توسعه یافتن، رؤیای مشترک اغلب کشورهای توسعهنیافته است. بااینحال، پرسش بنیادین این است که منشأ این «وظیفهی جمعی» چیست؛ وظیفهای که اگرچه بهسبب ناکامیهای مکرر همواره در معرض نقد قرار میگیرد، اما فراتر از هر مناقشهای، همچنان امری بدیهی، موجه و غیرقابل تردید تلقی میشود. گویی میتوان در مسیر توسعه دچار خطا شد، اما خود هدف توسعه، مصون از هرگونه شک و پرسش است. آیا زمان آن نرسیده که خود مفهوم توسعه و علوم درهمتنیده با آن را به پرسش بکشیم و سازوکارهای «رویافروشی» نهفته در آنها را مورد نقد قرار دهیم؟
بسیاری از گفتمانهای مسلط توسعه بر این فرض استوارند که افزایش تولید اقتصادی و رشد تولید ناخالص داخلی (GDP) بهطور خودکار قادر است مسائلی چون فقر، بیعدالتی اجتماعی و نابرابریهای اقتصادی را حلوفصل کند. در این روایتها، بهبود معیشت مردم و ارتقای کیفیت زندگی، پیامد طبیعی و اجتنابناپذیر رشد اقتصادی معرفی میشود؛ بیآنکه به پیچیدگیهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی جوامع، یا روابط قدرتی که این فرایندها را شکل میدهند، توجهی جدی شود. حتی صورتبندیهای بهظاهر انتقادیتر توسعه، نظیر «توسعه پایدار» که با شعار توجه همزمان به ابعاد اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی مطرح شدهاند، در عمل اغلب در خدمت منافع گروههای مسلط و قدرتهای آلاینده قرار گرفتهاند و نتوانستهاند تغییرات معنادار و پایداری در بهبود وضعیت محیطزیستی و عدالت اجتماعی ایجاد کنند. از این منظر، توسعه نهتنها یک پروژه فنی یا اقتصادی، بلکه گفتمانی هنجاری و قدرتمند است که بیش از آنکه واقعیتهای زیسته جوامع را بازتاب دهد، افقهایی آرمانی و فریبنده را بازتولید میکند.
هاردین یکی از مهمترین نظریهپردازان پسااستعماری اشاره میکند که سیاستهای توسعهای بعد از جنگ جهانی دوم که مبتنی بر نظریه مدرنسازی بود، علم و فناوری غربی را به کشورهای در حال توسعه تحمیل کرد. این سیاستها به جای منافع محلی، عمدتاً منافع استعماری را تقویت میکرد. علم از نگاه او سیاسی و ارزش بار است و دستور کارهای علمی توسط دولتها، نهادهای نظامی، شرکتها و روابط قدرت جهانی شکل میگیرند. ادعاهای مربوط به «استقلال» علم اغلب این منافع را پنهان میکنند، نه اینکه آنها را از میان بردارند. علم و قدرت استعمار یکدیگر را بهطور همزمان تولید و تقویت کردند، و این میراث هنوز هم ساختار دانش جهانی امروز را شکل میدهد .(Harding, 2011) در این دوره، توسعه تبدیل به یک فضای گفتمانی شد که تعیین میکرد: چه چیزی «مسئله» است (فقر، گرسنگی، بیسوادی…) ، چه کسی حق سخن گفتن دارد (کارشناسان، نهادهای بینالمللی…) ، چه نوع دانشی «معتبر» است (دانش اقتصادی، آماری، فنی…) و چه کسانی «نیازمند اصلاح» هستند (مردم جهان سوم). این گفتمان تاکنون نیز با منقطع کردن کشورها از ریشه فرهنگی بومی خود منافع اکثر کشورها را در برمیگیرد (Escobar, 2011).
ژیلبر ریست در کتاب تاریخ توسعه: از خاستگاههای غربی تا ایمان جهانی از نخستین متفکرانی است که همراستایی پروژه توسعه در ادامه استعمار را بهخوبی شرح میدهد. از نظر او توسعه دستگاهی است که اشکالی از دانش را با اشکالی از قدرت و مداخلهگری به یکدیگر پیوند میدهد و مآلا به خلق و تصویرگری جهان سوم منتج میشود (Rist, 2014). به تعبیر اسکوبار، در دوره بعد از 1945، توسعه از طریق دستگاههای تولید دانش و مداخلهگر از قبیل بانک جهاتی، سازمان ملل متحد و آژانسهای چندجانبه در نقش یک مکانیسم قوی برای ساخت و مدیریت دنیای درحالتوسعه علم کرده است (Escobar, 2011) و به قول فریدمن پیوند میان صخره و آهن (دانش و قدرت)، گفتمان مسلط توسعه را مفصلبندی کرده است. (Friedmann,1992)
علم اقتصاد در گفتمان توسعه، نقشی کلیدی ایفا میکند. در مکتب نئولیبرالیسم که بر جهان تسلط دارد اقتصاد بر هر علمی مقدم است و پیشرفت جوامع از طریق فرمولهای ریاضیوار آن بهخوبی پیادهسازی میشود. اما از نگاه پسااستعماری ژیلبر ریست، علم اقتصاد چیزی بیش از نبرد عقاید نیست که طبق اقترانها طوری نوسان میکند که قویترینها را قادر میسازد تا اراده خود را تحمیل کنند و کردارهای متعدد در شمال و جنوب را که با مدلهای برساخت شدهاش مطابقت ندارد نادیده میگیرد. باور به توسعه بر اعتبار مسلم اقتصاد تکیه دارد و باید با باور بیشتر لزوماً بهتر است مبارزه کرد. مطابق علم سلیم، رشد نامحدود در جهان محدود غیرممکن است. عجیب اینکه، تمام سیاستهای اقتصادی، عکس این منطق را اجرا میکنند. در جهانی که عقلانیت را پاس میدارد خرد جای خود را به ایمان داده است. صرفاً بدین دلیل که علم اقتصاد توانسته خود را بهعنوان یک علم منطقی جا بزند درحالیکه بر مجموعهای از مفروضات بناشده است که اثباتناپذیر یا غلط محض هستند. بنابراین، وهم و فریب خوب عمل میکند، متولیان تصور میکنند که سیاستهای اقتصادی آنها، اصول علمی را رعایت میکنند بدون اینکه متوجه باشند که باورمندان یک آیین هستند. چرا نباید جهانی یوتوپیایی (آرمانشهری) با وفور منابع را بر سیارهای با منابع محدود ترجیح داد- بهویژه اگر یوتوپیا طوری در لباس مبدل علم پنهان باشد که عوام به علمی بودن آن معتقد باشند؟ .(Rist, 2014)
در این میان، گفتمان پساتوسعه با الهام از پنج نحلهی فکری پساسرمایهداری، پسارشد، پساپدرسالاری، ضدنژادپرستی و استعمارزدایی معرفتی، زمینهی گفتمانسازی برای رد پروژه سیاسی عظیم توسعه را فراهم کرده است (Villamayor-Tomas & Muradian, 2023). در این رویکرد، جنبشهای مردمی، کنشهای محلی و پذیرش تکثر، بهعنوان محورهای اصلی یک گفتمان مقاومتی تلقی میشوند.
در گفتمان پساتوسعه، روایتهای جوامع بومی از اهمیت ویژهای برخوردارند؛ چرا که این جوامع از معدود گروههایی هستند که پیوند خود با طبیعت و زبان محلی را حفظ کردهاند و از این طریق میتوانند به مثابه منبع الهام برای شیوههای بدیل زیستن و ساماندهی اجتماعی عمل کنند. تلقی پساتوسعهای از جریان تاریخ، چرخهای است؛ همانند دانهای که به درختی تنومند بدل میشود و در نهایت دوباره به صورت دانه به خاک بازمیگردد. این نگاه چرخهای، در تقابل با تلقی خطی از تاریخ در گفتمان توسعه قرار میگیرد؛ تلقیای که با ترویج رشد بیحدوحصر، زمینهی تخریب گستردهی محیطزیست و نابودی کره زمین را فراهم کرده است. از این منظر، اگر همه کشورها بخواهند الگوها و شعارهای کشورهای توسعهیافته را عیناً به اجرا درآورند، نتیجه چیزی جز «خودکشی جمعی بشر» نخواهد بود (Rahnema & Bawtree, 1997) .
در همین راستا، ایدهی «کوچک زیباست» که متأثر از اندیشههای شوماخر است، نقش مهمی در نقد این منطق مسلط و تقویت گفتمان پساتوسعه ایفا کرده است. بر اساس این دیدگاه، سازمانها، کسبوکارها و فناوریها باید متناسب با مقیاس انسانی طراحی شوند؛ بهگونهای که مسئولیتپذیری شخصی امکانپذیر باشد، روابط انسانی حفظ شود و جوامع محلی قدرت و انسجام خود را از دست ندهند. در نتیجه، اقتصادها، شرکتها و نهادهای اجتماعی باید به اندازهای بزرگ باشند که بتوانند نیازهای انسانی را برآورده کنند، اما همزمان آنقدر کوچک باقی بمانند که انسانی، قابلفهم و پاسخگو باشند (Schumacher, 1977).
پساتوسعهایها، همانند هاردین (2011)، به ایدهی علوم متکثر پایبندند؛ علومی که ریشه در تاریخ و بافتارهای خاص دارند، بهطور عمیق با مناسبات اجتماعی درهمتنیدهاند و در پاسخ به محیطها و مسائل مشخص شکل میگیرند. آنان با رد ادعای جهانشمولی علم—ادعایی که اغلب بر منافع گروههای خاص استوار است—و با پذیرش تکثر شیوههای زیستن، زمینه را برای شکلگیری گفتمانهای بدیل توسعه فراهم میکنند؛ گفتمانهایی که روایتهای مسلط توسعه، ذهن و زندگی انسان را در چارچوبهای انقیادآمیز خود فروکاستهاند. از این منظر، پساتوسعهایها، علیرغم وجود خلأهای نظری، بیش از آنکه نسخهای آماده ارائه دهند، دعوتی به متفاوت اندیشیدن و گشودن افقهای بدیل برای فهم توسعه را تسهیل میکنند.
References
Harding, S. (Ed.). (2011). The postcolonial science and technology studies reader. Duke University Press.
Escobar, A. (2011). Encountering development: The making and unmaking of the Third World. Princeton University Press.
Friedmann, J. (1992). Empowerment: The politics of alternative development. John Wiley & Sons.
Rahnema, M., & Bawtree, V. (Eds.). (1997). The post-development reader (pp. xix+-440).
Rist, G. (2014). The history of development: From western origins to global faith. Bloomsbury Publishing.
Schumacher, E. F., & Beautiful, S. I. (1977). Economics as if People Mattered. Thesis.
Villamayor-Tomas, S., & Muradian, R. (2023). Barcelona School of Ecological Economics and Political Ecology. Springer International Publishing.