معمولاً نخستین واژگان متنهای من یا ایدهٔ کلی آن نیمهشب نوشته میشود. هنگامی که تصمیم میگیرم بخوابم، وقتی دیگر همهٔ کارها را کنار گذاشتهام و به هوای استراحت ذهن و جسمْ تنم را به تخت میسپارم، مغزم هنوز آرام نگرفته و از من میخواهد رها از بقیهٔ دغدغهها با او وقت بگذرانم. گاهی مانند لحظههای جاری (زمان نگارش) حتی تکلیفم را مشخص نمیکند چه میخواهد و سوالش دقیقاً چیست، بلکه تنها متوجهام میکند ناخوشم و گمشدهای دارم. چند لحظه تاملِ امشب، موقعیتهایی از روزها و ماهها و سالهای گذشته را سریع از جلوی چشمانم میگذراند که دلم نمیخواسته تسلیم روزمرگی باشم و به جایش خواستهٔ خودم از خودم انجام کاری متفاوت و رقم زدن تغییری به سمت بهبود بوده؛ درست مثل لحظهٔ نوشتن همین متن، به جای خوابیدن. درست است که هنوز نمیدانم دقیقاً چه خواهم نوشت و کدام ایدههای جدید یا قدیمی در نوشته خواهند آمد، اما دیگر چارهای ندارم، تا ننویسم خواب نشدنیست.
خیلی وقتها که در حال ترسیم خودِ آیندهام و آنچه باید انجام دهم بودهام، به این فکر میکنم که چطور باید بین این رویا و واقعیت تطابق ایجاد کرد و در صورت ایجاد این تطابق، من چه دارم یا انجام میدهم که دیگری ندارد یا نمیتواند! تا به حال، هرچه فکر کردهام و با هر سنجهای، بسیار آدم توانمندتر از خود دیدهام که یا همین الآن به آن نقطه از تجربه و مطالعه و مهارت رسیده، یا چندین قدم جلوتر از من در آن مسیر قرار دارد و یا در نقطهای عقبتر از من (حداقل از لحاظ سنی) در جایگاه مشابه من است. اما هرچند کل چیزی بیشتر از اجتماع اجزا باشد، وقتی سطحی عالی از تک تک اجزا در دسترس است، حتی آنکه خود متخصص جایدهی به این اجزاست، چگونه میشود کُل ناخوشایند از آب دربیاید؟ آیا واقعاً تکهای از این پازل گم شده؟ پزشک، مهندس، دانشمند، فیلسوف، سیاستدان، هنرمند، اقتصاددان، تاریخدان، حقوقدان، کارمند اداری، کارگر فنی ماهر، کارگر سادهٔ تنومند، ورزشکار، معلم و ... در همهٔ زیرشاخهها در سطح عالی (حداقل سطحی که برای من، با ادعای مستعد و بالای متوسط بودن، بهسختی قابل دستیابیست)، کدامش ناموجود است؟ شما هم حس میکنید انگار یک جای کار میلنگد؟ اگر دنیای اطرافتان را آن مدینهٔ فاضله و آرمانشهر (اتوپیا) و بهشت موعود میبینید که هیچ؛ اگر نه، این کمالگرایی باید کدام نقص را بپوشاند؟ من میبایست/میتوانم چهکار انجام دهم؟
این سوالها آنیست که نهتنها شبهنگام خواب از چشم من میگیرد، بلکه روزها دست و پایم را برای روزمرگی ایدهآل شل میکند. هیچگاه غافل از این نبودهام که از لحاظ آنچه در زندگی دست خودم نبوده، زمان تولد، محل تولد، خانواده، سلامتی، امکانات، رفاه و ...، «بدبخت» نبودهام؛ با بهترین حالت فاصله دارد اما خلاصه شانس هم زیاد آوردهام، بیشتر از جمعیت بسیار زیادی از موجودات از شروع زمان تا اکنون. اما اینکه از خیلیها -و اصلاً بیایید مدلسازی کنیم، همه- بهتر باشی، خود خود کمال است و باید تنها قدردان باشی و دیگر دغدغهای جز مسیر شناختهشده به عنوان ایدهآل نداشتهباشی و طبق انتظار و عرف عمل کنی؟ اگر هم پاسخ آری باشد، از من برنمیآید. حالا که تکلیفمان با این مقایسهٔ باطل روشن شد، میتوانیم قدمی جلو بیاییم. چرا من این صفحه را دارم و مینویسم؟ برای اینکه دوست دارم اوضاع بهتر شود، یا به بیان بهتر، اوضاع را بهتر کنم؛ دوست دارم نقشی در بهبود جهان اطرافم که فکر میکنم (و واقعیت هم اینطور نشان میدهد) جای چندان خوبی نیست داشتهباشم و برداشتم از آنچه خوانده و شنیده و تجربه کردهام اینَست که بهبود پایدار از راه آگاهی میگذرد و این نوشتن به من حس کاری کردن برای افزایش سطح آگاهی میدهد.
اگر بهبود را حرکتی طیفی تعریف کنیم که از حالت بدِ بد دور و به حالت خوبِ خوب نزدیک میشویم، و خوبِ خوب را ایدهآل صدا کنیم، ایدهآل چطور یافته/تعریف میشود؟ فرضیهٔ من برای پاسخ به این سوال، اولین مشکل پازل ما را بازمینمایاند. از نظر من، ایدهآل هر شخص آن است که تمام منابع و قدرت در اختیار وی بوده، مسئولیتی بر عهدهاش نباشد، دنیای اطراف تماماً به سلیقهٔ او آرایش یابد و خلاصه در جایگاه خداوندی باشد که حقیقت اوست و وجود اوست و درست آن است که او صلاح میداند. حال مشکل اینجاست که در دنیایی با منابع محدود و سلیقههای متفاوت چنین چیزی ممکن نیست و با تقسیم قدرت هم اشخاص مجبور به پذیرش مسئولیت سهم خود از قدرت میشوند. راه حل چیست؟ طبیعتاً و با تکیه بر مقدمهای که گذراندیم، پاسخ مشخصی برای این سوال هم موجود نیست و باز باید سراغ فرضیه برویم. یک فرضیه آن است که آنقدر جنگ بین قدرتها صورت بگیرد تا یکی بر دیگران چیره شود؛ من این حالت را هم دوست ندارم و هم در نهایت باطل و نشدنی میدانم. فرضیهٔ دیگر این است که با قراردادهای اجتماعی شرایطی ایجاد کنیم که صلح یا حداقل آتشبس برقرار باشد تا همان منابع محدودی هم که هست، با درگیری تلف نشود؛ این یکی را من بیشتر دوست دارم، اما نیاز به قناعت اشخاص دارد که نمیشود تضمینش کرد.
پس مشکل اول ما، تزاحم منافع انسانها بود که با آز و طمع ما هم رابطهٔ مستقیم داشت و حالا میتوانیم باز یک قدم جلوتر بیاییم و به واقعیت نزدیکتر شویم. تاریخ انسانی، شیبی از سوی فرضیهٔ اول به سوی فرضیهٔ دوم را نشان میدهد. زمانی آدمها در سطح خُرد خون یکدیگر را برای تسلط بر منابع میریختهاند. سپس، بر سر اتحاد و تشکیل قدرتی خرد برای تکرار نشدن درگیری به توافق رسیدهاند و این نزاع را در سطح کلانتر دنبال کردهاند. بعد، این گستردگی اتحاد درونی بر علیه حریف بیرونی تا جایی ادامه یافته که دوباره نیاز به قدرتهای خردتر پدید آمدهاست و باز اینها بر سر رسیدن به بالای سلسلهمراتب قدرت درگیر شدهاند. در کنار این جنگهای مخرب و مرزکشیهای سیاسی مضحک، در دنیایی که برخی برای سود خود دیگران را به جان هم میانداختهاند، آدمهایی بودهاند که با به دست آوردن کمی ثبات و آسودگی از درگیری یا دریافت حمایت از قدرت بهقصد پیروزی خودش در درگیری، پیشرفتهایی رقم زدهاند که منابع بیشتر، بتواند زمینهساز درگیری کمتر و شکوفایی سطوح عالیتر زندگی باشد. با کمتر شدن نیاز به درگیری، نیاز به تمرکز قدرت نیز کاهش یافته و امکان عقد قراردادهای اجتماعی منصفانهتر فراهم شدهاست. اما این تغییر قراردادهای اجتماعی، با چه منطقی و با چه روندی صورت میپذیرد؟ آیا تک تک اشخاص از آن سود میبرند؟
در هر قرارداد اجتماعی، جمعی از قدرت بیشتر و جمعی از قدرت کمتر برخوردارند. اصولاً، مسئولیت از اختیار، اختیار از قدرت و قدرت از توانایی یا استعداد حاصل میشود. پس افراد با توان بیشتر، در ازای پذیرش مسئولیت بیشتر، قدرت و اختیار بیشتری دریافت میکنند و بالعکس. اینجا ایراد اصلی که به دموکراسی خالص (مردمسالاری به معنای حکومت اکثریت) وارد است، عیان میشود؛ چنانکه اگر پدر و مادری کودک خردسال خود را به حال خویش رها کنند برای ما پذیرفته نیست، توانگران جامعه نیز باید دستگیر کمتوانان باشند. آیا اگر اکثریت بخواهد ظلمی علیه اقلیت اعمال کند، این کار موجه است؟ میشود تدوین قوانین و قضاوتهای تخصصی مثل استانداردهای حرفهای را به عهدهٔ همه گذاشت؟ اما اگر قرار به رد دموکراسی باشد، با چه مشکلهایی مواجه میشویم؟ معیار و ابزار سنجش ما برای تشخیص میزان توانایی چیست؟ به گمان من و به گواه شواهد تاریخی، مشکل اصلی قراردادهای اجتماعی غیردموکراتیک، همین نبود سنجهٔ مشخص و عادلانه است که در نبود تواضع و همدلی و انصاف کافی در قدرتمندان، یا منجر به محدود شدن تدریجی حلقهٔ قدرت همراه با دخالت سلیقه و حامیپروری میشود، یا در بازندگان رقابت دستیابی به قدرت ایجاد سرخوردگی و خشم میکند.
منبع اصلی اعتبار قراردادهای اجتماعی، مثل قوانین، حمایت جمعی از قواعد آنهاست که سبب حفظ حرمت آن قواعد و موجه بودن پشتیبانی قدرت از آن میشود. از سوی دیگر، برای تهیهٔ یک قرارداد اجتماعی خوب، متناسب با شرایط جامعه و سازندهٔ یک آیندهٔ مطلوب، نخبگان باید ایدههای خود را مطرح کرده، با هم به بحث بگذارند و در صورت داشتن نقص یا خطر آنها را اصلاح کنند. در هر حال، ثروت یا قدرت اشخاص در زمان تدوین و اجرای قراردادهای اجتماعی تاثیرگذار است و بخشی از کار نخبگان کاهش و کنترل این تاثیر است تا جامعه به سمت حالتهای ناعادلانهای همچون سلطنت اشراف ثروتمند یا حکومت نظامیون قدرتمند نرود. اما نخبهسالاری (آریستوکراسی) نیز چنانکه گفتهشد با چالشهای جدی روبهروست. همان پدر و مادری که در خردسالی فرزندشان موظف بودند برای وی تصمیم گرفته و همهٔ نیازهایش را برطرف کنند، باید متناسب با افزایش سن، اختیار و در پی آن مسئولیت بیشتری به او بسپارند و از دخالت حداکثری به نصیحت حداقلی برسند. در یک اجتماع هم با تغییر سطح سواد، دانش و تحصیلات در اثر آموزش و تغییر سطح تجربه، نیاز به تغییر سطح اختیار ضرورت پیدا میکند. ولی آیا میشود نقطهای تعیین کرد که پیش از آن تغییر نشدنی و پس از آن تغییر لازم است؟ اگر نه، باید به دنبال راه حل این مسئله بگردیم!
حال که پیشزمینههای تدوین قراردادهای اجتماعی را بررسی و انواعی از آن را نقد کردیم، اشارهای به اجرای آنها داشتهباشیم و سپس به سراغ روند تغییرشان برویم. سیاستها بر اساس مطلوب ما از آینده و راه رسیدن به آن از وضعیت فعلی تدوین میشوند. لازمهٔ یک سیاست، داشتن ارکان اساسی با توافق همگانی برای رسیدن است. اما قانون، حداقلهای لازم متناسب با وضعیت فعلیست. قانون باید به طور یکسان و جدی اجرا شده تا افزونیها و کاستیهای آن پیدا شود. هرچه موارد قانون مشخصتر (کمابهامتر) و خود قانون منعطفتر باشد، جامعه عادلانهتر و بهروزتر اداره میشود. اگر قانون یکسان اجرا نشود یا از ابهامهای آن برای دخالت سلیقه استفاده شود، اعتماد به مجری قانون از دست میرود؛ و اگر تغییر وضعیت یک اجتماع در مدت طولانی نادیده گرفته شده و قانونها بهروز نشوند، خود قانون زیر سوال میرود. البته اینجا این سوال پیدا میشود که رفتار و دید قانونگذار و مجری قانون باید از جامعه باشد یا بر جامعه؟ در جوامع گذشته که نوعی طبقهبندی خواص (انسانهای تقریباً ثابت دارای قدرت متمرکز) و عوام رواج داشت، حاکمیت بر جامعه صورت میگرفت و امروزه که با آموزشهای همگانی نگاه برابری و آزادی اشخاص و احترام به خواست آنها بر دنیا حاکم شده، سخن از حکمرانی میرود؛ راندن حکمی که در بدنهٔ اجتماعی با اقبال روبهروست.
دولتها در تاریخ انسانی به دلیلی ظهور یافتهاند و ایجاد آنها بدون انگیزه نبودهاست. بینظمی، ظلم نامشروع، دشمن خارجی، پایین بودن بهرهوری در نبود کار هماهنگ، بیاعتباری پیمانها و مشکلهایی از این دست میتواند انگیزهٔ ایجاد مدیر یا رئیس یا داور با توافق اجتماعی باشد. پس ماهیت وجود دولت، نیازمند قدرت و کیفیت لازم برای حل مسئلههاست. اگر مدیر، رئیس یا داوری در برابر امتیازهای دریافتکرده از حل مسائلی که مسئولیت اوست عاجز باشد، اجتماع نبود او را بر بود او ترجیح میدهد. اما چنان که گفتهشد، خود انسانها و مسائل آنها در طول زمان تغییر میکنند. واضح است در این شرایط نیاز به تغییر قانونها (و چه بسا سیاستها) نیز به وجود میآید. اما پر واضح است که تغییر فرآیند دشواریست. هر شخص منافع متفاوتی دارد که چند و چون قانون در تقویت شدن یا آسیب دیدن آن منافع مؤثر است. اما همه، با قدرت اندک خود، قادر به گرفتن تصمیمهای ساده هستند و هنر قدرت متمرکزشده، گرفتن تصمیمهای سخت است؛ تصمیمی که از منافع مشروع اشخاص حفاظت کند و منافع نامشروع سوءاستفادهگران را مورد تهدید قرار دهد. کیفیت حکمرانی در بزنگاههای اینچنینی مشخص میشود؛ سرمایهٔ اجتماعی که باید در هنگام ثبات به دست میآمد تا در شرایط حساس به اقناع عموم منجر شود، مشارکت نخبگان و خواص در تصمیم که آنها را از سلامت فرآیند مطمئن کند و رابطههای خوب با طرفهای خارجی تا فرصت دخالت و اجازهٔ دشمنی پیدا نکنند.
اگر بخواهیم قدم دیگری جلو بیاییم، میتوانیم به واقعیت جاری این روزها بپردازیم. در حدود یک ماه اخیر، کاممان بابت اتفاقهایی و ناآرامیهایی که میتوان گفت بیسابقه هم نیستند، تلخ شده. اشخاص گوناگون، در وضعیتهای گوناگون، خواستههای گوناگونی دارند و سخنان و ادعاهای گوناگونی نیز مطرح میشود. اگر بخواهم به سراغ مواردی که از دید من (با مشاهدهٔ فضای حقیقی و مجازی) اجماع و توافق بیشتری بر آنها وجود دارد بروم، مواردی هست که در طیف اعتراضگر و مورد اعتراض قرار گرفته هم محل توافق است. همه خشونت، کشتار، آسیب به منافع و اموال خصوصی و عمومی، استکبار (خودبزرگپنداری)، فساد، تفرقهاندازی و آسیب به منافع ملی را غلط دانسته و محکوم میکنیم و به دنبال اتحاد و آبادی ملی، شکوفایی استعدادها و آیندهٔ روشن، حفظ ارزش و پاسداشت کرامت انسانها، دنیای عادلانه و یک شرایط عادی هستیم. پس اگر این همه توافق بین ما وجود دارد، مشکل کجاست؟ طبعاً بخشی از حادثهآفرینیها حاصل از بدخواهی و دشمنیست ولی خب کار دشمن دشمنی است دیگر؛ بهتر نیست به سراغ آنچه مربوط به خودمان است بیاییم؟ البته ظاهراً بخشی از مشکل در تعریف همین خودمان هم هست. بیایید در این مسئله، بر سر هر ایرانی (فردی که از طریق خون یا خاک به ایران منتسب است) توافق کنیم، با هر عقیده و اقدامی.
آن روز یادداشت رضا امیرخانی را میخواندم و ارزیابیام از آن دلسوزی و خیرخواهی بود و نکتههای مفیدی و سوالهای خوبی در خود داشت. از سخنان و نوشتههای دکتر محمد فاضلی هم که معمولاً دنبال میکنم، آنچه دیدهام مفید و دلسوزانه و خیرخواهانه بودهاست. چیزی که بیش از همه آدم را ناراحت و ناامید میکند، نشستن گرد هراس بر و کاهش امید با شیب تند در این دست نوشتههاست؛ اینکه دلمان میسوزد و کاری ز دستمان برنمیآید. هرچند نقدهایی به نوشتههای مذکور هم دارم، به نظرم منطق قابل پذیرش یا حداقل قابل تاملی دارند. اما گفتهها و نوشتههای بسیاری در فضای حقیقی و مجازی میشنوم و میبینم که با نگاه نقاد خیلی ایراد به آنها وارد است و به نظر فاصلهٔ زیادی با واقعیت یا حداقل منطق مطلوب من دارند. اما فکر میکنم حتی آن فارسیزبانی که از روی قصد دروغ میگوید یا خشونت میورزد، دغدغهای مشترک و مشابه با بقیهٔ ما انسانها دارد و آن «زندگی» است. مشکل اصلی من این است که وسیلهٔ بد با نتایج وحشتناک برگشتناپذیر (که نقد هم هست) را با هیچ هدفی (خصوصاً اگر نسیه باشد) توجیهپذیر نمیدانم. اینکه بخواهی با مرگ به زندگی و با وحشت به آرامش برسی، اندکی تناقضآمیز به نظر میرسد. بشارت و انذار کار خطرناکیست؛ سخت است دیگری را از آینده تاریک بیمناک یا به آیندهٔ روشن امیدوار کنی، اگر با خودت و میزان فهمت از جهان کنار آمده باشی و از همه مهمتر، آن دیگری برایت عزیز باشد.
القصه، وضعیت نامطلوب است و حالمان ناخوش و راهحل نامشخص و جای درستِ ایستادن نامعلوم. دست و پا میزنیم تا زنده بمانیم؛ حالا دیگر شخصی تنها برای خود، شخصی برای خود و خانواده، شخصی برای خود و آدمهای مشابه، شخصی برای تمام گونهٔ انسان و شخصی برای تمام موجودها. نیاز نیست با هم همنظر باشیم؛ بلکه کافیست به جای شاخ و شانه کشیدن برای یکدیگر، متواضعانه کمک بخواهیم و سخاوتمندانه کمک کنیم و دستهای هم را رها نکنیم. ما تنها از فرآیند تفکر خود و شرایط زندگی خود آگاهیم؛ بپذیریم با همین دارایی محدود، نمیتوان هرکه در طول تاریخ زیسته و هرچه در اطرافمان اتفاق میافتد را قضاوت کرد. از انصاف و استقلال فکری و تلاش هرچند جزئی برای ساخت جهانی بهتر غافل نشویم و از خودخواهی، ستیزهجویی و خودبزرگبینی بپرهیزیم. شاید با زنده ماندن و جستوجوگر بودن، بتوانیم رسالت خویش در جهان را پیدا کرده یا نقش مناسب خود در دنیا را بسازیم و چهرهٔ زیباتری از آن را رقم بزنیم؛ به شرط اینکه از در اشتباه بودن نهراسیم، چشمان خود را به روی آنچه هست باز کنیم و در رویارویی با فریاد حقیقت از گلوی واقعیت، پنبه در گوش فرو نبریم!
یک انسان، پایان مهرماه سال یک