تردید در اولین روز بارانی بهار

آخرین ویزیت دکتر و آخرین آزمایش ها، در آخرین روزهای هفته پیش انجام شد. بالاخره در انجام روش زایمان با دکتر به توافق رسیدیم و نامه بیمارستان رو گرفتم. همون روشی که از قبل می خواستم و از محقق نشدنش خیلی می ترسیدم.

اما بعد از گرفتن نامه، همه چیز عوض شد. به جای خوشحال شدن، ناراحت شدم. استرس گرفتم. آیا تصمیمم درست بود؟ آیا به عواقب و عوارضش فکر کرده بودم؟ آیا راه دوم برای من راه بهتر و راحت تری نبود؟ چرا به اندازه کافی قوی و شجاع نبودم؟ چقدر در تصمیمم تحت تاثیر حرفهای دیگران و یا ترس های ذهنی خودم بودم؟

از اون روز تا الان، یعنی تا این صبح بارانی بهاری، نگرانی روزهای آینده منو لحظه ای رها نمی کنه...

و می دونم که الان برای پشیمونی و تغییر تصمیم خیلی دیره



همیشه اینطور بودم. برای رسیدن به چیزی که در ذهنم بود سرسختانه تلاش می کردم و در مقابل راه های دیگه انعطاف نداشتم. اما به محض رسیدن به هدف، مردد می شدم. انگار احتیاج به تایید شدن از طرف اطرافیانم رو داشتم. نمی تونستم مسئولیت نتیجه خوب یا بد تصمیمم رو بپذیرم و دوست داشتم اون رو گردن دیگران و یا شرایط بندازم. دقیقا مثل الان.




حرف زدن با بقیه حال منو بهتر نمی کنه. فقط این منم که با حرفهای تکراری و تردید هام حال اون ها رو خراب می کنم. باید با خودم به صلح برسم و نوشتن مثل همیشه بهترین راه حله.

باید به خدا توکل کنم و پای خوب و بد تصمیمم بایستم.

و اون چیزی که مهمه، اینه:

سلامت من و دخترم در اولویته. حالا به هر روشی که به دنیا بیاد. به روش سخت تر یا آسون تر. هر چی که باشه می گذره و این نقطه پایان نیست. نقطه آغازه. آغاز مادر بودن...

این یک درس زندگیه برای من: هیچ تصمیمی نقطه پایان همه چیز نیست. پس بهتره خیلی دچار وسواس و کمال گرایی نشم و وقتی تصمیم گرفتم و به هدفم رسیدم، مسئولانه پای عواقبش هم بایستم.