غر نوشت کاری

"شما همون فرد دو سال قبل نیستید"

این جمله رو مدیرم گفت وقتی که از تاخیر ورود های مکرر من شاکی شده بود. بهش حق می دادم. در حد خوبی با شرایط من راه اومده بود و حالا واقعا انتظار داشت کارمند منظم تری باشم. البته خبر نداشت که من برای جبران تاخیر ورودم، ساعت نهار رو به یک ربع تقلیل دادم. من هم چیزی نگفتم چون عصبانی بود و نمی خواستم رویکرد تدافعی داشته باشم.

ولی دلخور شدم. این رو هیچ کس نمی دونه جز خودم. حتی همکارم که اون هم آماج انتقادات بیشتری قرار گرفته بود، جلوی مدیر گریه کرده بود و گفته بود که از دفتر میره. من به مدیر حق می دادم که ناراحت باشه اما از اینکه بعد از سالها من رو نشناخته و فکر می کنه از موقعیتی که دارم سواستفاده می کنم، دلخور شدم.

خوب که به حرفش فکر کردم دیدم واقعا من همون فرد دو سال پیش نیستم. چون الان سر وقت رسیدن به اداره، به متغیر های خیلی زیادی ربط داره که بعضی هاش واقعا غیرقابل پیش بینی و از کنترل من خارجه.

از طرفی، احساس می کنم مثل گذشته تمرکز روی کارم ندارم. انگار ذهنم کشش قبل رو نداره و نمی تونم مسائل رو به خوبی قبل تحلیل کنم. پروژه ای دستم نیست که صفر تا صدش با خودم باشه و روی انجام شدنش تعصب داشته باشم. حس می کنم کارهای خرده ریز از محور های متعدد کاری که به من ارجاع میشه مثل یک کلاف سردرگم و بی سر و تهه.

خلاصه اینکه از یک کارشناس قدرتمند و مسلط، تبدیل شدم به یک کارمند متوسط! با وجود اینکه هنوز هم سعی می کنم با مسئولیت پذیری کارهام رو انجام بدم، اما واقعا انگیزه و انرژی قبل رو ندارم. آیا اشکال کار از منه که نسبت به قبل انرژی کمتری برای کار دارم و باید راهکاری پیدا کنم؟ یا اشکال کار از مدیرم که به جای دلجویی و درک شرایط جدیدم، به طور مستقیم و خیر مستقیم از من انتقاد می کنه؟