در فکر انتقام

مدت زمان زیادی زحمت کشیدم، تلاش کردم و هزینه کردم تا چیزی رو بسازم. در این راه اشتباه بزرگی مرتکب شدم و اعتماد به کسی بود که اسمش رو میذاریم شریک.

کلی هزینه مالی کردم، و مهم تر از اون وقت با ارزشم رو برای اون کار گذاشتم، ولی در یک زمان اون تونست زحمت من رو بر باد بده.

کاری کرد که من مجبور بشم همه چیز رو ترک کنم و اون صاحبش بشه.

دلم به حال خودم می سوزه. بیشترین ضربه هایی که من در زندگیم خوردم بخاطر صداقتم بود. بخاطر اعتماد به دیگران. چون فکر می کردم دیگران هم مثل خودم هستند.

حالا دارم به انتقام فکر می کنم. همه این حرف ها رو می دونم که انتقام چیزی که من از دست دادم رو برنمی گردونه، اما نمی تونم بیخیالش بشم.

دارم به چگونگیش فکر می کنم. به اینکه آیا اصلا توانایی این کار رو دارم. منظورم از لحاظ روحیه. آیا توانایی یک مبارزه رو دارم.

راه های زیادی برای مقابله و انتقام هست، ولی اون چیزی که مد نظر منه، ساختن چیزی بزرگتر و بهتر از اون چیزیه که اون از من گرفته. اینجوری انتقامم رو می گیرم و اون سزای کارش رو می بینه.

اما مشکل الان همینه، که آیا توانایی این رو دارم که دوباره وارد رینگ مبارزه بشم، سختی هاشو به جون بخرم، خودم رو توی دردسر بندازم و برای خودم کلی هزینه جدید بتراشم؟! نمی دونم...

... فراموشکار ...