تراپی، جلسه چهارم

جلسه چهارم اول این هفته بود و من با نتیجه ای که از جلسه قبل گرفته بودم یجورایی حالم بهتر بود. اینکه کمی به مشکلت نزدیک تر بشی خوبه؛ به امید اینکه همه مشکلاتت رو بفهمی و حل شون کنی.

یه چیز دیگه که جلسه قبلی فهمیده بودم این بود که مردد بودن من و عدم توانایی من در گرفتن تصمیم صریح هم بخاطر همون مشکلاته. مثلا همین که من برای اعتماد و درک تراپیستم انگار نیاز به تایید یه نفر دیگه مثل مدیر داخلی مرکز مشاوره داشتم نشون دهنده همین موضوعه و وقتی به گذشته نگاه کردم دیدم که چقدر این موضوع در زندگی من تکرار شده.

حالا توی این جلسه بیشتر تمرکز کردیم روی قفل کردن احساساتم. تراپیستم بهم میگفت می دونی این بروز ندادن احساساتت چه لطمه هایی در زندگی بهت زده؟ و من می گفتم آره می دونم ولی نمی دونم چطور باید درستش کنم. باز شروع کردیم به بررسی مشکلاتم. و من شروع کردم از بدترین مشکلاتی که این اواخر داشتم صحبت کنم. ولی هیچ اتفاقی در من نمی‌افتاد. یعنی در همون حالت معمولی که صاف نشسته بودم و انگاشتام توی هم بود حرف های معمولی می زدم با همون حالت و خونسردی هم در مورد مسایلی حرف می زدم که در اونها احساس خشم داشتم و جزو اتفاقات ناراحت کننده بودند. و تراپیستم ازم می پرسید پس چرا هیچ تغییری در تو ایجاد نمیشه؟ چرا فقط دستت رو مشت می کنی و پاهات رو محکم به زمین فشار میدی؟ چرا هیچ تغییری در چهره و صدات ایجاد نمیشه؟ چرا همون آدم خونسردی هستی که انگار داره از یک اتفاق بی اهمیت صحبت می کنه؟؟؟

خیلی بیشتر این مساله رو با هم بررسی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که این ذهن من هست که هر زمان من با احساساتم روبرو میشم سریع حواسم رو منحرف می کنه به سمتی که مبادا احساسات بروز کنه. این رو نه به وضوح در این جلسه بلکه در طول این چندین سال مشاهده کردم که چطور در شرایط مهم بجای تمرکز ذهنم منحرف میشه به مسایل فرعی بی اهمیت. همینجا هم وقتی اشک تو چشمام حلقه زد و تراپیستم بهم گفت که ببین الان چشمات پر اشکه دوباره ذهنم منحرف شد و مثل همیشه به سکوت فرو رفتم در عرض چند ثانیه حالتی پیدا کردم که انگار من هیچ مشکلی ندارم.

اینجا بود که فهمیدم دلیل اینکه هر موقع اعصابم خورد و ذهنم درگیر میشه میخوابم همینه که بعد از بیداری ذهنم فرمت شده باشه و مثل آدمی بشم که انگار هیچ دغدغه فکری نداره. مغزم منو کنترل میکنه و هر جا دلش بخواد ذهنمو ریست می کنه که مبادا کمی از احساساتم رو بروز بدم.

... فراموشکار ...