لذت حمایت

بیشتر روزهای هفته خونه پدر و مادرم هستم. به لطف اونها، می تونم بدون نگرانی از نگهداری دخترم سر کار برم و وقتی هم که برمی گردم، کاری جز سرگرم کردن دخترم ندارم. این یک وضعیت ایده آل برای مادر یک بچه نوپاست اما من خیلی هم خوشحال نیستم.

در سیزده ماه گذشته، به طور ویژه ای از حمایت های بدون چشمداشت پدر و مخصوصا مادرم برخوردار بودم و به خاطر این موهبت خدا رو شاکرم. اما، شاید عجیب باشه که کمک گرفتن از نزدیک ترین عزیزانم هم در من احساس شرم به وجود میاره.

دوست دارم مسئولیت همه سختی ها رو به تنهایی به عهده داشته باشم و برای اطرافیانم مزاحمتی ایجاد نکنم. از طرفی، کمک گرفتن، حس بی کفایتی رو در من تقویت می کنه. بنابراین ترجیح میدم در مواجهه با سختی ها تنها باشم.

در کتاب موهبت کامل نبودن، نوشته بود که باید رابطه حمایتی دوطرفه ای با اطرافیانمون داشته باشیم. در مواقع لزوم کمک بگیریم و وقتی هم از دستمون کاری برمیاد، کمک کنیم. حضور در حلقه های حمایتی به عنوان کمک کننده یا کمک گیرنده لذت بخشه.

دیشب به این فکر می کردم که از کی این طرز فکر در من شکل گرفت؟ شاید از سالها پیش زمانی که پدرم در موقعیت های مختلف می گفت "توی این زمونه هیچ کس به آدم کمک نمی کنه و اگر هم کمکی بکنه در آینده ممکنه هر جور توقعی از ما داشته باشه." یا مادرم که معمولا ترجیح می ده همه کارها رو خودش انجام بده چون کیفیت کار بقیه رو قبول نداره. و شاید تصویر ایده آل گرایانه دختر پر تلاش و مستقلی که از پس تمامی چالش ها به تنهایی بر میاد.

این روزها به این فکر می کنم که چقدر نیاز دارم روابطم رو با اطرافیانم ترمیم کنم یا اینکه از اول طراحی کنم. باید هضم کنم که کمک خواستن نشانه ضعف نیست. برخورداری از حمایت صادقانه و عاشقانه هم مایه شرم نیست.

صمیمانه کمک کنیم و کمک بپذیریم.