ویرگول
ورودثبت نام
Amsin
Amsin
Amsin
Amsin
خواندن ۴ دقیقه·۵ ماه پیش

اتاق ۴۳۲

اتاق ۴۳۲

بخش اول: ورود

ساعت ۸:۵۶ شب بود.

تهران در زیر مه غلیظ و دودآلودی خفه شده بود. چراغ‌های زرد خیابان‌ها کم‌رنگ و محو در مه به نظر می‌رسیدند.

ریحانه حسینی، دختر ۲۷ ساله، جلوی هتل پردیس ایستاده بود؛ هتلی قدیمی با دیوارهای ترک خورده و پنجره‌های کثیف که انگار سال‌هاست کسی به آن‌ها سر نزده.

با چمدونی کوچک و کیف چرمی لپ‌تاپ، نفس عمیقی کشید و گفت:

– «فقط یک شب... فقط یک مصاحبه کاری...»

وارد لابی شد. مردی تکیده با چشم‌های خسته پشت پیشخوان ایستاده بود.

– «اتاق رزرو دارم. ریحانه حسینی.»

مرد بدون هیچ مقدمه‌ای گفت:

– «اتاق ۴۳۲. آسانسور ته راهرو. کلید اینجا...»

لحظه‌ای مکث کرد و با صدایی مبهم اضافه کرد:

– «اگر نیمه‌شب صدایی شنیدی، بهتر است بی‌توجه باشی.»

ریحانه گیج شد، اما چیزی نگفت و به سمت آسانسور رفت.

---

بخش دوم: شب اول

اتاق ۴۳۲ ته راهرو بود. در چوبی‌اش خراش‌ها و لکه‌های قدیمی داشت. وارد اتاق که شد، سردی و تاریکی بر فضا حاکم بود. بوی نم و خاک گرفته همه‌جا پیچیده بود. پنجره‌ها پرده‌های زرد و کثیف داشتند که نور خیابان را محو می‌کردند.

ریحانه خود را قانع کرد که فقط یک شب است. اما درست وقتی ساعت به ۱ نیمه‌شب رسید، صدای خش‌خش ضعیفی از پشت دیوار شنید. نفسش بند آمد و گوشش را به دیوار چسباند.

صدایی زمزمه‌وار و زنانه:

– «اون هنوز اینجاست... اون هنوز نرفته...»

ریحانه برگشت و ناگهان سایه‌ای تاریک و نامشخص کنار پنجره گذشت.

او تا صبح بیدار ماند، هر صدایی او را بیشتر می‌ترساند.

---

بخش سوم: دفترچه‌ی مرگ

صبح روز بعد، ریحانه در کشوی میز تحریر، دفترچه چرمی و قدیمی پیدا کرد. روی جلدش نوشته شده بود:

«به کسی که بعد از من اینجاست...»

درون دفترچه، دست‌نوشته‌های نرگس، دانشجوی روانشناسی که سال‌ها قبل در این اتاق بوده، بود:

> «من نرگس هستم. فکر می‌کردم با ماندن در این اتاق، ترس‌های درونم را بفهمم و کنترل کنم. اما این اتاق زنده است. صدای قدم‌ها، زمزمه‌ها... اتاق با من حرف می‌زند.»

آخرین جملات نوشته شده بود:

> «اگر این را می‌خوانی، بدان که سایه پشت آینه به تو نگاه می‌کند و دارد نزدیک می‌شود...»

ریحانه به آینه نگاه کرد و سایه‌ای تاریک و مبهم پشت آن حرکت کرد.

---

بخش چهارم: کابوس‌های بیداری

از آن شب به بعد، کابوس‌ها شروع شدند. ریحانه هر شب خودش را در اتاق ۴۳۲ می‌دید، جایی که سایه‌ای سیاه به او نزدیک می‌شد و صدای نرگس را می‌شنید که می‌گفت:

– «چرا منو تنها گذاشتی؟»

این کابوس‌ها باعث شد که روزها هم آرام نگیرد. تصمیم گرفت حقیقت را کشف کند.

---

بخش پنجم: بازگشت ممنوع

ریحانه برگشت هتل و از مرد پشت پیشخوان درباره اتاق ۴۳۲ پرسید. مرد با تعجب و ترس گفت:

– «اتاق ۴۳۲؟ این هتل فقط سه طبقه داره و چنین اتاقی وجود نداره. از سال ۱۳۹۲ اتاق نرگس بسته شده. اون سال نرگس مرد.»

ریحانه گیج شد:

– «اما من کلید گرفتم و توش موندم...»

مرد گفت:

– «من به کسی چنین کلیدی ندادم. مواظب باش، اینجا چیزهایی هست که نباید دید.»

---

بخش ششم: راز آینه

ریحانه دوباره به اتاق برگشت. این بار به جای ترس، کنجکاوی بر او غلبه کرد. رو به آینه ایستاد و دستش را روی قاب آن گذاشت. ناگهان حس کرد انگار چیزی سرد و زنده از پشت آینه دستش را گرفته است.

آینه موج‌دار شد و ریحانه به دنیایی دیگر کشیده شد...

---

بخش هفتم: دنیای موازی

ریحانه خود را در نسخه‌ای تیره و مخوف از هتل یافت؛ جایی که همه چیز وارونه و کابوس‌وار بود. در این دنیا، نرگس هنوز زنده بود اما زندانی ترس‌هایش بود.

نرگس به ریحانه گفت:

– «تو باید کمکم کنی، تنها راه فرار از این کابوس اینه که حقیقت پشت مرگ من رو بفهمی.»

ریحانه قبول کرد و شروع به جستجو کرد.

---

بخش هشتم: حقیقت تاریک

ریحانه فهمید که نرگس درگیر یک آزمایش روانشناسی غیرقانونی شده بود که باعث جنون و مرگش شد. اتاق ۴۳۲ محل آزمایش بود و ارواح قربانیان هنوز گرفتار آن‌جا بودند.

ریحانه باید راهی پیدا می‌کرد تا همه را آزاد کند.

---

بخش نهم: رهایی یا گرفتار؟

ریحانه با کمک نرگس و دیگر ارواح، موفق شد طلسم اتاق را بشکند اما در آخرین لحظه، سایه‌ای تاریک تلاش کرد او را به دنیای موازی بکشد.

ریحانه با تمام توانش مبارزه کرد و موفق شد به دنیای واقعی برگردد. اما وقتی چشم باز کرد، متوجه شد کلید اتاق در دستش است و صدای زمزمه‌ای در گوشش:

«تو هم جزئی از اینجا شدی...»

---

پایان باز

ریحانه به خیابان برگشت اما هر شب سایه‌ها در آینه‌ها منتظرش بودند. آیا او موفق شده بود خود را نجات دهد؟ یا حالا او هم بخشی از اتاق ۴۳۲ شده بود؟

۲
۱
Amsin
Amsin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید