حقیقتش خیلی دلم میخواست که در طول این دو هفته بیام و مطلبی بنویسم یا احساسم رو بیان کنم؛ امّا این رو در ذهن داشتم که ۱- حرفهام تکراری خواهند بود و قطعاً احساس بین اکثر ما ها مشترکه ۲- حوصلهی دراماتیک کردن خشمی که در وجودم داشتم رو در خود پیدا نمیکردم ۳- چطوری این حجم از مضحک بودن رو با کلمات ادا میکردم؟
قابل توجّهه که زبانم هم قاصر بود. زندگی در این موقعیت جغرافیایی باعث میشه فکر کنی که این دیگه تهشه و دفعهی بعد باز هم سورپرایز میشی.
نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم. همینطوریش هم با بدبختیهای دانشگاه و هزینهی خوابگاه درگیر بودم که یک فاجعهی دیگه هم پیش اومد و باز بهم یادآوری شد که ما هر چقدر هم تظاهر کنیم، نمیتونیم این حقیقت رو کنار بزنیم که در این سیرک به اسم ایران هیچوقت نمیتونیم زندگی عادیای داشته باشیم. ما همیشه باید از دست بدیم، همیشه باید سوگوار باشیم، همیشه باید برای سادهترین چیز ها بجنگیم. امّا برعکس دفعات قبل، من دیگه دلم برای خودم نمیسوزه؛ نه مثل همیشه. این دفعه فقط خشمگینم. از کسانی که خودتون میدونید. گاهی حس میکنم در زندگی گذشتهام گناه بزرگی مرتکب شدم که به این مکان تبعید شدهام، امّا گاهی هم حس میکنم زندگی در این خاک و بوم جهان بینیای رو به ما داده که هیچ جای دیگهای بهش دسترسی پیدا نمیکردیم. در هر صورت، کاریش نمیشه کرد. آبی که ریخته شده جمع نمیشه. ایران آبیه که ریخته شده. امیدوارم اشتباه برداشت نکنید، من وطنم رو خیلی دوست دارم، امّا این یک حقیقته. همیشه بوده.
از اعماق قلبم، میدونم روزی رو خواهم دید که بالأخره حق به حقدار میرسه. آسیاب به نوبت عزیزان، آسیاب به نوبت. اوضاع همیشه اینطوری نمیمونه. به قول آقام حافظ:
«خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل.»
#جدید