من شعر «من آنچه شرط بلاغست با تو میگویم/ تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال» رو زیاد استفاده میکنم و دوستش دارم، اما گاهی در ذهنم به شکل «من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم، در شرایط مناسب و به تعداد معدود» نقش میبنده. من همیشه طرفدار گفتوگوی صادقانه و خیرخواهانه بوده و هستم، اما عقل و انصاف حکم میکنه طرفداریم از گفتوگو بی قید و شرط نباشه.
احتمالاً همهٔ ما به واسطهٔ مجهز بودن به زبان فارسی که جامعهٔ متکثری از اون برای سخن گفتن استفاده میکنن، بارها درون یا تماشاگر بحث آدمهای مختلف با دیدگاههای مختلف بودهایم. طبق مشاهدهٔ من، بیشتر ما هم از اینکه فرد مخالف ما حرف ما رو نمیفهمه یا منطق نداره و نمیخواد قبول کنه گلهمند و کلافه میشیم. به لطف جغرافیای هیجانانگیزی هم که در اون در حال زیستنیم، شاهدهای تاریخی یا منطقی بسیاری هم برای هر دیدگاه وجود داره. خب حالا اگه گفتوگوهامون مدام به بنبست میخوره، به جاش چیکار کنیم؟
اگه کسی از ابتدای زندگی رشد و تغییر رو تجربه نکرده باشه نمیدونم، اما تجربهٔ شخصی هرکدوم از ما از تغییر شخص خودش میتونه این فرآیند رو بهتر بهمون بشناسونه. نکتهٔ مهم اینه که تغییر زمان میخواد؛ پذیرش اینکه در آینده میتونیم نظر بهتری داشته باشیم، سختی کنار گذاشتن گذشته رو به همراه داره و یکدفعه رخ نمیده. اگر هدف ما تسریع این رونده، بهتره به آدمها کمک کنیم تا به عمق برن و ریشههای رشد اندیشهٔ جدید رو در خودشون پرورش بدن.
من فکر میکنم هر آدمی به خاطر انسان بودنش و مستقل از نظری که داره (و ممکنه در نزد ما نظر نامحترمی باشه)، محترمه و این حق رو داره که بهش توضیح بدیم و کمک کنیم بهتر ما رو و چیزی رو که فکر میکنیم درسته بفهمه. گفتن ما وظیفهایه که همراه با توانایی صحبت کردن پیدا میکنیم، اما از اون سو تکرار چندبارهٔ حرف یا زبان به تکلم جنباندن در برابر فردی که گوشش رو گرفته هم بیهوده و اتلاف وقته. در این شرایط کاری که از دستمون برمیآد، کمک برای رسیدن به این فهم توسط خود فرده.
خلاصه، از دیدگاه من، تاختن به مخالف چیزیه که بیشتر اون رو در حالت دفاعی فرو میبره تا اینکه تلنگر جستوجوی اطلاعات و به چالش کشیدن خودش باشه (گرچه این مورد هم رخ میده). توی بحث سریع و سطحی دو طرف برای برد میان و کسی قانع نمیشه؛ به همین خاطر راه پیشنهادی من برای بحثهای سازندهتر، تمرکز بر طرح سوال و معرفی منبع برای مطالعهٔ بیشتر و شنیدن نظر صاحبنظرهاست.