ویرگول
ورودثبت نام
همایون آزادپور
همایون آزادپورنوشتن در زمینه توسعه وب، هوش مصنوعی و دیجیتال مارکتینگ در کنار علاقه به موضوعات فلسفی و هنری.
همایون آزادپور
همایون آزادپور
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

نفس‌های آخر..

نمونه‌های آزمایش مادرش را به سمت آزمایشگاه می‌بردیم و احتمالا تا ۴۸ ساعت دیگر مشخص می‌شد مادرش سرطان خون دارد یا نه. اما وقتی سرش را به صندلی تکیه داده بود تمام فکر و ذهنش متوجه تصاویری بود که دیشب به چشم دیده بود. چون گفت:

  • گیر افتاده بودیم. کارمون طول کشید و پایین شلوغ شد. دیگه اگه می‌خواستیم هم نمی‌تونستیم بریم خونه.

محل کارشان طبقه سوم بود و به خاطر وضعیت خانواده‌اش مجبور بود تا آن وقت شب کار کند. هم پدر و هم مادرش مریضند و نصف روز، کارهای آنها را انجام می‌دهد و نصف دیگر روز به سر کار می‌رود. از آن دختر نوجوان پرشور و شوخ و شنگ دیگر نشانی نمانده بود.

  • یهو صدای شلیک بلند شد. رفتیم کنار پنجره. باورت نمیشه از فاصله نزدیک به مردم شلیک می‌کردند. ما فقط با دست به یه سمت اشاره می‌کردیم و نمی‌تونستیم حرف بزنیم. هر طرف جمعیت یه دفعه یکی می‌افتاد روی زمین.

مادرش از این مسجدی‌ها بود که با این حال نزار هر روز به مسجد می‌رفت. خانه‌شان ماهواره ندارند و تمام تصوراتش از وقایع، همان چیزهایی است که از تلویزیون حکومت می‌بیند. مادر که پشت ماشین دراز کشیده بود با نگرانی بلند شد و رو به من گفت:

  • پسر.. شب‌ها زود برگرد خونه. نری بیرون. اینا رحم توی دلشون نیست

یک دختر معمولی، که هیچ تصوری از امنیتی‌ها ندارد، ناگهان چنین تصویری می‌بیند. اگر تا پیش از این صدا بود، اکنون تصاویر از ذهنش بیرون نمی‌روند. تنها چیزی که بدنش حالا احساس می‌کند ناامنی است. ناامنی نسبت به حال، ناامنی نسبت به آینده، نسبت به ۴۸ ساعت دیگر که آیا باید همزمان هم از مادر سرطانی‌اش مراقبت کند، هم به سر کار برود تا شاید بتواند بخشی از هزینه‌های بیماری پدر و مادرش را تامین کند. می‌گویم:

  • نگران نباش. نفس‌های آخرشونه..

این داستان واقعی است..

اعتراضاتامید
۸
۳
همایون آزادپور
همایون آزادپور
نوشتن در زمینه توسعه وب، هوش مصنوعی و دیجیتال مارکتینگ در کنار علاقه به موضوعات فلسفی و هنری.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید