برای فرزند - مردسالاری اینگونه است

 Malte Mueller / Getty Images
Malte Mueller / Getty Images


به نظرم پدرم اینگونه فکر میکند:

وقتی مرد از همسرش مشورت میگیرد یکی از این حالتها برقرار میشود:
- یا نظر همسرش موافق با نظر اوست و تصمیم با آرامش اجرا میشود.
- یا نظر همسرش مخالف نظر اوست و با برهم زدن آرامش تصمیم پدر اجرا میشود.
در اصل مشورت گرفتن برای ظاهر سازی احترام به شریک زندگی است.
زن تا وقتی با شوهرش مخالفت نکرده قابل احترام است ولی وقتی در زمینه ای نظر مخالفی داشته باشد بدین معناست که سرکش شده و باید کنترلش کرد تا خلاف جهت شوهر حرکت نکند. در کل زن باید تابع مرد باشد.
اگر شوهر به حرف زنش عمل کند، مردم دیگر برای حرفهای مرد، تره هم خرد نخواهند کرد و این در قاموس مردانگی جایگاهی ندارد.
یک سری از کارهاست که اصلاً به زن ربطی ندارد که دخالت کند. مثل اجاره خانه، دکور آشپزخانه، خرید ماشین و غیره. در عوض مرد در تمام تصمیمات زن مجاز به اعمال نظر است. مثل چی بپوش، چی بگو، با کی برو و غیره.
اگر مرد زنش را کنترل نکند، زن افسار مرد را در درست خواهد گرفت و او را به هر سمتی که بخواهد، میبرد.

مادرم زن خرده‌گیری‌ست و سالها با باور اینکه زن کمتر از مرد فهم و شعور دارد زندگی کرده. سالها پای تصمیمات درست و غلط پدرم ساکت بوده و سعی کرده به روش خودش تنها محیط خانه را آرام و خوش نگه‌دارد.

این دو نفر بیشتر از ۴۵ سال با هم زندگی کردند. ۴ فرزند داشتند که یکی از آنها را در ۲۱ سالگیش از دست دادند. حالا با سه فرزند زندگی معمولی‌ای دارند. وضع مالیشان اینگونه است که خانه شخصی دارند ولی اگر بخواهند چیزی بخرند اول باید موجودی را چک کنند، ارزانترین محصول را پیدا کنند و در مورد اضطرار آنرا خریداری کنند.

در چند سال اخیر ما فرزندان یاد گرفتیم که زن و مرد حقوق یکسانی دارند، ارزش زندگی یکسانی دارند، فقط خودشان میتوانند برای زندگی خود تصمیم بگیرند و به مرور این افکار را با والدین مطرح کردیم.

مادر که احساس میکرد در تمام این سالها به او ظلم شده و واقعاً حق آزادانه زندگی کردن داشته، مشتاقانه حرف های ما را دنبال میکرد و حسرت میخورد.

پدر ولی از حرفهای ما خوشش نمی‌آمد. یعنی چی که این نظام سلطه اشتباه باشد؟ ما سالها با همین روش زندگی کردیم و شما ثمرهٔ همین روش زندگی هستید و هر روش دیگری بجز این عاقبت خوشی نخواهد داشت.

سالها گذشت و هر روز مادر درخواست ذره ای آزادی بیشتری میکرد و پدر مثل همیشه سرکوب میکرد. مادر تمنای همفکری داشت و پدر سودای خودرأیی.

امروز در خانهٔ پدری من و پدرم تنها شدیم. شدیدترین و جدی‌ترین بحث عمرم را با پدرم داشتم. پدری که چشمش به این بود که تنها پسرش او را در آغوش بگیرد، امروز آغوش فرزندش را رد کرد. گفتم همسرت بردهٔ‌ تو نیست. همسرت به اندازهٔ تو برای این زندگی حق تصمیم گیری دارد. گفت من همچین آدمی نیستم، اینجا حرف، حرف من است. با هر حرفی که میزدم احساس میکردم قطره آبی هستم که از ارتفاعی کوتاه بر روی سنگی می‌افتم.

مادرم نه مهارتی در دفاع از خود دارد و نه شجاعتی برای ایستادگی در برابر مردسالاری و من در آستانهٔ‌ جدا شدن از خانهٔ پدری و شروع زندگی مشترک.

میدانم پدرم شبانه روز کار کرده تا زندگی خوبی برای این خانواده بسازد. میدادم مادرم هم پا به پای او تلاش کرده تا آرامش در خانواده حکم‌فرما باشد و میدانم اکنون مقطع حساسی است. پشت امروز چیست؟ آیا کمکی از ما بر می‌آید؟


سه شنبه - ۲۲ خرداد ۱۳۹۷