مادر شاغل، بدون فیلتر

دو هفته ای هست که دختر یک سال و نیمه ام رو گذاشتم مهدکودک. این اتفاق، همه چیز رو در زندگی ما تحت الشعاع قرار داده. به هم خوردن نظم خواب، بدقلقلی و چسبندگی به من بعد از برگشت به خونه، و از همه بدتر مریضی. مریضی که حتی من رو هم درگیر خودش کرده.

به هیچ کاری نمی رسم. حتی برای خودم هم وقت و حوصله ای ندارم. هر روز صبح میخزم سمت اداره و با قهوه خودم رو سرپا نگه می دارم و همکارهای خوش انرژی و پرتلاشم رو نگاه می کنم. سعی میکنم من هم پرانرژی و خلاق باشم اما واقعا نمی شه. دیگه برام مسجل شده که مدیرم اصلا روی من حساب نمی کنه چون اون کارمند سابق نیستم. بعد از ظهر دوباره میخزم سمت مهد و بعد هم خونه. خونه بهم ریخته و پر از لک و کثیفی. در حدی که وسایل رو بتونم پیدا کنم، خونه رو مرتب می کنم و از خودم می پرسم واقعا من با این حجم از شلختگی قراره چی یاد دخترم بدم؟! خیلی زود شب از راه می رسه و بعد از خوابوندن دخترم من می مونم و آشپزخونه منفجر شده! وقتی که همه چیز، در حد سرسری مرتب و تمیز میشه وقت خواب می رسه اما من می دونم که شب کوتاهه و دو سه باری هم قراره دخترم از خواب بیدار بشه و فردا صبح حجم جدیدی از خستگی به خستگی های قبلی افزوده بشه!

من آدم پرانرژی ای نیستم. نمی دونم دلیلش فیزیکی هست یا روحی و آیا میشه با روش هایی مثل خوردن قرص های مکمل غذایی،یا تلقین یا ... سطح انرژی رو بالاتر برد. فقط می دونم که خیلی خسته ام و وقتی که خیلی خسته ام یهو همه چیز از دستم رها میشه!