فکر میکردم که دیگه محو شدی. توی زندگیم نیستی یا اگه هستی خیلی کم.
و امروز متوجه شدم که خدایا البته که محو نشدی. هربار که کسی حرف میزنه یاد تو میافتم، هربار که کسی دستمو میگیره، بغلم میکنه و مهم تر از همه هربار که کسی ناراحتم میکنه ناخودآگاه یاد تو میافتم...
این موضوع غمگینم میکنه؟ آره.
ولی میدونی چی بیشتر از اون ناراحت کنندهاس؟ تقریبا تمام ارتباطاتی که توی سالهای کم زندگیم داشتم، سمی بودن.
به اکیپ ابتدایی ام فکر میکنم... و یادم میاد که چقدر ازشون ناراحت شدم ولی من کسی بودم که معذرت خواهی کرده و با این وجود، همیشه آدم بده بودم.
جلوتر، به دوستای دیگهام نگاه میکنم، و این موضوع راجع به اونا هم هست.
و حالا دوستای متوسطه ام.
من بابت چیزی که حتی اونقدر بزرگ نبود، بارها عذرخواهی کردم.
بابتش مسخره شدم.
و گاد، چرا همشون باید دقیقا عین تو ناراحتم کنن؟ به همون روشی که تو انجامش دادی.
به روشون نمیارم، چون مهم نیست.
دیگه، مهم نیست.
اونا مهم نیستن، همچنین دوستایی که توی ابتدایی داشتم. کل اتفاقاتی که توی این 4 سال اخیر افتاد هم مهم نیستن. احساسات بدی که داشتم هم مهم نیستن. ولی اینکه این احساسات منو یاد تو میندازن، مهمه.
هرچقدر هم دوست داشته باشم، نمیتونم منکر این بشم که چقدر دوست داشتنت روی روانم تاثیر گذاشته.
و با وجود تمام این احساسات، وقتی یاد لبخندت میوفتم، ذوب میشم :)

پ.ن: اینجوری نیست که افسرده باشم و خودم رو قربانی بدونم و از اینجور احساسات، فقط کمی ناراحتم... به خاطر تمام اتفاقات این 4 سال و تا حدودی قبل از اون... و امروز که اولین روز 2025 عه، تصمیم گرفتم همش رو پشت سرم بذارم و تلاش کنم برای تغییر.