
متن: شهریار نوبهار | روایت: اردلان کاظمی
او با چیزهای زیاد و متفاوتی زندگی میکرد. با اعتیادی تمام نشدنی به الکل، زن و خواب. با بیاعتنایی به آینده و پول. با ستون فقراتی ناقص و پای راستی که به بیرون خمیدگی داشت. یا با پای چپی که علاوه بر 6 سانتیمتر کوتاهتر بودن، به سمت داخل خمیده بود. با دکترهایی که معتقد بودند راه رفتنش یک معجزه است. با بیسوادی و نمره IQ هفتاد که همه را مطمئن کرد با کودکی در کالبد یک مرد سروکار دارند. کودکی که فهمیده بود فوتبال یک لذت بیپایان است. نه ورزش یا شغلی برای تداوم روزمرگیها. بهترین دریبلزن دنیا و قهرمان جهان و شاید متفاوتترین فوتبالیست تاریخ برزیل. او تمام اینها بود و نبود. او گارینشا بود.
تنبل. لقبی که سایر کارگران برای گارینشا انتخاب کرده بودند. او کارگری بود که به کارخانه میآمد ولی اصلاً کار نمیکرد. هدفش چیز دیگری بود. لاس زدن با همکاران خانم و فوتبال. همینها برایش کافی بودند. مدیران America Fbrile هم اخراجش نمیکردند. به گارینشا برای مسابقات فوتبال بین کارخانهها، نیاز مبرمی داشتند؛ ولی حتی تنبل هم نمیتوانست از دست سرنوشت فرار کند. سرنوشتی که قوانین فوتبال حرفهای را هم برای او بازنویسی کرد. در 19 سالگی، بدون حضور در آکادمیها، با تمام مشکلات جسمانی و اعتیادش به الکل و زنان، با بوتافوگو قراردادی حرفهای بست؛ و این لحظهای جادویی بود. برای بوتافوگو، فوتبال برزیل و جهانی که در آینده شاهد جادوگریهایش میشد.
جام جهانی 1958. جایی که او و پله به فوتبال جهان معرفی شدند. برزیلیها هنوز شکست و تحقیر در 2 جام قبلی را فراموش نکرده بودند و به این دو بازیکن هم امیدوار نبودند؛ اما سرنوشت هنوز با گارینشا مهربان بود. گارینشا و پله، زوجی درخشان ساختند و برزیل برای نخستین بار قهرمان جهان شد. 4 سال بعد، حتی مصدومیت پله هم نتوانست درخشش گارینشا را خاموش کند. او با آزادی و لذت در زمین میچرخید و مدافعین حریف را به خاک میانداخت. سلسائو باز هم قهرمان شد و سرنوشت دوباره با لبخند در حال نوشتن نام گارینشا در معبد خدایان فوتبال بود. دیگر کارگران تنبل صدایش نمیکردند. او یک هنرمند مردمی بود. مردمی که به او لقب فرشتهی پا خمیده دادند. فرشتهای که حالا بر بام جهان ایستاده بود.
البته که هر سکهای، 2 رو دارد. آن روی دیگر فرشتهی پا خمیده، شروری بود که همه چیز را در لحظه میدید و میخواست. حریص بود. تمام زنان را طلب میکرد. از حامله کردن دختری سوئدی در هنگامهی جام جهانی 58 تا 2 بار ازدواج جنجالی و معشوقههای متعدد و پدری نکردن برای 14 فرزندی که از تمام این رابطهها داشت. عطشی سیریناپذیر به الکل هم داشت. آنقدر که در مستی باعث مرگ مادر زنش شد و پدرش را با ماشین زیر گرفت و رفت. اینجا حتی از دست سرنوشت هم کاری ساخته نبود. قلم او در این سرزمین طمع و کامجوییهای نامحدود، نمیچرخید. الکل، سکس، طمع، حرص و تنبلی او را به پایین کشیدند و پاهای خمیدهاش هم دیگر توان مبارزه نداشتند. فوتبالش تمام شد و سالهای پایانی عمرش را در فقر، بیماری، بیخبری و حسرت گذراند؛ و هنوز به 50 سال نرسیده بود که شرور معتاد را فرا خواندند. به زیر زمین، به درون تابوت سرد.

از فرشتهای بر بام جهان تا شروری در تابوت. عمر گارینشا را میتوان در همین عبارت خلاصه کرد. کسی که شمع زندگیاش را از هر دو طرف روشن کرد و با بیشترین شدت سوزاند. خیرهکنندهترین نور را منعکس کرد و جذابترین خاطرهها آفرید. به آینده و ساختن میراث توجهی نداشت و همه چیز را در لحظه دنبال میکرد؛ و جالب است که با وجود تمام اینها، زندگی او میراث دار و الهامبخش نسلهای بعدی شد. حداقل از دست سرنوشت همینقدر بر میآمد که کارگری معلول را به ستارهای پر فروغ تبدیل کند. کسی که انگار رستگاریاش را در فوتبال پیدا کرده بود؛ و میتوانست برای حداقل 90 دقیقه، از تمام شیاطینی که در خارج از مستطیل سبز منتظرش بودند فاصله بگیرد. او کسی بود که با وجود شرارتهایش، برای مردم افتخار، غرور و شادی هدیه میآورد. او گارینشا بود. پرندهی کوچک خوشبختی.