
من مدتهاست که به تو فکر میکنم؛ احتمالاً از همان اولهای دوستداشتنت. دیشب به خودم میگفتم که دیگر باید فراموشت کنم؛ از حذف کردنِ نوشتههایم شروع کردم، حذف کردنِ نوشتههایی که مخاطبشان تو بودی. مغزم را جمع و جور کردم و از دیشب تا همین حالا فقط پنج بار بهت فکر کردهام. پنج بار فکر کردن برای کسی که بیست و چهار ساعت روز درگیر افکارش بود، چیز زیادی نیست.
دیشب به خودم آمدم و دیدم که فکر کردن به تو، زندگیام را فلج کرده است و یک روزی باید بین خیال تو و ادامهٔ زندگیام یکی را انتخاب کنم. من در این مدت یک چیزی را عمیقاً درک کردم: تو میتوانی یک نفر را دوست داشته باشی ولی آنقدر جسور باشی که بیخیالِ همهٔ احساسات کاذب بیمعنایی بشوی که فقط در یک نقطه، ساکن نگهت میدارند. خیلی وقت است که فهمیدهام نباید جایی بمانی که دوستت ندارند. نباید خودت را به دیگران، تحمیل کنی و متاسفانه تو -کسی که عاشقانه میپرستیدمش- هم دقیقاً همان دیگران بودی... روزی که فهمیدم دارم به تو تحمیل میشوم یک حسِ منفور لعنتی سراغم آمد؛ یک حس عجیب مثل گیجی بعد از پرتاب شدن از ارتفاعی بلند، مثل تلوتلو خوردن توی یک سر بالایی... من داشتم به تو تحمیل میشدم و چقدر دیر فهمیدم که بودن من یک عذاب طولانی برای تو بوده. خندهدار است بله، خندهدار است ولی سناریوهای زیادی توی مغزم برایت نوشتهام که احتمالاً نود درصدشان حقیقت دارند عزیزم؛ ذهنم نویسندهٔ خوبیست.
احتمالاً این آخرین نوشتهٔ من برای تو باشد و تو هم احتمالاً هرگز این را نخواهی خواند؛ فکر کردن به تو میماند برای روزهای بعد از مُردن.
پ.ن: پایان.
همیشه به عشق🧡