ویرگول
ورودثبت نام
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

تازه عروس رو چه به اینجاها؟

من و علی در اولین نوروز زندگی مشترکمان – نوروزی که قرار بود به عنوان تازه عروس و داماد همه جا دعوت شویم – تقریبا هیچ مهمانی‌ای نرفتیم، بجز خانه پدر و مادرها و مادربزرگ‌هایمان. من واقعا دید و بازدید عید را دوست داشتم؛ چون خویشاوندانمان را دوست دارم. امسال اما هیچکدام از فامیلمان را ندیدم، بجایش تا دلتان بخواهد خانواده شهید دیدم.

مادربزرگم وقتی فهمیده بود توی معراج خدمت می‌کنیم، بهم تشر زد که: عروس تازه رو چه به این جاها؟ میری روحیه‌ت خراب می‌شه.

خیلی‌ها البته این را می‌گویند. حتی مسئول خود معراج هم به علی گفته بود خانمت را نیاور اینجا، برای روحیه‌اش خوب نیست. و خب تا حدودی هم درست می‌گویند. خادمان معراج سنگ نیستند که با دیدن آن حجم غم، آب توی دلشان تکان نخورد؛ ولی شخصاً اگر آنجا ماندم، بخاطر این بود که دیدم این کار روی زمین مانده. خیلی‌ها می‌آیند برای خدمت و روز اول، آن جو سنگین و پر از اندوه را که می‌بینند می‌روند. حق هم دارند. ما توی معراج ماندیم چون کاری بود که از دستمان برمی‌آمد و نمی‌توانستیم بنشینیم و نگاه کنیم. چون جنگ است و توی جنگ آدم مجبور می‌شود خیلی کارهای ناخوشایند انجام بدهد؛ چون مجبور است.

روزهای اولی که می‌رفتیم معراج، من هم همراه خانواده شهدا گریه می‌کردم. این کار از این جهت خوب بود که خانواده شهید حس همدلی دریافت می‌کردند؛ حس این که ما واقعا دردشان را می‌فهمیم و نسبت به غمشان بی‌تفاوت نیستیم. و از این جهت بد بود که باعث می‌شد هشیاری و آمادگی‌ام برای کمک به خانواده شهدا کم شود. کم‌کم یاد گرفتم خودم را کنترل کنم، بغضم را بخورم و نفس عمیق بکشم و در عین حال، چهره‌ام طوری غمگین باشد که حس همدلی را به خانواده شهدا منتقل کند. و البته گاهی تلاشم برای گریه نکردن بی‌نتیجه است؛ گاهی بغضم را می‌خورم و همانطور که مشغول کارم، اشک هم خودش راهش را باز می‌کند روی صورتم. بعضی وقت‌ها انقدر بغضم را نگه می‌دارم که گلو و فکم درد می‌گیرد.

برای همین است که گاهی یک برنامه وداع خادمانه می‌گذارند. یک شهید را می‌آورند توی حسینیه برای ما، فقط برای ما خادمان معراج. و ما می‌نشینیم دورش گریه می‌کنیم. بدون هیچ آداب و تشریفات خاصی روضه می‌خوانیم و گریه می‌کنیم، تا دلمان سبک شود. یک بار پیکر دوتا خواهر را آوردند. یک دختر هفت ساله و خواهر دو ماهه‌اش را. مداح هرچه روضه می‌خواند خالی نمی‌شد. هی می‌خواند، هی می‌خواند. بدون نظم. هرچی به ذهنش می‌رسید. برای خودش می‌خواند. حتی وقتی برنامه تمام شد هم نشست یک گوشه، به دوتا تابوت کوچک خیره شد و هی برای خودش خواند. نشست برای خودش زمزمه کرد. باز هم بی‌نظم خواند. شعر پشت شعر. برنامه تمام شده بود و هیچکس نرفته بود. ما هم مثل آن مداح نشسته بودیم یک گوشه و با زمزمه‌هاش گریه می‌کردیم. تابوت‌ها خیلی کوچک بودند آخر. خیلی خیلی کوچک. انقدر که برای بلند کردنشان یک نفر کافی بود. بچه دو ماهه مگر چقدر وزن دارد؟ وقتی رفتم بالای سرشان، دلم می‌خواست بغلشان کنم. دلم می‌خواست نوزاد را بغل کنم و برایش شکلک دربیاورم و بخندانمش. وقتی خواهرم نوزاد بود خیلی برایم می‌خندید. بغلش می‌کردم و توی اتاق راه می‌رفتم و لالایی‌ای که از شبکه پویا یاد گرفته بودم را برایش می‌خواندم: دختر خوبم/ ناز و عزیزم/ خواهر ریز و/ تروتمیزم/ آفتاب سر اومد/ مهتاب می‌تابه/ بچه‌ی کوچیک/ آروم می‌خوابه/ بادومِ خونه/ پسته‌ی خندون/ صورت ماهت/ گله تو گلدون/ چقدر شیرینی/ قند تو قندون/ برات می‌خونم/ از دل و از جون/ لالا لالایی/ لالا لالایی...

وقتی به قسمت «چقدر شیرینی» می‌رسید، دلم برایش می‌رفت. محکم به خودم می‌چسباندمش. برای آن نوزاد هم داشتم توی دلم لالایی می‌خواندم. دو دستی تابوت را گرفته بودم. دلم می‌خواست ببینم که دست و پا می‌زند؛ ولی دست و پا نمی‌زد. تابوت بسته بود. یک جعبه کوچک بود و نوزادِ داخلش دست و پا نمی‌زد. دلم می‌خواست برایش بخوانم: چیک و چیک و چیک صدای بارون/ داره می‌باره از تو آسمون/ شبنم می‌زنه رو گل و ریحون/ خدای خوبم/ ممنونم ممنون!/ لالا لالایی/ لالا لالایی...

جنگایرانشهداآزادیکودک
۱
۰
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
شیردشت‌زاده(فاطمه شکیبا)
نویسنده، دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید