تراپی، جلسه سوم

جلسه سوم اواخر هفته گذشته بود و وقتی با تراپیستم جلسه رو شروع کردیم همون اول بهش گفتم که من با مدیر داخلی صحبت کردم و نتیجه صحبت این شده. بنابراین اونجایی که شما روی حرکات بدن من تاکید می کنی و من علتش رو چیز دیگه ای می دونم بهت میگم که نه اینجوری نیست و هر جا هم درست بگی تایید می کنم. و بهش گفتم که الان حس بهتری دارم و اعتماد بیشتری به شما دارم و می خوام جلسه مون بهتر پیش بره. و خب همین اتفاق هم افتاد.

در جلسه سوم بصورت عمیق تر دنبال مشکل اصلیم گشتم. دقیقا مشکل من این بود که نمی دونستم مشکلم چیه!؟ فقط می دونستم مشکل دارم! می دونستم که این بی حوصلگی ها، این حساسیت ها و زودرنجی ها، این حالت های بدی که دارم یه علتی داره، ولی نمی دونستم علتش چیه!!!

توی این جلسه به این نتیجه رسیدیم که من احساساتم رو بروز نمیدم؛ خفه شون می کنم. وقتی درباره بدترین اتفاقات زندگیم حرف می زنم هیچ تغییری در چهره من بوجود نمیاد و انگار هیچ تفاوتی با حرف زدن در مورد وقایع روزمره نداره. دنبال ریشه گشتیم و من در مورد این گفتم که چقدر محیط روی من تاثیر داره و نگاه و حرف اطافیان برام مهمه و وقتی احساس می کنم که دارم نادیده گرفته میشم گارد می گیرم و دوری می کنم و چقدر یه تعریف ساده بهم انرژی میده. اینجا فهمیدم چقدر به اشتباه در این چندین سال تحت تاثیر تصور خودم از ذهنیت دیگران بودم در حالی که فقط تصورات ذهنی من بوده و شاید در واقعیت هیچ وقت دیگران چنین دیدگاه و واکنشی نداشته‌اند.

بعد از کلی زیر و رو کردن من و حالت های بدنم و احساساتی که بروز داده نمیشد به این نتیجه رسیدیم که من تحت تاثیر کنترل و رفتار پدر و مادرم اینجوری شدم. مثل وقتی که پدر مادرا میگند هیچی نگو آبرومون میره؛ منم هیچ احساساتی از خودم نشون نمی دادم که یوقت شخصیتم جریحه دار نشه.

آره انگار من سالهاست همه احساساتم رو قفل و زنجیر کردم تحت تاثیر پدر و مادرم. اینکه از کجا شروع شده و چطوری شکل گرفته رو نمی دونم. فقط می دونم چقدر منو تو زندگی عقب نگه داشته.

... فراموشکار ...