همان اوایل عید بود؛ روز اول یا دوم. اسرائیل منطقه مسکونی زده بود. بین شهدا خانم هم داشتیم. توی حسینیه نشسته بودیم به انتظار وداع بعدی که علی صدایم زد؛ من را و یکی دیگر از خانمها را که سنش بالاتر بود. گفت باید برویم سردخانه و توضیح دیگری نداد.
سردخانه چند دقیقه با حسینیه فاصله داشت. ما از در پشتیاش وارد شدیم. دم در، همان خانمی که با من آمده بود – خانم س – گفت: اگه میترسی میخوای نیای؟ من تنهایی میرم.
گفتم: نه نمیترسم.
و واقعا نمیترسیدم؛ ولی وقتی وارد سردخانه شدم، دلم گرفت. همانطور که تصور میکردم، رنگ در و دیوارها آبیِ دلگیری بود و نور چراغها هم همینطور. دور تا دور دیوارها قفسههای فلزی بود. روی زمین کمی آب و خون جمع شده بود؛ به اندازه یک کف دست. و هوا خیلی سرد بود؛ خیلی خیلی سرد. یاد توصیفم از سردخانه توی رمان خط قرمز افتادم. کم و بیش همانطوری بود که توصیف کرده بودم؛ فقط صدای چکهچکهی آب نمیآمد. ما داخل یک سالن کوچک با سقف کوتاه بودیم و آن سالن دوتا در به یک سالن دیگر داشت که بسته بود. توی قفسهها چند شهید را داخل تابوت گذاشته بودند. روی زمین هم یکی دوتا تابوت بسته بود و یک تابوت خالی فکر کنم. درست یادم نیست. از اسامی روی تابوتها میشد حدس زد خانواده بودند؛ حداقل چند نفرشان. سه تا شهیده بینشان بود. و تازه فهمیدم ماموریت ما چیست.
شاید توی تصاویر وداع خانوادههای شهدا دیده باشید که شهید را با یک پارچه سبز پوشاندهاند و به سرش سربند بستهاند. قرار بود ما همین کار را بکنیم برای یکی از شهدای خانم؛ چون قرار بود در تابوت را برای وداع خانواده باز کنند. خانم س دوباره برگشت به من گفت: اگه میترسی برو. خودم میتونم.
سعی میکرد حفظ ظاهر کند؛ ولی کمی عصبی بود. بهم ریخته بود. این را از لحنش و حالت چشمانش میشد خواند. گفتم: نه خوبم.
هردو بهم ریخته بودیم؛ نه از ترس پیکر شهدا. محیط سردخانه یک جوری بود. ترسناک هم نه. دلگیر بود بیشتر. بوی خاصی میآمد که احتمال میدادم بوی کافور باشد؛ ولی بعداً فهمیدم بوی عطری ست که به پارچه سبز روی پیکر شهدا میزنند. بوی خوبی بود؛ ولی نه توی سردخانه. بویش با بوی پارچه کفن و بوی سردخانه قاطی شده بود. و آن بو تا مدتها روی دستان و چادر و لباسهایم بود.
خانم س را نمیدانم ولی من اصلا نمیترسیدم. به هرحال از نظر منطقی پیکر انسانی که از دنیا رفته ترس ندارد. و تازه اینهایی که دور ما بودند شهید بودند. پیکرشان مطهر بود. متبرک بود. ما میان زندهها بودیم نه مُردهها. ولی بازهم فضای سردخانه دلگیر بود. همانطور که چندین سال پیش، توی رمانم نوشته بودم: «همه چیز سنگی و سرد و بیروح است؛ انقدر سرد که در برابرش کم بیاوری... و تنها چیزی که تاب مقاومت دربرابر این سرما را دارد، گرمای خون شهید است.».
نمیترسیدم؛ ولی سرمای سردخانه من را گرفته بود و از طرفی نگران کاری بودم که قرار است انجام دهم. حس کسی را داشتم که قرار است با بزرگی ملاقات کند، کسی که قرار است در برابر بزرگی صحبت کند و میترسد خوب حرف نزند. چنین حسی بود.
تابوت شهیده را روی یک سکوی فلزی چرخدار گذاشتند. چیزی شبیه برانکارد؛ ولی نه برای حمل زندهها. رنگش آبی تیره بود و مشخص بود انقدر استفاده شده که خیلی جاها رنگش رفته بود. معلوم نبود بدن چند میت روی آن خوابیده. یاد کتاب «دا» افتادم؛ یاد آن قسمتش که زهرا حسینی میرود توی غسالخانه و از لیفی که بدن همه مردهها به آن خورده بود چندشش میشود. من راستش چندشم نشد؛ از هیچ چیز چندشم نشد. حتی نگران پاک یا نجس بودنش نشدم.
آن برانکارد را بردند یک گوشه سردخانه، میخهای در تابوت را درآوردند و پردهای میان ما و مردها کشیدند. در تابوت را برداشتم و ناخودآگاه گفتم: السلام علیک ایها الشهید(شاید هم باید میگفتم ایتها الشهیده).
قبلا میت دیده بودم؛ ولی قبل از غسل و کفن. خالهی پدرم که فوت کرد، همان اول اول ما رفتیم خانهشان. پیکرش روی تخت بود و یک ملافه سفید روی آن کشیده بودند. این شهیده اما غسل و کفن شده بود. تروتمیز و خوشبو توی تابوت خوابیده بود. خانم س بند کفن را باز کرد. همین یک ماه پیش یکی از دوستانم داشت گله میکرد از این که توی مصاحبه استخدامی، ازش پرسیده بودند کفن مسلمان چند جزء دارد و من گفته بودم مگر این سوال به چه درد آدم میخورد؟ خب مثل این که حالا به درد میخورد. به هرحال باید میدانستیم بعداً چطور ببندیمش.
خانم س کفن را باز کرد و پارچه روی صورت را کنار زد. دوباره ناخودآگاه سلام کردم. همان حس قرار گرفتن در برابر یک بزرگ را داشتم. آن لحظه تنها ترسم این بود که یک وقت از سر بیتجربگی کاری نکنم که حرمت پیکر شهیده بشکند. یک خانم نسبتاً مسن بود. صورتش سالم سالم بود و چشمانش نیمهباز بودند. فقط یکی دوتا خراش خیلی کوچک روی صورتش بود. پیکر را قبل از کفن، توی پنبه و پلاستیک پیچیده بودند. کمی پنبه روی صورتش بود که آن را با کمک خانم س از صورت نورانیاش پاک کردیم. نه تنها ترسناک نبود، زیبا بود. زنده بود.
با دیدن پنبهها و پلاستیک، یاد عکس پیکر شهید مهدی عباسی افتادم. پسرخاله پدرم بود که توی عملیات بیتالمقدس شهید شده بود. توی آلبومهای خانوادگی یک عکس دیده بودم از تحویل پیکرش. تابوت نبود. حتی کفن هم نبود. یک پلاستیک بزرگ بود پر از پنبه. یک نفر قسمتی از پلاستیک را پایین داده بود و قسمتی از یک سر پیدا شده بود؛ سر مهدی. چشمانش بسته بود. میگفتند تنها چیزی که از مهدی مانده همان سر است.
به خانم س یک جفت دستکش پلاستیکی داده بودند. من هم توی کیفم دستکش داشتم؛ ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که دستکش فقط مزاحم است و لازم نیست؛ چون شهیده را غسل داده بودند و لمسش اشکال نداشت(چه حرفها! پیکر شهید مطهر است.). خانم س بیشتر به صورت دست میکشید و با شهیده نجوا میکرد. نمیفهمیدم چه میگوید. من اما کمتر به صورت دست میزدم. راستش خجالت میکشیدم. با خودم میگفتم نکند بیاحترامی باشد؟ نکند خوشش نیاید؟
پارچه ساتن سبز را باز کردم و آن را روی پیکر انداختم. خانم س همچنان با وسواس مشغول تمیز کردن چهره شهیده بود و نجوا میکرد. من هم با وسواس، پیکر را با پارچه پوشاندم و لبههای پارچه را هل دادم زیر پیکر تا تکان نخورد. کفن انگار هنوز نم داشت یا شاید من اینطور حس میکردم. توی ذهنم غوغا بود. نمیدانستم به شهیده چه بگویم. کلی حرف داشتم و حالا هیچکدام یادم نمیآمد. فقط تندتند زیر لب میگفتم: ببخشید حاج خانم... التماس دعا...
و به طور عجیبی یاد آن شعر افتاده بودم که: دارند یک به یک و جدا میبرندمان/ شکر خدا به کرب و بلا میبرندمان/ ما نذر کردهایم که قربانیات شویم/ دارند یک به یک به منا میبرندمان...
سربند را یکی از آقایان از پشت پرده داد. خانم س کمی سر شهیده را بلند کرد و من سربند را روی پیشانیاش گذاشتم. با پارچه کفن تمام سر و گردن شهیده را پوشانده بودند؛ انگار که روسری سرش بود. از پشت سر کمی خون به پنبههای زیر سرش سرایت کرده بود. شاید سرش ترکش خورده بود. نمیشد سربند را کامل بست؛ فقط آن را طوری سر جایش تنظیم کردیم که تکان نخورد و به نظر بیاید سربند بسته. فکر کنم ذکر سربند هم یا فاطمه زهرا بود.
یکی از آقایان کمی پنبهی پیچیده شده در پارچه هم داد به ما تا زیر سر شهیده بگذاریم و سر شهیده کمی بالاتر بیاید. خانم س پیکر را کمی بلند کرد و من بالش را زیر سرش گذاشتم و هردو گفتیم: ببخشید حاج خانم. حلال کن.
کمی عطر به آن پارچه سبز زدیم. کار شهیده که تمام شد، قبل از این که در تابوت را ببندم، سرم را بردم نزدیک صورت شهیده، طوری که بتوانم در گوشش صحبت کنم. یادم نیست چه گفتم. احتمالا گفتم التماس دعا. احتمالا خواستم حلالم کند اگر کاستی داشتم. و بعد در تابوت را بستم.
وقتی داشتند پیکرها را داخل ماشین حمل تابوت میگذاشتند تا ببرند حسینیه، یک خانم مسن داشت از همان خیابان رد میشد. یک خانم مسن مانتویی بود. هاج و واج خیره به ماشین مانده بود. فکر کنم داشت اسم شهدا را از روی تابوتها میخواند و به این نتیجه میرسید که خانواده بودهاند. بهتزده بود، خشکش زده بود انگار.
توی آن وداع، با این که خیلی خیلی جانسوز بود، خیلی گریهام نگرفت. انگار هنوز در بهت سردخانه بودم. فکر نمیکردم پایم به سردخانه باز شده باشد. کاری را کرده بودم که به خواب هم نمیدیدم. انگار تازه به عمق فاجعه رفتم. و البته انقدر کار زیاد بود که خیلی فرصت گریه هم نداشتم. گاهی غم انقدر شدید و زیاد به آدم هجوم میآورد که فرصت گریه را هم میگیرد و آن روز از آن روزها بود. دوتا از شهدا کودک بودند؛ شش و هفت ساله. یکیشان یک خانم جوان بود. جمعیت زیادی توی حسینیه بود و هرکس عزیزی را صدا میزد. یکی مادرش را، یکی برادرش را، یکی خواهرزادهاش را و یکی خواهرش را. بعضی یک گوشه حسینیه نشسته بودند و آرام میگریستند و بعضی کنار تابوتها، شیونکنان به سر میزدند. مردی تابوت یکی از شهیدهها را بغل گرفته بود و خواهرش را صدا میزد. خانمی اصرار داشت تابوتها را باز کنیم که عزیزانش را آخرین بار ببیند. بغضِ توی گلویم انقدر بزرگ بود که تمام گلو و گردن و فکم درد گرفته بود و باز هم نه میتوانستم و نه میخواستم گریه کنم. دائم باید روی سر خانوادهها گلاب اسپری میکردیم؛ بلکه اثر آرامشبخش گلاب افاقه کند که نمیکرد. مگر این داغ سنگین با چهار قطره گلاب آرام میشود؟ و هربار یک نفر غش میکرد و میرفتیم بالای سرش و تا او را به هوش بیاوریم، دیگری غش میکرد. راستش به این نتیجه رسیدم که آدم تا بیرون حادثه است گریهاش میگیرد. به عمق که بروی دیگر خبری از گریه نیست. سکوت است و خوردن بغض؛ آن حالی که من داشتم.
بعد از وداع، دوباره برگشتیم توی سردخانه. راستش دیگر فضای سردخانه خیلی به نظرم سنگین نبود. انگار عادی شده بود؛ عادی هم نه، قابل تحملتر. باید کارهای قبل را ولی به ترتیب عکس انجام میدادیم: جمع کردن پارچه سبز، بستن کفن. خواهر شهیده یک کفن داده بود به من. گفته بود شهیده خودش این کفن را برای خودش خریده و گفته روی آن دعا بنویسند. کفن نو را گذاشتم روی پیکر که بعداً غسالهها با کفن قبلی عوضش کنند. و وقتی داشتیم با خانم س، بند بالای کفن را میبستیم، خانم س گفت: الان داره بهمون میخنده میگه دارین زحمت اضافه میکشین، من اون کفن رو میخوام!
آن روز ظهرش خانه مادربزرگ علی دعوت بودیم. تمام راه داشتم این مداحی را گوش میدادم که میگفت: دارند یک به یک و جدا میبرندمان/ شکر خدا به کرب و بلا میبرندمان/ ما نذر کردهایم که قربانیات شویم/ دارند یک به یک به منا میبرندمان/ اول میان عرش خدا سینه میزنیم/ بعداً به هیئت الشهدا میبرندمان/ سربند یا حسین به ما میدهند و بعد/ با هروله به عرش خدا میبرندمان/ این دل حسینی و رضوی بوده از ازل/ از کربلا بهشت رضا میبرندمان...
انگار چیزی تغییر کرده بود. هی به دستانم نگاه میکردم و باورم نمیشد با آنها چکار کردهام. شاید علی هم بعد از اولین باری که توی سردخانه کار کرده همین حس را داشته. و تازه داشتم خستگی شدید آن روز را حس میکردم؛ طوری که وقتی رسیدیم خانه مادربزرگ علی، همه از چهرهمان خواندند که چقدر خستهایم و گفتند لازم نیست کمک کنیم. رفتم یک گوشه ولو شدم؛ یک گوشه به دستانم خیره شدم و سعی کردم اتفاقات آن روز را هضم کنم. لباسها و چادر و دستم هنوز بوی سردخانه را میداد. بوی آن عطر را همراه بوی کفن و پنبه مرطوب. هم آزاردهنده بود هم نه. دستم هم انگار هنوز اثر سردی لمس پیکر را داشت و دلم میخواست این اثر همیشه بماند؛ اثر لمس پیکر یک شهیده.

آن روز وسط مهمانی، داشتم با مرورگر داخلی درباره احکام تجهیز میت جستوجو میکردم. احکام غسل میت، مس میت، کفن میت، تحنیط میت. تا آن روز اصلا درست نمیدانستم کافور چیست؛ حالا میدانم. اصلا نمیدانستم کفن چند بخش دارد، یا اصلا غسل میت برای چه امواتی لازم است. حالا همهاش را به لطف جنگ مید
انم.