
تو دوری
و دستِ من، کوتاه
برای به آغوش کشیدنِ اندوهت...
کاش فاصلهای وجود نداشت
و شاید حتی عشقی؛
غمها، توی قلب کوچکم
فوران میکنند
و تو در چشمهای من...
چه اشتباه بزرگیست تنها ماندن
و چه دردناک است اینگونه دلبستگی...
هیچکس نمیفهمد که
داستان یک عشق از کجا آغاز میشود
و به کجا خواهد رسید
هیچکس نمیفهمد
که ما
چگونه به آغوش هم رسیدیم
و چرا فاصله را
ترک نمیکنیم.
تو دوری
و دست من کوتاه
برای لمسِ عظمتِ تنهاییات...
از همین فاصله میبوسمت
و میخواهم رهایم کنی
همچون پرندهای که قفس را.
پ.ن: مدتی نبودم؛ نمیدونم از این به بعد بهطور مداوم اینجا هستم یا نه. فضا خیلی تغییر کرده و هنوز باهاش نتونستم ارتباط بگیرم. خوشحال که هنوز بعضی از شما هستید توی ویرگول:) این متن رو عصر نوشتم، بدون ویرایشه؛ مرسی که میخونید
همیشه به عشق🧡
غزاله غفارزاده