از پتوهای ببری دیروز تا جورابای رنگی امروز

پتو نوزادیم این شکلی بود حتی🤣
پتو نوزادیم این شکلی بود حتی🤣


هممون تو بچگی یه خاطره با این تصویر داریم ،

"صبح میشه ،ما تو رختخواب گرممون لای پتویی که عکس ببر روش داره و مامان با یه ملحفه سفید گل قرمزی خیلی مرتب و بی نقص جلدش کرده کنار سه چهار تا خواهر برادر دیگمون به صورت تیغه خیاری خوابیدیم و بخاری هم همه جا رو گرررم کرده ، یهو بابا صدامون میزنه که وااااای فلانی بیاااا برف و ببین ، بعد ما تو سه ثانیه با چشمای نیمه باز و موهای ژولیده پریدیم پشت پنجره و سفیدی برف چشممون و زده و دیدیم که از دیشب تا حالا همه حیاط پر از برف شده، همه جا برفِ،رو درختا ، لبه دیوارا ، روی بند رختی که از این سر تا اونسر حیاط کشیده شده ، و زمین ، وااااای نگم از زمین که یکپارچه سفیده ،برف دست نخورده که فقط شاید رد پای کلاغا و گربه ها روش دیده میشه ، وسط همه اینا گوشمونم تیزِ صدای رادیو و اخبارِ که ببینیم میگه مدارس کلیه نواحی هفت گانه تعطیل ........"

حالا خیلی سال از اون خاطره گذشته و واقعا هم دیگه خاطره شده ، دیگه تو این روزگار خاکستری که داریم ، مدرسه جاشو داده به اداره و کار ، دیگه حتی اگه مدارس نواحی هفتگانه هم تعطیل بشه باز ما باید پاشیم و از خونه گرم در بیایم و بریم سرکار.....پتوهای ببریِ ملحفه دار جاشو داده به پتوهای سبک و نرم‌گلبافت، دیگه خبری از خواهر و برادرا هم‌نیست ، باید شب تک و تنها بری تو تخت و صبح تک و تنها از تخت بیای بیرون ، دیگه پرده رو که کنار میزنی به جای حیاط و درخت سیب و آلبالوی پوشیده از برف ، فقط قد و قامت بی قواره ساختمونارو میبینی و درو دیوار و سنگ و آهن ...از بد ماجرا بابا هم دیگه نیست.....

ولی دیروز برف اومد
با زنگ موبایل از خواب بیدار شدم بی خبر از همه جا رفتم پشت پنجره ،برف بود
تو خیابون رد لاستیک ماشینا رو برف جا مونده بود ، کوچه سفید بود و لبه ی دیوارا به زور یکم برف نشسته بود ولی نه اونقدرها که منو یاد بچه گیها بندازه ،شال و کلاه کردم و زدم به خیابون ،تند میبارید و نرم مینشست روی کلاهم ..........
تمام روز با ذوق از پشت تنها پنجره شرکت که پوشیده از تبلیغ و چراغ و نئونِ برف و تماشا میکردم به امید اینکه به باریدنش ادامه بده ، اتفاقا برج میلاد هم دیده نمیشد و اینبار بخاطر مه.....
روزای برفی روز حلقه کردن دست دورِ لیوانِ چایِ
روز قرمز شدن نوک دماغت از سرماست ،روز زنگ زدن به مامانِ که بگی واااای چقد تو این هوا آش رشته میچسبه و مامان بلافاصله بگه عصر بیا اینجا ، آره روزای برفی روز آش رشته ست............
روزای برفی روزای سردی هستن که باید دلت گرم باشه به حضور یکی ، یکی که تو خونه منتظرته که برسی و با هم بشینید رو یه کاناپه قرمز و از پشت پنجره برف و تماشا کنید و چای بخورید
روزای برفی روزای خیس و سرد و سفیدی هستن که دلم میخواد از همه دستفروشای سرما خورده شهر برات چیز میز بخرم ، مثلا جورابای رنگی ، جورابای لنگ و والنگ هندونه ای یا مثلا جورابای کاکتوسی،آخرشم دو جفت کاکتوسی میخرم یه دونه زرد با کاکتوسای سبز برای من و یه دونه سبز با کاکتوسای صورتی برای تو ..........

-کاکتوس صورتی؟؟؟؟؟؟؟اصلا مگه کاکتوس صورتی هم داریم ؟
-حتما دیگه!!!!!!!


.دیشب اینجا اینو نوشتم،بداهه،بدون اینکه مرورش کنم ،یا حتی سیوش کنم، و منتشر نکرده پرید و رفت ، و اینگونه شد که امشب با قیافه ای درهم دوباره نوشتمش ولی حیف که مثل اولی نشد و نخواهد شد !!!!!😟