ای قلب! اینچنین تند از برای چه میتپی؟! از برای که میتپی؟! زنده اگر ماندی و شوق اگر داری و ترس، اگر هنوز در رگ هایت می جوشد وقت شنیدن نعره ای از آسمان، تو خود بگو که از کجاست؟ از کیست؟ و معنی آن چیست؟!
مگر گمان نداشتی که جانت را جا گذاشته ای پشت آتشی که سال به سال، فوتش کردی که خاموش شود، حالی که هر بار، زبانه اش بیشتر قلبت را سوزاند و بیشتر بزرگت کرد؟
تو کجا و مرگ کجا جان؟! که اگر مرده ای، این لبخند گستاخانه ات، وقت یافتن اولین شکوفه ی تکدرخت خانه مان از کدام هوا نفس کشید؟
که گمان می کرد میان اینهمه روز و شب، اینچنین زنده بمانی، که حالا از شوق بازگشت به واژه ها، قلبت چنین تند بتپد؟...
پینوشت: خوشحالم از دیدار کلمات! این چهل روز فاصله، به قیمت چند ها سال بزرگ شدنم برایم تمام شد. آن همه قصه رقم خورد در زندگیم، که جنگ داشت فراموشم میشد. هنوز نمی دانم سر شوقی برای بازگو کردنشان داشته باشم یا که همچنان سکوت را به هرچیزی ترجیح بدهم. اما فعلا، این کلمات را نوشتم تا برای هرکسی که بخواند، از دور دستی تکان بدهم و با لبخندی خیلی بزرگ، و با صدایی خیلی آرام بگویم که:
آهای دوستِ همسایه! حواست هست که بین این همه سیاهیِ برخواسته از آتش، جوانه ها هنوز هم سبزند؟! می دانم پشت پنجره رفتن خطرناک است؛ اما خودمانیم؛ فقط حالا بهار است!...
