چالش خواب!

این روزها، برای من سخت ترین کار جهان خوابوندن دختر ده ماهه امه. فرآیند خوابوندنش حداقل یک ساعت طول می کشه و اون تا آخرین نفس در مقابل خواب مقاومت میکنه. بعضی وقتها که خیلی از این شرایط خسته میشم، ناخودآگاه یاد چند ماه پیش میفتم. وقتی که دخترم خیلی کوچیک بود و به خاطر دل درد های کولیکی تا نزدیک صبح گریه می کرد و من و همسرم و پدر و مادرم چهارتایی براش شعر و آهنگ می خوندیم و توی بغل راهش می بردیم تا بخوابه. یا اون موقع هایی که در طول روز یهو می زد زیر گریه و ما اصلا نمی دونستیم دلیل گریه اش چیه تا آرومش کنیم. ماه رمضون که دقیقا با شروع برنامه ماه عسل استارت گریه و جیغ و فغان رو می زد و من بهش می گفتم: دخترم هنوز احسان علیخانی برنامه رو شروع نکرده که تو گریه می کنی ها!

بعد می بینم که الان شرایط خیلی بهتر از اون زمان شده و حتی تعجب می کنم که ما چطور اون روزهای سخت رو گذروندیم. پس به خودم می گم سختی ها می گذرند، بهتره به جای اسیر احساسات منفی شدن، انرژی و انگیزه و حس مثبت رو در خودم تقویت کنم.

این ابیات از کتاب ویس و رامین رو خیلی دوست دارم:

چنین باشد دل فرزند آدم/نیارد یاد رفته شادی و غم

بدان روزی که از تو شد چه نالی/ وزان روزی که نامد چه سگالی

چه باید رفته را اندوه خوردن/ همان نابوده را تیمار بردن

نه ز اندوه تو دی با تو آید/ نه از تیمار تو فردا بپاید

اگر صد سال باشی شاد و پیروز/ همیشه عمر تو باشد یکی روز

اگر سختی بری، گر کام جویی/ تو را آن روز باشد کاندر اویی

پس آن بهتر که با رامش نشینی/ ز عمر خویش روز خوش گزینی