تصمیم گرفتم که حرف بزنم

خیلی وقت نیست که عضو ویرگول شدم ولی با آدم های اینجا حال خوبی رو تجربه میکنم چون کاری رو میکنند که من جراتش رو نداشتم ..من همیشه فقط گوش دادم همیشه لبام بسته بوده ولی این لبای بسته پشتش کلی حرف نگفته و قورت داده بوده حرفایی که از بس گفته نشدن که واسه خودم هم دور از تصورشده که بتونن زده بشن درواقع رها بشن از زندان تاریک مغز من
واسم سخته که بتونم حرف بزنم چون از بس سکوت کردم حرف زدن یادم رفته
ولی دیگه میخوام ازاین دنیای تنهاییم بیام بیرون
و حرف بزنم
من تصمیم گرفتم که حرف بزنم
و
با اولین فراری های زندان مغزم به محض باز شدن در به صورت چرکنویس اومدم بگم سلام

26آذر 97