ویرگول
ورودثبت نام
Fatemeh- Gh
Fatemeh- Ghدر بند ِ کلمات و علاقه‌‌مند به کسب و کار با کلمات
Fatemeh- Gh
Fatemeh- Gh
خواندن ۲ دقیقه·۹ ماه پیش

در کافه‌ای دنج

یک چیزهایی هیچوقت برایم تکراری نمی‌شود. حتی اگر مدام و مدام تکرارش کنم.نشستن پشت میز شرکت در اولین روز شروع پی ام اس یکی از آن‌هاست مثلا. باز کردن این صفحه و شروع کردن به نوشتن هم شکلی دیگر از تکرار غیرتکراری است. یا این حال ِ سگ هورمونی را با تمام وجود لمس کردن و حس کردن ِ نزدیک شدن آن غول بی‌شاخ و دم درست وقتی که داشتی زندگی‌ت را می‌کردی و همه چیز طبق روال بود مثلا.

بگذریم.

دیشب متوجه شدم که اکس ِ بدشانسی دارم. خیلی بدشانس. وگرنه نمی‌شود با دوست‌دختر جدید بروی کافه‌ای که از قضا اکست با دوست‌هایی که اتفاقا آن‌ها هم دوستان مشترکتان بوده‌اند بنشینند میز پشت سری‌تان. بعد تو هی خودت را به ندیدن بزنی که مثلا او را ندیدی. دوستانش را ندیدی و خودت را غرق کنی توی چشم‌های دختر مقابلت. و نشود. هی نشود. هوش و حواست پرت باشد و حتی اگر دختر مقابل نفهمد، دخترک پشت سرت خوب بداند که چقدر حواست حالا پرت شده. چون او خیلی بیشتر از این حرف‌ها می‌شناسدت و می‌داند چقدر بلدی خودت نباشی. چون او متاسفانه هنوز می‌داند معنای آن طور نشستنت روی صندلی یعنی چه. آنطور دست‌ها را روی هم گذاشتن. یا آنطور مودبانه کتاب را ورق زدن. یا حرف زدن. یا آن انتخاب کلمات. یا آن سکوت بین جملات. یا همه چیز. همه چیزهایی که خودت هم ندانی معنی دارند اما او بداند.

شب عجیبی بود. حسی که به او داشتم از آن هم عجیب‌تر بود. آن پسر یکهو از غالب ِ (دوست پسر سابق من) خارج شده بود و تبدیل شده بود به همان همکار قدیمی. همان پسرکی که دو سال و نیم کنارش کار کرده بودم. با این تفاوت که می‌دانستم الان و در این شرایط و این رفتارش چه معناهایی ممکن است وجود داشته باشد. تمام آن یکی دو ساعت فکر می‌کردم چه چیزهای عجیبی آدم در زندگی‌ش تجربه می‌کند که پیش از این فکر می‌کرده اگر تجربه کند احتمالا خیلی اذیت شود. و حالا می‌بیند نه تنها اذیت نشده که کلی هم ذوق کرده. دخترک کم‌سن و سالی نبود. چشم‌های درشت و قشنگی داشت. صادقانه اگر بگویم کمی حتی شبیه من بود. و این بیشتر اثبات می‌کرد که پسرک چه تایپ دختری را می‌پسندد.

تمام راه برگشت را فکر کردم چقدر عجیب که پسرها انقدر زود و راحت می‌توانند رابطه‌ای را شروع کنند. یعنی راستش شاید (زود) در خیال و تصور من با زود در تصور آن‌ها متفاوت است. من همچنان و بعد از این همه مدت فکر می‌کنم این تنهایی از اینجا به بعد باید بیرزد که با کسی قسمت شود. وگرنه که عزیزترین و بهترین چیزی است که دارم. او اما از تنهایی‌ش خسته و بی‌طاقت شده و چیزی را آغاز کرده. کداممان درست فکر کرده؟ اصلا درستی در سمتی از این ماجرا هست؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم. تمام این روزها در تمامی موضوعات جهان یک نمی‌دانم ِ بزرگم.

دوست پسررابطههورمونپی ام اس
۴
۳
Fatemeh- Gh
Fatemeh- Gh
در بند ِ کلمات و علاقه‌‌مند به کسب و کار با کلمات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید