ویرگول
ورودثبت نام
foroozan
foroozanاینجا درباره درگیری های ذهنی ام حرف می زنم.
foroozan
foroozan
خواندن ۱ دقیقه·۷ سال پیش

رو به بهبودی

چند روز بود که پر از اضطراب و استرس بودم

خیلی میترسیدم

همه اش تو سرم این جمله تکرار میشد که اگه نتونم چی

و کاملن هم احساس تنهایی می کردم چون از اطرافیانم هم حمایتی دریافت نمیکردم و برعکس انرژی منفی می گرفتم

هیشکی نبود بهم بگه شاید سخت باشه ولی تو میتونی

و دستشو بزاره رو شونه ام که احساس حمایتش کل وجودمُ پر از گرما بکنه و قدم هامو با اطمینان بردارم و برم جلو

ولی خب..الان خیلی بهترم و اون احساس ضعفی که داشت فلجم میکرد و کل بدنمو کرخت کرده بود خوشبختانه الان باهام نیست

و الان منم و احساس اطمینان به خود

و اطرافیانی که کم کم دارم انرژی مثبت میگیرم ازشون.

۶
۵
foroozan
foroozan
اینجا درباره درگیری های ذهنی ام حرف می زنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید