این روزها همهچیز را میسابم.
لاک روی ناخنهایم را
روزی چندبار تغییر میدهم و
احتمالاً با این کارها میخواهم خودم را
از هر معنا و مفهومی، دور کنم.
زندگی، آنطور که خیال میکردم
پیش نمیرود مامان.
از کوچکترین اتفاقها
تا خستهکنندهترین تماسهایم را
توی دفتر خاطراتم ثبت میکنم
شاید به امید روزی که با لبخند، بخوانمشان...
گلها را ماههاست که آب ندادهام
مثل خودم پژمردهاند مامان؛
مثل احساساتم، مثل زندگیام...

دیگر کسی نیست که بهش اعتماد کنم
انگار همه یک نقابِ سیاه
روی صورتشان چسباندهاند و
خیالِ غارتِ نفسهای راحتم را دارند.
دیگر با هیچکس نمیتوانم از خیلی چیزها
حرفی بزنم مامان؛
تو رفتی و پس از تو
"کاف" را هم از دست دادم
و همهٔ اینها یعنی امیدی به هیچیکِ
این آدمها نیست
انگار هردوتان، من را در خودم گم کردید.
صبحها با هیچ انگیزهای
جز پختن ناهاری که بهش علاقهمندم
بیدار نمیشوم
و شبها فقط به انگیزهٔ نوشتنِ همین چیزها
میخوابم.
دیگر چیزی نیست که آرامم کند مامان؛
دیگر هیچچیز در هیچ کجای این جهان
آرامم نمیکند
کاش از تو فاصلهای نداشتم
و یک جهانْ راه برای رسیدن به تو
پیش رویم نبود...
این روزها مامان
خستهام؛ اندوهگین و بسیار دلگیر
و میدانم که تمامِ اینها یعنی بزرگسالی؛
و میدانم که باید امید بُرید
از تمامِ آدمها...
پ.ن: خوبم؟ شاید. همهچیز توی زندگیم با احتمالات ذهنیم پیش میره؛ از هیچی مطمئن نیستم حتی حسِ قلبیم در همین لحظه.
همیشه به عشق🧡