یک بار هم مادربزرگم ازم پرسید بعد از این که از معراج برمیگردی، با دیدن همه چیزهای دلخراشی که میبینی، میتوانی لب به غذا بزنی؟ از سوالش خندهام گرفت. معلوم بود که میتوانم. متاسفانه یا خوشبختانه معدهی من هیچ کاری به حالات روحیام ندارد. در هر شرایطی میتواند گرسنه شود و غذا هضم کند. این میتواند یک امتیاز باشد؛ چون به قول جک ریچر: توی جنگ هر موقع که میتوانی غذا بخور و هر موقع که میتوانی بخواب؛ چون معلوم نیست فرصت بعدی کی باشد. خیلی به این حرف جک ریچر اعتقاد دارم. و البته به این که هر موقع میتوانی به عزیزانت محبت کن؛ چون معلوم نیست آخرین خداحافظی کی باشد.
روز سوم عید، یکی از دوستان خیلی قدیمیام با همسرش آمد خانهمان. تقریباً تنها کسی بود که دیدنم آمد. البته آن روز قرار بود برویم معراج، ولی علی گفت نیاز دارد یک روز بین معراج رفتنمان فاصله بیفتد تا کمی از نظر روحی بازسازی شود. انگار کشش روحی من از علی بیشتر است.
وقتی داشتم وسایل پذیرایی را آماده میکردم، فکر کردم دختربچهام و قرار است با دوستم خالهبازی کنم. وقتی بچه بودم چند دست سرویس چایخوری اسباببازی چینی داشتم. سرویس پذیرایی جهیزیهام هم به چشمم شبیه آن سرویسهای اسباببازی بود. با همان دوستم وقتی بچه بودیم خیلی بازی میکردیم. حالا هم انگار قرار بود بیاید خانهمان که مهمانبازی کنیم؛ ولی اینبار توی قوری و فنجانها واقعا چایی بود، لازم نبود ادای چای خوردن دربیاوریم. و با همه اینها، باز هم ما درحال بازی بودیم. چه آن وقت که سرویس چایخوری اسباببازی داشتم و چه الان که توی قوری واقعی چایی دم کردم، همهاش بازی بود. زندگی دنیا بازی است دیگر. فرق ما با بچهها هم این است که اسباببازیهای بزرگتری داریم و بازی را زیادی جدی گرفتهایم. وگرنه خدا که فرموده: اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ...(حدید، 20).
آن موقع که داشتم جهیزیه را میخریدم، سر سرویس پذیرایی چقدر وسواس به خرج دادیم. خیلی ذوقش را داشتم. با خودم میگفتم عید میشود و میوهخوری و شیرینیخوری و پیشدستیها را از جعبه بیرون میآورم و با آن از مهمانها پذیرایی میکنم. حالا عید شده بود و بجز یک مهمان، هیچکس خانهمان نیامده بود. و از آن بدتر، داشتم به تازه عروس و دامادهایی فکر میکردم که حتی فرصت نکردند با هم زیر یک سقف زندگی کنند؛ به شهیدی که خواهرش داشت بالای تابوتش میگفت: تو که میخواستی بری چرا خونه خریدی؟ چرا جهیزیه بردی توی خونهت؟
یکی از شهدای شهرک صنعتی بود که قرار بود بعد از عید عروسیاش باشد. حالا یک تازهعروس مانده و جهیزیه و خانه نو. جهیزیهای که آن را با ذوق خریده و شاید الان از آن متنفر باشد. شاید بخواهد هرچه زودتر همه جهیزیه را بفروشد و رد کند و برود.
آن روز که نرفتم معراج، زینب را بهجای خودم فرستادم. یکی از دانشجوهای ارشد نهجالبلاغه بود که توی تجمعات شبانه دانشگاه بیشتر با هم صمیمی شدیم. اول عید، تا فهمید خادم معراجم گفت من را هم ببر. در نگاه اول به نظرم ایده خوبی نبود. از آن برونگراهای پر شر و شور بود و روحیهاش به آن فضای اندوهناک معراج نمیخورد؛ اما انقدر اصرار کرد و سرتقبازی درآورد که شد خادم معراج و تازه توی روز اول خادمیاش، مجبور شد برود سردخانه و پیکری را ببیند که اینجا نباید توصیفش کرد.
البته نه که زینب از اینجور چیزها بترسد. نقطه اشتراکمان همین است که روحمان در این زمینه خیلی لطیف نیست. هردو عنکبوتها را با دست میکشیم و از خون و جنازه و زخم نمیترسیم و به تعبیر روانشناسی زرد امروزی، انرژی زنانه نداریم. ولی به هرحال، آن شب که زینب را توی تجمع دانشگاه دیدم، یک جوری بود. به گمانم همانجوری که من بعد از سردخانه بودم. مثل همیشه میگفت و میخندید، ولی وسط کار انگار عذاب وجدان میگرفت، تامل میکرد. بعد توی همان حالت شوخی و جدی به من گفت: من باورم نمیشه چنین چیزی دیدم و الان دارم میگم و میخندم. راستشو بخوای «ما را به سختجانی خود این گمان نبود»!
راستش هیچکدام از ما به سختجانی خود این گمان را نداشتیم. من انتظار داشتم همان هفته اول جنگ دق کنم؛ ولی هنوز زندهام. شاید هم راست باشد که دردی که تو را نکشد، قویترت میکند. حالا لزوماً قویتر هم نه... ولی به هرحال در بیشتر موارد زنده میمانی. شاید غمگینتر بشوی، ولی زنده میمانی.
به این نتیجه رسیدهام که جنگ ما را – مخصوصا ما خادمان معراج و هرکسی که به نوعی به جنگ ارتباط دارد – کوبیده و از نو ساخته. ما را تبدیل به انسانهای عجیبی کرده، گونههای نادری که مثل بیشتر مردم نیستند. آدمهایی که میتوانند صبح توی سردخانه بروند و ظهر ناهار بخورند و شب با دوستشان شوخی کنند. آدمهایی که توی هر وداع یک دور برای غم هر خانواده سوگواری میکنند – واقعا سوگواری میکنند – و بعدش خنده یادشان نمیرود. انگار داریم لب مرز شادی و غم راه میرویم. وضع عجیبی ست. گاهی از خودم بدم میآید و گاهی حس میکنم دیگر نمیتوانم معمولی زندگی کنم.
شاید هم الان داغیم. کمی که بگذرد، سر و کله اختلال اضطراب پس از سانحه پیدا میشود. دیگر نمیتوانیم با آدمهای معمولی زندگی کنیم. دیگر نمیتوانیم زندگی کنیم. یادمان رفته آن زندگی معمولی چطوری بود؛ یا شاید دلمان نمیخواهد به آن برگردیم. شاید چون زندهترین لحظات عمرمان همین وقتها بود. وقتهایی که هر لحظه با احتمال مرگ و فقدان و نابودی دست و پنجه نرم میکردیم، لحظههایی که فکر میکردیم ممکن است بمبافکنی که صدایش را میشنویم، یک بمب هم روی سر مابیندازد و هم را در آغوش میگرفتیم و شهادتین میخواندیم، لحظههایی که با عمیقترین و سختترین نوع اندوه و سوگ مواجه میشدیم و به چشم میدیدیم رفتن یک عزیز چطور آدمها را از پا درمیآورد.
هرچه میگذرد البته احساساتمان کمرنگتر میشوند؛ کمرنگ هم نه... دارند از ما فاصله میگیرند. هستند ولی نه آنطوری که قبلا بودند. انگار از احساساتمان جدا شدهایم. احساس داریم ولی میتوانیم راهبریمان را به دست احساس نسپاریم. مثل سوختگی ست. سوختگی چند درجه دارد. سوختگی درجه یک، به سطح خارجی پوست(اپیدرم) آسیب میزند. کمی قرمز میشود و میسوزد. سوختگی درجه دو، سطح داخلی پوست(درم) را هم میسوزاند، و اینجاست که تاول میزند. در سوختگی درجه سه، بافتهای زیر پوست و حتی عضلات و اعصاب و استخوانها را هم میسوزاند. در این مورد، قسمت آسیب دیده سفید یا قهوهای میشود و درد ندارد؛ چون اعصاب هم سوختهاند. ما هم الان در همان مرحلهایم. بدجور سوختهایم و دردی حس نمیکنیم. از یک عمقی بیشتر توی فاجعه فرو بروی اینطوری میشود. دیگر نه گریه میکنی نه هیچ کار دیگری. سکوت است؛ سکوت مطلق.
روز چهارم عید بود فکر کنم که پیکر یک دختربچه از زیر آوار پیدا شد. همه خانوادهاش شهید شده بودند. پیکر را دیرتر از بقیه خانواده آورده بودند برای وداع. یک دختر پنج ساله بود. خالهاش نشسته بود بالای سرش و با صدای گرفته با دختر حرف میزد. از دخترک و برادر هفت سالهاش – که او هم شهید شده بود – تعریف میکرد. از این که چقدر باهوش بودند، چقدر مودب بودند. مثل این که معلم کلاس اول بود؛ چون میان حرفهایش میگفت: حالا چطوری به شاگردام درس بدم؟ حالا چطوری برم سر کلاس؟
مرد جوانی که شاید دایی دخترک بود هم خودش را انداخته بود روی تابوت و داد میزد: پاشو برات سبزه درست کردم!
چندتا بچه هم کنار دخترک بودند. دختربچه و پسربچه. همبازیها. بچههای فامیل. او خوابیده بود و همبازیهایش کودکانه گریه میکردند. هی نگاهش میکردند، گریهشان میگرفت، سرشان را میگذاشتند لب تابوت و گریه میکردند. بعد دوباره انگار که باورشان نشده باشد نگاهش میکردند تا ببینند این خودش است؟ باز هم بغضشان بدتر از قبل میترکید.
خانوادهاش که رفتند، ما ماندیم، ما خادمها. نمیدانم قضیه چی بود ولی انگار آن دخترک برای همهمان خاص بود. بدجور دلمان را برده بود. صدایش را که دعای سلامتی امام زمان را میخواند از بلندگوها پخش کردیم. زبانش موقع تلفظ حرف «ر» و «ک» میگرفت. کمی تهلهجه اصفهانی داشت.
رفتم کنار تابوتش نشستم. صورتش خیلی کوچک بود. شاید اندازه یک کف دست. از آن زاویه که من میدیدم، مشخص بود بینیاش صاف و قلمی و کوچک است. لبانش نیمهباز بود و دوتا دندان شیری از میان آنها پیدا بود. لبهایش کوچک و خوشفرم بودند. چشمانش هم نیمهباز بودند و مژههایش صاف و بلند.
مثل برگ گل بود. لطیف، کوچک، زیبا. انقدر لطیف که میترسیدم اگر لمسش کنم بشکند.
یک طرف صورتش کمی کبود بود. کبود هم نه؛ ارغوانی بود. کنار لبش و روی گونهاش رد خون بود، خونِ خشکیده. شاید زخم بود. روی سرش سربند بسته بودند. موهای لخت و سیاهش از زیر سربند بیرون ریخته بود. آرام خوابیده بود؛ خیلی آرام. باز هم آن حس مادرانه درونم فعال شده بود. دلم میخواست بغلش کنم. دلم میخواست از آنجا ببرمش. دلم میخواست موهایش را نوازش کنم و برایش لالایی بخوانم: آفتاب سر اومد/ مهتاب میتابه/ بچهی کوچیک/ آروم میخوابه... لالا لالایی... لالا لالایی..
بینیاش کوچک و قلمی بود. لبهایش ظریف بودند. دندانهایش هنوز شیری بودند. مژههایش بلند بود. خیلی لطیف بود؛ مثل برگ گل. دست بردم که صورتش را نوازش کنم. سردی پوستش که به دستم خورد، شوکه شدم. انتظار اینهمه سرما را از چنین پیکری نداشتم. ترسیدم اذیت شود. انقدر لطیف بود که میترسیدم اگر لمسش کنم بشکند.
صورتم را نزدیک صورتش کردم؛ نزدیک گوشش. در گوشش گفتم: وقتی رسیدی بهشت، دنبال یکی به اسم زهره بنیانیان بگرد. وقتی پیداش کردی، سلام منو بهش برسون.
هر وقت از معراج برمیگردیم، تا چند روز سرم پر از صدای جیغ و گریه و شیون خانوادههای شهداست. در عین این که گاهی میزنم به بیخیالی، هربار یادشان میافتم بهم میریزم. تا چندروز بعدش صحنهها توی ذهنم هست. و همانطور که گفتم، چون خیلی عمیق در غم دیگران غرق میشوم، دائم به غمی که آن خانوادهها مجبورند مدتها تحمل کنند فکر میکنم. هیچ وداعی نیست که در آن، یک دور تمام اعضای خانوادهام را توی تابوت تصور نکنم و گریهام نگیرد. بارها به چنین اتفاقی فکر کردهام. گاهی خودم را تصور میکنم و باز هم اشکم در میآید. و قسمت خیلی بدِ وداعها این است که میبینم خانوادههای شهدا دارند بالبال میزنند و آب میشوند و نمیتوانم کاری کنم. دلم میخواست میتوانستم عزیز از دست رفتهشان را برگردانم، یا کاری کنم که یادشان برود اصلا چنین کسی را داشتهاند؛ ولی نمیشود. واقعیت بیرحم است، وحشی ست. اینجور وقتها دلم میخواهد بروم توی سردخانه کار کنم. حداقل توی سردخانه کسی ضجه نمیزند. کسی ملتمسانه ازم نمیخواهد تابوت را باز کنم. توی سردخانه همه آرام داخل تابوت خوابیدهاند. ساکت ساکت. و تو دلت برایشان نمیسوزد؛ چون میدانی که شهیدند و شهید هم مستقیم میرود بهشت. غبطه میخوری ولی غصه نه. غصه برای بازماندگانی ست که دلشان تنگ میشود، که دوست دارند عزیزشان را ببیند، ببوسند و بغل کنند و نمیتوانند. گاهی بعضی از خادمان معراج برای دلداری دادن به خانوادهها میگویند جای شهیدتان خوب است، پیش امام حسین است و من توی دلم میگویم خب خودشان هم این را میدانند. آدم اینجور وقتها بیشتر به حال تنهایی خودش گریه میکند تا برای شهیدش.
بارها به علی گفتهام کاش میشد من جای تو بروم سردخانه. علی از سردخانه فراری ست، حسینیه را ترجیح میدهد. میگوید صحنهها آنجا دلخراش است؛ اما به نظر من دیدن بازماندگان دلخراشتر است؛ دیدن غمی که تمام نمیشود. ولی به هرحال چون تعداد شهدای خانم کم است، برای سردخانه خیلی نیاز به نیروی خانم نیست.
