پرتکرارترین جملهٔ این فیلم باشد. زندگی فارست هم همین است. ولی یک تفاوت مهم وجود دارد. ای کاش واقعاً فیلم فارست گامپ به این جمله پایبند می‌بود. اگر چنین حرفی صادق بود، به این معنی بود که فارست دستش را به سمت یک جعبه شکلات می‌برد و یکی را برمی‌دارد و دیگر در ادامه نمی‌داند که شکلات چه طعمی دارد. اما در این فیلم، به طرز عجیبی، این جعبه شکلات است که برای فارست انتخاب می‌کند کدام شکلات را بردارد. فارست هرگز قصد برداشتن شکلات را هم ندارد. فارست از کوچکترین انتخاب‌ها هم سر باز می‌زند؛ به جز چند جای محدود. این جمله خود به تنهایی رگه‌هایی از انفعال دارد اما فارست حتی از این هم منفعل‌تر است.

فارست: پدر جینی خیلی مرد عاشقی بود. اون همیشه بچه‌هاشو می‌بوسید و لمس می‌کرد.

این جمله با اختلاف کثیف‌ترین و قبیح‌ترین جملهٔ فیلم است. این اولین جمله‌ای است که فارست در توصیف پدر جینی می‌آورد. او چنین مشکل دردناک و بزرگی را مطرح می‌کند و به احمقانه‌ترین شکل ممکن با آن شوخی می‌کند. شاید با یک سری استثنائات، این جمله می‌توانست منطقی باشد؛ اما در دنیای فارست گامپ هرگز. برای مثال کتاب «کاندید» از ولتر را در نظر بگیرید. ولتر از ابتدا می‌داند چه می‌خواهد. او فجایع بشری را با طنزی تلخ بیان می‌کند. برای همین چنین جملاتی را به کرات در کتاب «کاندید» می‌بینیم و مشکل چندانی هم ندارد. اما فارست گامپ به هیچ‌وجه اینطور نیست. فارست گامپ یک روایت عاشقانه، تا حدی کمدی و با دیدی امیدوارانه نسبت به زندگی است. این جمله در دنیای فارست گامپ هیچ جایی ندارد.

جینی: بدو فارست! بدو!

این جمله معروف‌ترین جملهٔ فیلم است. خیلی از جاها نماد انگیزه و اراده در سینماست. من طبیعتاً به رد این ادعا نمی‌پردازم چون قبلاً درباره‌اش توضیح داده‌ام. هرچقدر که آن جعبه شکلات، نقص‌های کوچکی برای توصیف شخصیت فارست دارد، این جمله کامل است. فارست فقط می‌دود. او فکر نمی‌کند. فقط نیمچه احساسی به جینی دارد که پایه‌های همان هم محکم و استوار نیست. برای همین است که در خیلی از جاها، فارست از نظر شخصیت‌پردازی، با یک دونده در تلویزیون فرقی ندارد. چون او فقط می‌دود.

نقاط قوت فیلم فارست گامپ:

تا به اینجا فیلم را بررسی کردیم.بسیاری از ضعف‌ها را گفتیم و قوت را هم تا حد امکان گفتیم. این بخش برای این است که نقاط قوت در میان نقاط ضعف گم نشوند و اگر جایی نکته‌ای جا مانده و جای مناسبی در ساختار نقد نداشته، آن را اینجا بازگو کنیم.

یکی از مهم‌ترین نقطه قوت‌های فیلم فارست گامپ،کمدی آن است. در اکثر موارد، این کمدی است که روایت را سرپا نگه می‌دارد. این روند تا حدود بیست دقیقهٔ آخر فیلم ادامه دارد و تا حد امکان مخاطب را سرگرم می‌کند. به جز یکی دو تا استثنا، کمدی فارست گامپ واقعاً دلنشین و سرگرم‌کننده است.

فارست گامپ شخصیت‌های ناکامل زیاد دارد اما چند شخصیت فرعی واقعاًخوب دارد. مادر فارست شخصیت نسبتاً خوبی است. گاهی ضعف‌هایی دارد اما به طور کلی خوب است. شخصیت بوبا و ستوان دن هم بسیار خوب هستند. شخصیت بوبا شخصیت‌پردازی خیلی عمیقی ندارد اما تا حد نیاز داستان، خوب ساخته و پرداخته می‌شود. شخصیت ستوان دن، قوی‌ترین شخصیت‌پردازی فیلم را دارد. او یک مسیر جداگانه را طی می‌کند و به یک نتیجهٔ منطقی می‌رسد. فقط یک ضعف پایانی دارد که آن هم تا حدی قابل چشم‌پوشی است.

بازی‌های این فیلم هم خوب است.تام هنکس بسیار خوب و دقیق بازی می‌کند. اما خب این بازیگری خوب، نمی‌تواند به ضعف شخصیت پردازی کمک کند. از طرفی او به خوبی داستان را روایت می‌کند و لحن او حسی کاملا جالب و جدید به فیلم می‌دهد. بازیگری نقش ستوان دن معرکه است. به خوبی از فرصت یک شخصیت پردازی قوی استفاده کرده است. بازیگر نقش بوبا هم خوب است.

جمع بندی:

فارست گامپ واقعا فیلم خوبی نیست. نقاط قوت محدودی دارد اما نقاط ضعفش بسیار بیشتر است. از طرفی نقاط ضعف فارست گامپ اکثرا مربوط به بخش اصلی و محوری داستان می‌شود به همین دلیل غیر قابل چشم پوشی هستند. فارست گامپ شاید فیلمی باشد که بتوان یک بار آن را دید و دنیایی جدید را با آن تجربه کرد. اما این دنیا به هیچ‌وجه کم نقص نیست.

نمره منتقد به فیلم : 39 از 100

فارست گامپفیلمسینمانقدآمریکا
۴۷
۵۲
مجهول
مجهول
کاملا نامعلوم و کمی معلوم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید