نخواهد ماند

یادم هست پیرمردی بود که می گفت تقریبا تمام هم سن و سالانش از دنیا رفتن و الآن احساس می کنه که دیگه وقت اون هم رسیده و بیشتر از این زنده موندن براش لذت بخش نیست. من هم به عنوان دانشجوی سال ششم دوره ی کارشناسی همین حس رو دارم. چهار روز تو هفته میومدم دانشگاه و هر روز چهره ی هم دوره ای هامو می دیدم . نمی فهمیدم دیدن اون ها چه ارزشی داره. ارزش سرخوش بودن ترم یک رو نمی فهمیدم. سر کلاس TA وقتی یکی از بچه ها TA رو TA_جان خطاب کرد نمی دونستم که اولین و آخرین باری هست که همچین اتفاقی می افته و کلاس بابتش از خنده منفجر میشه. فکر می کردم یه روز قراره با بچه ها جمع بشیم و مسئله های خفن ریاضی حل کنیم . فکر می کردم قراره همیشه اینطور بمونه. اما اینطور نمی مونه همه چیز تغییر می کنه . اوضاع خوب تموم میشه همونطور که اوضاع بد تموم میشه. خیلی ها معتقد هستن که این پایان پذیری زندگی رو برای ما دلچسب و ارزشمند می کنه. اما حتی درست بودن چنین دیدگاهی هم باعث نمیشه بابت پایان پذیری شکوه نکنم. یه فیلم خوب تموم میشه. یه بازی خوب تموم میشه. سن گوگولی بودن بچه ها تموم میشه . یه مسئله ی خفن ریاضی هم تموم میشه. نمی دونم کتاب عمو پتروس و انگاره ی گلدباخ رو خوندید یا نه. عمو پتروس ارزشمندترین سال های جوانی عمرش رو برای اثبات حدس گلد باخ صرف می کنه اما وقتی به آخرای کار اثبات می رسه ریاضیات رو کنار می ذاره بدون اینکه اثبات رو کامل کنه و نتایج رو منتشر کنه. چون می ترسه . از اینکه زندگی هیجان انگیزش با یه مسئله ی جذاب به پایان برسه می ترسه.ترجیح می ده هیچوقت به اون نقطه نرسه. اما پایان اجتناب ناپذیره. پایان اتفاق می افته و کاری به نظر ما نداره.

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند