توی این پست نوشتم که ۱۸ و ۱۹ دی چیا دیدم و چیا شنیدم. حالا هم ادامه مشاهداتم از این چند روزه رو مینویسم:
اینجا مینویسم چون ویرگول فعلا تنها رسانه منه. و مینویسم تا توی تاریخ ثبت بشه؛ هرچند فکر میکنم ویرگول این روزا ترجیح میده روایتهایی مشابه روایت من شنیده نشه و فقط دنبال یه ایدئولوژی خاصه...
ولش کن اصلا🙄
صبح شنبه، همسرم سر کار نبود و هردو داشتیم از کنجکاوی میمردیم که ببینیم توی سطح شهر چه خبره. بنابراین حدود ساعت ۱۱ ظهر از خونه زدیم بیرون، برای خرید و در اصل، گشتن توی شهر.
تقریباً توی خیابونهای اصلی نیمه غربی اصفهان، تا پل خواجو گشتیم. البته از رودخونه نرفتیم اون طرف.
سه تا بانک رو دیدیم که به طور کامل سوخته بودن. دوتاش سر چهارراه خودمون بود که توی پست قبل گفته بودم. بانک ملت و ملی. سر میدون بزرگمهر هم بانک پاسارگاد رو آتیش زده بودن.
بر خلاف تصورم، حجم تخریب توی مرکز شهر، مثلا خیابون شمسآبادی و میدون انقلاب کم بود. توی چهارباغ بالا، چندتا نیمکتهای وسط چهارباغ کنده شده بودن، روی زمین اثر دوده آتیش بود و بعضی از چراغهای شهرداری کنده شده بودن.
توی بزرگمهر، بانک پاسارگاد کامل سوخته بود(دقیقا کنار آتشنشانی بزرگمهر😐) و شیشههای ایستگاه بیآرتی رو شکسته بودن. روی خیابون بازم اثر آتیش بود. پل هوایی هم آسیب دیده بود. تابلوی اعلام وضعیت هوا هم سوخته و شکسته بود.
روی زمین، نزدیک رودخونه، رد خون بود. رد خون کف خیابون. نمیدونم خون کی بود؛ ولی به نظر میرسید یه جا افتاده، خونریزی کرده و بعد کشیده شده به سمت جدول وسط خیابون. بعدش رو دیگه ندیدم. خون نسبتا تازه بود؛ یعنی به نظر میرسید مال دیشب باشه چون کاملا قهوهای نشده بود.
جلوی آسایشگاه جانبازان هم اثر آتیش و تخریب بود.
از بزرگمهر رفتیم به سمت بالا، بیشتر چهارراهها چراغ راهنمایی سالم نداشتن. یعنی بیشتر چراغهای راهنمایی رو شکسته بودن، و چندتا ایستگاه بیآرتی رو آتیش زده بودن. چندتا از بیلبوردها و تابلوهای روی پل هوایی هم سوخته بودن.
با همسرم میخندیدیم و میگفتیم: یه طوری داریم خسارات رو بررسی میکنیم که انگار کارشناس بیمهایم😅
تا ملکشهر رفتیم. اونجا از همه بدتر بود. مثل اینکه توی کل اصفهان، ملکشهر خیلی شلوغتر بوده. یه مسجد رو آتیش زده بودن؛ مسجد حضرت علی علیه السلام. بازهم نبود چراغهای راهنمایی سر همه چهارراهها مشهود بود(همونطور که میدونید چراغ راهنمایی مزدور رژیمه و عامل اصلی بدبختی مردم 🙄).
آهان اینم بگم که بیشتر مغازهها تعطیل بودن یا نیمه تعطیل؛ ولی خبر خاصی نبود و رفتوآمد عادی بود اون ساعت(سر ظهر). آخه سر ظهر کی میاد اعتراض کنه؟😅
بعد رفتیم خرید که یکم خرت و پرت برای خونه بخریم. عرضم به خدمتتون که، چهارتا قلم ساده از جمله ماکارونی، آرد، روغن، شیر و ماست شد یه میلیون و نیم.
تف تو این وضعیت بی صاحب اقتصاد ما.
مغازه شلوغ بود و مردم خرید میکردن. بعدش هم رفتیم سبزی فروشی و اونجا هم شلوغ بود.
ساعت یک و نیم رسیدم خونه و عصرش با مادرجانم تماس گرفتم که ببینم دیشب محله شون چه خبر شده. مثل اینکه درگیری شده بود، یعنی مردم سعی کرده بودن جلوی اغتشاشگرها رو بگیرن و زد و خورد شده بود یکم. جالبه که میگفتن اغتشاشگرها اصلا مال اون محله نبودن. امام جماعت مسجد هم رفته بود جلو که باهاشون حرف بزنه و بگه نکنید این کارها رو، ولی اومده بودن که امام جماعت رو بزنن و مردم روحانی مسجد رو نجات دادن بردن.
پایگاه بسیج و درخت سر فلکه رو هم آتیش زده بودن.
مادرجان میگفتن پلیسی که از محلهشون شهید شده، همسایه چندتا کوچه بالاتر بوده. بنده خدا بچه دومش تازه به دنیا اومده بود. میگفتن شهید رمضانی و یه پلیس دیگه رو توی کوچه گیر انداختن و با چاقو شهید کردن، خیلی هم بد شهید کردن.
همسرم کلافه از بیخبری، شروع کردن به تماس گرفتن با دوستاشون، مخصوصاً دوستای بسیجی شون. کم مونده بود خودشونم به عنوان بسیجی پاشن برن کف خیابون، که گفتم میتونید برید ولی بعد از رد شدن از روی جنازه من.
و اضافه کردم که اگه من رو هم میبرید، بیاین بریم. چون اینجا کسی که هم دفاع شخصی بلده هم مدرک کمکهای اولیه داره، منم نه شما و بنابراین من بیشتر کف خیابون به درد میخورم تا جنابعالی.
والا!
در نهایت با همسر دو تایی نشستیم به جمعآوری اطلاعات از طریق تلفن. ترسناکترین چیزی که شنیدم این بود که توی خیابون ابن سینا، یه زن و شوهر توی مغازهشون بودن که یکی اومده گفته چرا مغازه رو نمیبندی؟ بنده خدا گفته الان میبندم. طرف هم یهو سلاح درآورده و مغازهدار رو زده و به خانمش گفته حالا مغازه رو ببند!
البته یه روایت دیگه هم از این ماجرا شنیدیم که خیلی با عقل جور درنمیاد. ولی در این که اون بنده خدا به ضرب گلوله کشته شده شکی نیست و این خیلی خیلی دلخراشه.
چند نفر دیگه رو هم شنیدیم که دم مغازهشون یا مثلا توی راه داروخونه تیر خوردن و کشته شدن. نمیدونم چطور و چرا.
و چندتا پلیس و بسیجی دیگه رو هم شنیدیم که به شکل فجیعی شهید شدن.
ساختمون شهرداری یکی از مناطق و یکی از ساختمانهای سازمان تبلیغات رو هم آتیش زده بودن. با خودم گفتم حالا ساختمان سازمان تبلیغات رو درست نکنن هم به جایی برنمیخوره؛ وقتی بود هم خیلی کار خاصی نمیکرد🙃
برای نماز مغرب رفتیم مسجد. نمیخواستیم مسجد رو خالی بذاریم. یکم ترس داشت که نکنه ما رو با مسجد آتیش بزنن؛ ولی خبری نبود. و مسجد از همیشه شلوغتر بود، تقریبا پر بود.
شب دوباره به اصرار خواهر همسرم رفتیم روی پشت بوم. خبر خاصی نشد. صدای تیراندازی گاهی میاومد ولی توی دید ما نبود. چندبار یه گردان بسیجی موتوری از خیابون رد شدن. معلوم بود دارن دور میزنن و میرن و میان. غیر از این اتفاق خاصی نیفتاد؛ ولی خواهر همسرم حاضر نبود بره پایین. نوجوان بود و هیجانزده. میخواست به قول خودش هوای خونه رو داشته باشه. ما هم رفتیم تخمه و پفیلا از پایین آوردیم و زیرانداز پهن کردیم و همونطور که داشتیم
تحرکات خیابون رو رصد میکردیم، تخمه خوردیم😅.
