خانه پدری

برای دومین بار در یک ماه اخیر، من و دخترم با هم مریض شده بودیم. اینقدر خسته و بی انرژی بودم که حتی توان جمع و جور کردن خودم رو هم نداشتم چه برسه به پرستاری دخترم. تو این شرایط فقط یک کار بود که می تونست به اندازه ده تا آمپول تقویتی هر دومون رو سرپا کنه. رفتن به خونه مامانم برای چند روز!

از مطب دکتر دخترم، با یک کیسه پر از دارو در دست، خودم رو کشون کشون رسوندم اونجا. خونه مامان و بابا مثل همیشه غرق در آرامش و نظم بود. از محبت و مراقبتشون دلم قرص و پشتم گرم شد. به خودم گفتم چقدر خوبه که کنارم هستند و میتونم توی لحظات بحرانی، از حمایتشون بهره بگیرم. چقدر دلگرم کننده است که جایی رو دارم که توی خستگی بهش پناه ببرم و مطمئن باشم که بعد از چند روز سرحال و پرانرژی برمی گردم به روتین زندگی خودم. خدا رو شکر به خاطر وجودشون.

من چند پست قبل نوشته بودم که برام کمک خواستن از پدر و مادرم سخته چون فکر می کنم این کار نشانه ضعف منه و به دردسر انداختنشون منو شرمنده می کنه اما در مواردی که اخیرا پیش اومد حمایتشون رو با آغوش باز پذیرفتم و بسیار لذت بردم و انرژی گرفتم. فکر می کنم تفاوت احساس من در این دو موقعیت به این دلیله که وقتی من فکر می کنم خودم از پس مشکلات بر میام و پدر و مادرم از روی دلسوزی و محبت میخوان به من کمک کنند، حس خوبی ندارم چون انگار این کمک کردن توانایی من رو زیر سوال می بره اما وقتی خودم ازشون درخواست کمک می کنم، حمایتشون برام به شیرینی و دلچسبی عسل می شه.