ویرگول
ورودثبت نام
قاسم شرافتی نسب
قاسم شرافتی نسب@ghasem-shrafati
قاسم شرافتی نسب
قاسم شرافتی نسب
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

رد چهار چرخ بر آسفالت خاطره

بوی کهنهٔ فرمان چرمی، صدای تقٔ موتور سرد و دستان عرق‌کرده‌ام روی دنده، اولین ملاقات من با «رؤیا» بود؛ همان خودروی دست‌دومی که قرار بود پاره‌تن من شود. اما پیش از رسیدن به این لحظه، مسیری طولانی‌تر از جادهٔ آزمون رانندگی را طی کرده بودم.

خاطرهٔ گواهینامه برای من، با ترسی شیرین گره خورده است. نه ترس از ماشین یا خیابان، که از نگاه تیز و بی‌رویۀ مربی پیرمردی بود که بوی سیگار برگ می‌داد و با کوچکترین اشتباهی، آهی حاکی از ناامیدی سر می‌داد. روز آزمون عملی، قلبم چنان میتپید که گویی موتوری جداگانه در سینهام نصب شده بود. پشت فرمان نشستم، کمربند را بستم و با یادآوری تمام تذکرات، آرام حرکت کردم. وقتی مانور دمرا را بی‌عیب انجام دادم و خودرو را متوقف کردم، افسر با لبخندی رضایت‌آمیز برگهٔ سبزرنگ را امضا کرد. آن برگه، تنها یک مجوز نبود؛ کلیدی بود برای گشودن درب جهانی از آزادی و استقلال. آن را طوری در دست می‌فشردم که گویی گرانبهاترین مدرک زندگیم است.

حالا نوبت یافتن همسفر این آزادی بود. خرید اولین ماشین، بیش از یک معامله، یک شکار احساسی بود. هفته‌ها در سایت‌های مختلف جست‌وجو کردم، با فروشندگان بی‌شمار تماس گرفتم و خودروهای زیادی را از نزدیک دیدم. بعضی بسیار زرق و برق داشتند، بعضی بیش از حد محافظه‌کار به نظر می‌رسیدند. تا اینکه او را دیدم: یک پژو ۲۰۶ سفید، با چند خش کوچک روی سپر و فرمانی که رد انگشتان مالک قبلی بر آن نقش بسته بود. وقتی سوارش شدم، حس کردیم از ازل همدیگر را می‌شناختیم. صندلی دقیقاً گودی کمرم را پر می‌کرد و فضای داخلی، بوی خوشایند یک خانهٔ تازه را داشت. معامله انجام شد و کلیدها، این بار کلیدهای واقعی، به دستان لرزان من رسید.

و سپس رسید لحظهٔ ابدی: اولین تجربهٔ رانندگیِ واقعی و تنها. پس از خداحافظی از پدر که با نگرانی پشت در ایستاده بود، درِ ماشین را بستم. سکوت سنگینی فضای داخلی را پر کرده بود. سوئیچ را چرخاندم و موتور روشن شد. این بار نه ترسی از قضاوت مربی بود و نه استرس افسر راهنمایی. تنها من و رؤیا بودیم و جادهٔ کنار رودخانه. دنده را در یک گذاشتم و آرام از پارکینگ خارج شدم.

هوای تازه از پنجرهٔ نیمه‌باز به صورتم می‌خورد و موسیقی ملایمی از رادیو پخش می‌شد. با هر تغییر دنده، احساس قدرت و کنترل بیشتری می‌کردم. رانندگی در آن غروب بهاری، چیزی فراتر از هدایت یک وسیلهٔ نقلیه بود؛ نوعی رقص هماهنگ میان من، ماشین و جاده بود. یاد گرفتم که چگونه با کوچکترین حرکت فرمان، مسیرم را تنظیم کنم و چگونه با پدال گاز، به موتور جان بدهم. وقتی برای اولین بار، بدون آنکه کسی کنارم باشد، با مهارت پارک کردم، چنان فریاد شادی سر دادم که رهگذران نگاهی حاکی از درک به من انداختند. آن شب، ساعتها در خیابانهای خلوت شهر راندم، فقط برای لمس این احساس تازه. گویی تمام شهر فقط برای من بود.

اکنون سالها از آن روزها می‌گذرد و ماشین بهتری سوار می‌شوم، اما هیچ‌گاه آن بوی اولیه، لرزش اولین حرکت و احساس اکتشافی که آن خودروی سفید برایم به ارمغان آورد، از خاطرم پاک نشده است. اولین گواهینامه، مجوزی برای حرکت بود. اولین ماشین، وسیلهٔ این حرکت. اما اولین تجربهٔ رانندگی، خودِ سفر بود؛ سفری که در آن، پسری ترسو به جوانی بااعتمادبه‌نفس تبدیل شد و جاده، نه یک مسیر، که قلمروی بی‌کرانِ امکانات به نظر می‌رسید.

دنده عقب با اتو ابزاررانندگیشجاعتتلاش برای رسیدن
۷
۱
قاسم شرافتی نسب
قاسم شرافتی نسب
@ghasem-shrafati
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید