شب شده بود، گفتم میشه منو ببری لب دریا؟
بی حرف راه نزدیک ترین فرعی به دریا رو پیش گرفت.
ماشینو توی ساحل پارک کرد.پیاده شدم،پیاده شد.
به کاپوت ماشین تکیه دادم
هوای تاریک مانع از دیدن صورتش میشد
از دریا هیچ تصویری نبود و فقط صداش به گوش میرسید.آروم گفتم:«یادمه دبستانی بودم،کلاس چهار یا پنج دقیق یادم نیست،یه دوستی داشتم به اسم نرگس که گاهی اوقات باهم از مدرسه تا خونه پیاده میومدیم.
یه روز تصمیم گرفتیم سرراه بریم مسجد و نماز بخونیم،بچه بودیم دیگه...به خیال خودمون میخواستیم دعا کنیم.زمستون سختی بود.بابا یه پالتوی گرون قیمت برام خریده بود و قبل از پوشیدنش هزار بار بهم سفارش کرده بودن که مراقب باشم بلایی سرش نیاد.وارد مسجد شدیم، فضا گرم بود و پالتوی گرون قیمت من سنگین. چادر برداشتم،سجاده رو پهن کردم، پالتومو دراوردم و شروع کردم با خلوص نیت نماز ظهر رو خوندن. طولانی مدت سرم روی مهر به سجده بود و داشتم به آرزوهام فکر میکردم و دعا میکردم. دعا میکردم که زودتر بزرگ و پولدار بشم تا وقتی برای خودم پالتوی گرون خریدم نگران نباشم خراب بشه.
آرزو میکردم بابام باهام مهربون تر باشه، میخواستم دوستم داشته باشه. سر از سجده برداشتم و نمازمو کامل کردم.اومدم حاضر شم که متوجه شدم پالتوم نیست.نرگس هم بی خبر بود.گشتم و گشتم ولی پیداش نکردم.دزد برده بودش.باورم نمیشد جایی که به اسم خونه خدا میشناختمش دزد داشته باشه.ترسون و لرزون از سرما و خشم پدر راه خونه رو پیش گرفتم.رسیدم خونه و بابا که از سرکار اومد وقتی موضوعو فهمید دستشو بالا برد و با همه زورش محکم زد توی گوشم،سرم خورد به دیوار پشتم.بهم گفت از فردا دیگه حق نداری بری مدرسه. احساس درموندگی و بدبختی میکردم، من عاشق مدرسه و دوستام بودم.حرف بابا رو باور کردم و جرئت مخالفت نداشتم.فرداش مدرسه نرفتم.بابای نرگس خیاط بود، وقتی قضیه رو فهمید برام یه پالتوی معمولی دوخته بود و با نرگس اومدن خونمون وساطت.بابا بالاخره قبول کرد برم مدرسه اما هرروز تحقیرم میکرد و میگفت لیاقتم همین پالتوی ارزون قیمت پیشکشی بابای نرگسه.اما من عجیب اون پالتو رو دوست داشتم.یه مدت بعد برام یه کاپشن صورتی خریدن و اتمام حجت کردن که اگر بلایی سر کاپشن بیاد فلان میکنن و بهمان میکنن.
سالها گذشت و من آسه رفتم و آسه اومدم. مثل اسبی که فقط جلوشو میبینه.
اما همچنان باور داشتم که بابا واقعا نمیخواست بذاره من به درسم ادامه بدم. یه روز تصمیم گرفتم بپرسم و پرسیدم: بابا واقعا میخواستی منو از درس و مدرسه دور کنی؟ گفت نه فقط میخواستم تنبیه بشی.
اونجا اولین باری بود که به زود باوری خودم پی بردم.
میدونی دومین باری که به این موضوع پی بردم کِی بود؟»
آروم و متفکر نگاهم کرد و گفت:« کی بود؟»
گفتم:« وقتی که عشق تو رو باور کردم.تو ازم فاصله گرفتی و آروم آروم از زندگیت حذفم کردی واسه همین تا مدتها گیج و منگ بودم و نمیدونستم چه اتفاقی برامون افتاده. همونقدر گیج و گنگ بودم که وقتی فهمیدم خونه خدا هم میتونه دزد داشته باشه. من یقین داشتم،ایمان داشتم،به سختی هم حفظش کردم اما حس بی اعتمادی ای در من به وجود اومد که هیچوقت نتونستم ازش خلاص بشم. چندسال بعد وقتی جسارت بیشتری پیدا کردم در عین آزرده خاطر بودن اعتقادم به خدا رو از دست دادم .من به عشق تو یقین داشتم،یقین همراه با بی اعتمادی...میدونی دلخوشیم چی بود؟ وقتی که میگفتی به جان مادرم دوستت دارم.میدونستم عاشق خانوادتی و وقتی جان یکیشونو قسم میخوری داری حقیقتو میگی،اما این حس بی اعتمادی و ضد و نقیض بودن رفتارات نمیذاشت ازش لذت ببرم.این اواخر به همه چی شک داشتم و همین داشت دیوونم میکرد.شک مثل خوره روح و جسم آدمو میخوره. تنها اعتقادی که برام مونده بود عقیده به عشق بود. و من باز هم ایمانمو از دست دادم.آدمی که ایمان و امیدشو از دست بده هیچی برای از دست دادن نداره.»
تو تاریکی میتونستم نگاه خیره شو تشخیص بدم.
لبخندی زدم و آروم گفتم:« منم دیگه هیچی ندارم که بهش چنگ بزنم.»
احساس خفگی میکردم. کفش هامو دراوردم و به سمت دریا قدم برداشتم.
خنکی آب باعث شد مور مورم بشه
جلوتر رفتم.
انگار متوجه خطر شد، چراغای ماشینو روشن کرد و به سمتم دویید.
دستمو گرفت و از آب بیرونم کشید.
تسلیم سرنوشت بودم، مقاومت نکردم.بی دفاع شده بودم.
یه چیزی در من خاموش شده بود...