چند روزی عه که احساس میکنم دارم جای فرد دیگهای زندگی میکنم.
انگار نباید اینجا باشم، نباید فلان کار رو کنم...
و بقیه رو میبینم و احساس میکنم اون منم، کاری که داره میکنه در واقع کاریه که من باید میکردم
اینجوری نیست که دلم بخواد، من هم اون کار رو انجام بدم، چیزی شبیه حسودی نیست.
اینجوریه که احساس میکنم، اون کار برای منه... دلیلی نداره اون انجامش بده.
احساس خوبی نیست در کل.

به این فکر میکنم که شاید اینکه حالت خوب نیست تقصیر من باشه. در واقع امیدوارم که باشه، امیدوارم اونقدری مهم باشم که بتونم تاثیر بذارم رو حالت.
ولی میدونم نیستم و میدونم تقصیر من نیست.
ناراحت کنندهاس؟ قطعا.

روزهایی هست که به خودم میگم:
امروز تموم میشه و بیا وانمود کنیم هیچوقت اتفاق نیوفتاده.
امروز از اون همون روزها عه، همونجوری که دیروز بود. دیروزی که هیچوقت اتفاق نیوفتاد.
فردا هم همینو راجع به امروز میگم و امیدوارم پس فردا همچین جمله ای رو نگم.

همه چی خوبه، واقعا
کتاب میخونم و با هر جملهاش مثل قبل ذوق میکنم.
روسی و انگلیسی رو همچنان میخونم.
کارهایی که باید رو میکنم و خوشحالم که هنوز برای انجام دادنشون امید دارم.
نمرههای امتحانات دی ماهم بهتر از چیزی که انتظار داشتم شدن.
پایین 19.25 نداشتم.
برخلاف تو. چطور تونستی اینقدر خرابشون کنی؟ همه نمرههام از تو بیشتر شدن... چیزی که به سختی اتفاق میوفتاد.
این هم ناراحتم میکنه. درباره نمرههام پیشت حرف نمیزنم، نمیخوام حس بدی بهت بدم.
...
دلم میخواد بدونم تا پایان امسال چی میشه، آیا چیزی تغییر میکنه؟