ویرگول
ورودثبت نام
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
خواندن ۵ دقیقه·۶ روز پیش

دیده‌ها و شنیده‌ها از ۱۸ و ۱۹ دی

پنجشنبه عصر، همسرم برای یه کاری رفتن بیرون و ساعت هشت و نیم برگشتن. توی این مدت از خیابون صدای انفجار ترقه می‌اومد و یکی دوبار هم شاید تیراندازی. خونه ما کنار خیابونه و اگه خبری بشه می‌شنویم. از خیابون فقط صدای تیراندازی و ترقه می‌اومد؛ ولی من صدای شعار دادن نشنیدم. همسرم که اومدن، گفتن بعضی جاها وسط خیابون آتیش روشن کرده بودن؛ ولی چیز خاص دیگه‌ای ندیده بود.

اینترنت داخلی وصل بود. شب با همسرم نشستیم انیمیشن دیدیم(😶) و آپارات کار می‌کرد. ایتا، سروش و بله به روز می‌شد و کار می‌کرد. تونستم پیامک پدرم رو دریافت کنم و جواب بدم.

مادرجانم پشت تلفن گفتن که محله‌شون درگیری بوده. جای تعجب داشت چون اون محله یه محله بسیار حاشیه‌ای محسوب میشه(معمولا توی اصفهان، مرکز شهر شلوغ میشه)؛ ولی مثل اینکه شلوغ شده بوده و یکمم تخریب و این‌ها.

جمعه هم ۸ شب فراخوان بود و من به مادربزرگم گفته بودم میریم خونه‌شون. پدرم و خاله‌م و خود مادربزرگم سرآسیمه تماس گرفتن که نیا. خاله‌م گفت که توی ملک‌شهر، یه خیریه رو که داخلش جهاز عروس‌های بی‌بضاعت بوده آتیش زدن(قطعا با این کار وضع اقتصادی بهتر میشه😌) و پدرم گفتن شیشه‌های ایستگاه اتوبوس بی‌آرتی جلوی خونه‌مون رو شکستن(که اینم تعجب داشت چون خونه پدری من هم یکی از محله‌های حاشیه‌س که توش معمولا اتفاقی نمی‌افته).

خلاصه گفتن نیا، تو چادری هستی و ممکنه بهت حمله کنن.

(حمله؟ نه بابا! اینا خیلی آزادی بیان رو قبول دارن، بخاطر چادر به یه خانم که نه سر پیازه نه ته پیاز حمله نمی‌کنن🙄 حالا حمله هم کردن قطعا حق دارن و قطعا اون خانمه یه اشتباهی کرده😌)

دوستم می‌گفت توی شاهین‌شهر مردم خیلی مسالمت‌آمیز و آروم تجمع و اعتراض کردن. می‌گفت به هیچ‌جا آسیب نزدن. پلیس هم البته بوده و یه چندتا اشک‌آور و... آره خلاصه 😶

جمعه شب که با مادرجانم تماس گرفتم، گفتن مردم امشب از ساعت ۷ رفتن سر فلکه اصلی محله که اجازه ندن اغتشاش بشه. مثل اینکه یه پلیس از محله‌شون، توی یه منطقه دیگه شهید شده بوده(به طرز بسیار فجیع و ناجوانمردانه توسط دو نفر با چاقو سلاخی شده بود). مردم هم از ساعت هفت جمع شده بودن اونجا که جلوی تخریب رو بگیرن.

اینترنت داخلی هم از ساعت ۲ و نیم، ۳ ظهر قطع شده بود. دیگه نه ایتا به روز می‌شد، نه سروش، نه بله، نه هیچی. برگشتیم به اوایل دهه هشتاد که تنها راه ارتباطی تلفن ثابت و تنها منبع خبری تلویزیون و روزنامه بود.

ساعت هشت و نیم دوباره صدای تیراندازی اومد. با همسرم و خواهرش رفتیم روی پشت بوم. صدای تق تق تیراندازی رو می‌شنیدیم ولی توی خیابون خبر خاصی نبود. با این حال از ترس اینکه یهو تیر غیب بخوریم، دولا دولا راه می‌رفتیم و پشت دیوار نشستیم. به هرحال تیری که خطا رفته هم به اندازه تیری که به سمتت نشونه‌گیری شده خطرناکه.

اولین چیزی که دیدیم، گلوله‌های قرمز بودن که پشت هم بالای سرمون رد می‌شدن. نمی‌دونم دقیقا از کجا، ولی از شمال به جنوب شلیک می‌شد و تقریبا به شکل افقی از بالای سرمون رد می‌شد، یه جوری که روی زمین خوابیدیم.

بالای سرمون، یه پهپاد داشت دور می‌زد. به نظر می‌رسید گلوله‌های قرمز هم دارن پهپاد رو دنبال می‌کنن، هرجا پهپاد سر و کله‌ش پیدا می‌شد این گلوله قرمزها هم به همون سمت شلیک می‌شدن. اولش با خودم گفتم نکنه پهپاد اسرائیله و اینم ضدهواییه؟ ولی گلوله‌های قرمز شبیه ضدهوایی نبودن؛ منقطع‌تر و پراکنده‌تر بودن.

اگه پهپاد مال سپاه بوده باشه و برای رصد استفاده شده، فکر کنم بتونید حدس بزنید گلوله‌های قرمز مال کیه!!!

به نظرتون کار مردم عادی بوده؟🙄

توی خیابون خبر خاصی نبود. مغازه‌ها بسته بودن. یه پیتزافروشی کنار ماست که هنوز داشت کار می‌کرد ولی کرکره‌هاش پایین بود. ما روی پنجره آشپزخونه‌ش دید داشتیم، داشتن کار می‌کردن و غذا رو با آسانسور بالا می‌فرستادن. ماشین‌هایی هم جلوش می‌ایستادن و می‌رفتن از زیر کرکره پیتزا می‌گرفتن. چندتا خانواده دیدم که با بچه کوچیک بیرون بودن. آخه کی بچه رو توی این وضعیت میاره بیرون؟😐

خیابون نسبت به قبل به طور واضحی خلوت بود؛ ولی خبری از شعار دادن نبود. چهارراه بالاتر از ما مثل اینکه تجمع بود؛ چون ماشین‌ها می‌رفتن و برمی‌گشتن، حتی توی لاین مخالف. مشخص بود راه بسته‌س.

چند نفر توی خیابون داشتن با موتور دور می‌زدن. لباس شخصی بودن. وقتی به پنج، شش نفر رسیدن، دور تنها مغازه‌ای که باز بود جمع شدن و داد زدن: ببندش! و طرف رو با داد و بیداد مجبور کردن مغازه رو ببنده.

ولی بازم خبری توی خیابون نبود. نزدیک ما یه مسجده و بیشتر نگران مسجد بودیم. دیدیم دود بلند شده از یکم دورتر. فکر کردیم مسجده، ولی همسرم و پدرشون رفتن چک کردن و گفتن مسجد سالمه و سر چهارراه آتیش روشن کردن.

کم‌کم یکم خیابون شلوغ شد، شاید در حد ۲۰ نفر. شعار خاصی هم نمی‌دادن؛ بیشتر در حال فحش دادن بودن. اول برامون سوال شد که دارن به کی فحش میدن؟ بعد دیدیم یه نفر کلاشینکف به دست داره تیراندازی می‌کنه و جلو میاد😶

ما هم دیگه هر طور بود سنگر گرفتیم که ما رو نزنه😅 و بعد دقت کردیم دیدیم نیروهای بسیجن که دارن میان جلو، بعضی با موتور و بعضی پیاده، فکر می‌کنم حدود ۳۰، ۴۰ نفر که شاید نصفشون سلاح داشتن. بجز یه نفری که دیدم مستقیم میزد، بقیه داشتن تیرهوایی می‌زدن. ندیدم کسی تیر بخوره و بیفته. با توجه به صدای تیر، به نظر می‌اومد مشقی باشه. صدای تیر مشقی با تیر واقعی فرق داره. تیر مشقی صداش بلند و توخالیه. فکر می‌کنم مشقی بود و همه‌شون هم هوایی می‌زدن و می‌رفتن جلو.

کسایی که وسط خیابون بودن هم می‌رفتن عقب و ما از بالا می‌دیدیم که توی کوچه‌ها -از جمله کوچه خودمون- فرار می‌کنن و بعضی‌ها دور میزنن برمی‌گردن سر چهارراه.

بعد این قضیه، توی خیابون خبر خاصی نبود. تنها چیزی که می‌دیدیم اینه که همیشه چندنفر توی خیابون بودن، یه مدت می‌ایستادن و بعد جاشونو با یکی دیگه عوض می‌کردن. انگار سازماندهی شده بودن.

ساعت یازده و نیم، یکم دوباره شلوغ شد، ولی بازم شعار دادن رو من نشنیدم. بجز یکی دوتا دختر که یکی دوبار گفتن «جاوید شاه»(با همون آهنگی که زمان انقلاب می‌گفتن مرگ بر شاه) و رفتن سمت چهارراه، کسی شعار نداد. بعدش یهو یه چیزی دیدم که شاخ درآوردم.

توی ساختمون روبه‌رویی ما، اون طرف خیابون، یکی بالای پشت بوم آتیش روشن کرد و آتیش رو پرت کرد وسط خیابون. بعد هم شروع کرد شعار مرگ بر دیکتاتور دادن. یه صدای زنونه از اون طرف جوابش رو می‌داد، ولی فقط همون بود.

یکم بعد، یه بنده خدایی با موتور از راه رسید و روی آتیش وسط خیابون خاک ریخت و خاموشش کرد.

توی پست بعدی، می‌نویسم که فرداش وقتی رفتیم توی شهر دور بزنیم چیا دیدیم.

آزادی بیاناعتراضاصفهاناین روزها
۱۷
۱۱
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید