ویرگول
ورودثبت نام
غرقه
غرقهدر پی فرهیخته زیستن («غرقه»: ادامهٔ راه «پیش‌کسوت»)
غرقه
غرقه
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

سفر زندگی

«ارزشمندترین چیزی که یک فرد می‌تواند در زندگی به دست آورد چیست؟»

مدتی در پی نگارش پاسخ به این سوال بودم، به جواب‌های گوناگونی رسیدم و متوجه شدم این هم مثل خیلی چیزهای دیگه، شاید یک ماجراجویی به طول زندگیه (lifelong journey).

پاسخ سطح اول به نسبت ساده‌ست، به‌زیستی یا well being؛ اجزاش هم می‌تونه سلامتی و حال خوب باشه. چرا این جواب راضیم نمی‌کنه؟ چون منشا درونی رو در وجودش پررنگ می‌بینم و چندان به‌دست‌آوردنی به نظر نمی‌رسه، در این حد میشه باهاش توصیه کرد که مراقب خودت باش!

پاسخ سطح دوم می‌تونه در راستای همون زیست باکیفیت، قدرت تامین نیازها باشه. برای به‌زیستی باید بتونی نیازهات رو تامین کنی و این نیازمند ثروت برای خرج کردنه. چرا این جواب هم برام کافی نیست؟ چون بازی جمع کردن ثروت انتها نداره و خرج کردن هم واسطه و وسیله‌ست، نه هدف.

پس با این سوال به دنبال جواب گشتم: «اگر توی زندگی از لحاظ نیازهای پایه تامین باشیم، چه چیزی هنوز برای ما خواستنیه و ارزش ما رو بالا می‌بره؟». یاد یک داستان که در فضای مجازی خونده بودم و همچنین یک روایت از دکتر آذرخش مکری افتادم.

داستان از این قرار بود که مردی روستانشین کنار یک برکه ماهی می‌گرفته که یک تاجر شهری سر می‌رسه و ازش می‌پرسه چرا کارِت رو گسترش نمیدی و به همین اکتفا می‌کنی، ماهی‌گیر هم مدام می‌پرسه «که چی بشه؟» و تاجر رویافروشی رو اونقدر ادامه میده که مرد بعد از گذروندن یک زندگی پرتنش شهری برای بازنشستگی می‌تونه به همین روستا برگرده و ماهی بگیره و شب‌ها کنار آتش و موسیقی کباب کنه و لذت ببره، مرد ماهی‌گیر هم لبخندی می‌زنه و میگه من هم دارم همین کارو می‌کنم!

اما ماهی‌گیر این قصه چی رو نادیده گرفته؟ این همون چیزیه که از روایت دکتر مکری توی سرم پخش شد، اهمیت تجربه؛ کسی که از تنش فراری بوده و هر روز زندگیش رو به آرامش بازنشستگی گذرونده، چه تجربه‌ای برای مرور و چه داستانی برای تعریف کردن داره؟ چه ارتباطی ساخته و چه چیزی یاد گرفته؟ بدون گذروندن بالا و پایین زندگی، چطور تونسته آدم‌ها رو بشناسه؟

توی یک مثال فانتزی، تصویر فیلم‌های هابیت و ارباب حلقه‌ها جلوی چشمم می‌آد؛ کسایی که با هم اون سفرها و ماجراها رو تجربه کردن رو چی می‌تونه از هم جدا کنه؟ عجیب اینه که حافظهٔ جمعی مشابه اون داستان، توی روابط کشورهای واقعی جهان هم نمود داره. مثال تجربه‌ای که زندگی رو به قبل و بعد خودش تقسیم می‌کنه رو توی بقیهٔ فیلم و سریال‌ها هم میشه دید، الآن لاست و سِوِرِنس هم توی ذهن من پدیدار شدن.

اما توی زندگی شخصی خودمون این اتفاق چطور رخ میده؟ برای من تجربهٔ رویدادهایی بوده که همه شرکت نمی‌کنن، یا مشارکت در کارهای داوطلبانه. چنین موقعیت‌هایی می‌تونن تجربه‌های متفاوتی رقم بزنن که تکرارنشدنیه و میشه گفت در جایگاه برگزارکننده باید چنین تجربه‌هایی خلق و طراحی کنیم. آدم‌هایی هم که این تجربهٔ مشترک رو از سر می‌گذرونن، جدانشدنی میشن.

البته هر شخصی برای خودش استانداردهایی از محیط مطلوبش داره و می‌تونه با کمک تجربه‌هایی که داشته استانداردش رو تعریف کنه. برای من، محیطی خواستنیه که ارتباط‌های سالم و اخلاقی توش شکل بگیره، درک و دانش مشترکی وجود داشته باشه و پذیرا باشه، به گونه‌ای که تفاوت و اشتباه رو بزرگ نکنه و به آدم‌ها جرات شکوفایی خارج از چارچوب بده.

پس در نهایت، چه هدفی مهم‌تر از داستانی که درون خودمون بتونیم بهش تکیه کنیم و حلقهٔ حمایتی که بیرون از خودمون هوامون رو داشته باشن و بتونیم بهشون در سختی‌ها اعتماد کنیم؟ و همهٔ این‌ها از تجربه به دست می‌آد. شاید بر همین مبنا هم الکسی دو توکویل از مفهومی به نام «زندگی انجمنی» و نقشش در تحکیم دموکراسی میگه، چون جایی که دوستی‌های عمیق تقویت میشن، خشونت مهار میشه.

تجربه
۱
۰
غرقه
غرقه
در پی فرهیخته زیستن («غرقه»: ادامهٔ راه «پیش‌کسوت»)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید