فصل دوم: تری ایگلتون؛ زندگی و مسیر فکری، بخش ۲:جایگاه او در نقد ادبی و فلسفه معاصر،تری ایگلتون جایگاهی یگانه در نقد ادبی معاصر دارد: او نقد را از حاشیهٔ سبکشناسی به قلب اخلاق، سیاست و فلسفه برد و نشان داد ادبیات میدانِ کشمکشِ معنا و قدرت است. با تکیه بر سنت مارکسیستی، الهیات رادیکال و زیباییشناسی تراژدی، نظریه را عمومی کرد و به زبان روشن، پلی میان دانشگاه و جامعه ساخت. در برابر پستمدرنیسم، هشدار داد که بازیهای زبانی نمیتوانند رنج، نابرابری و تاریخ را محو کنند.محمدرضا گلی احمدگورابی ،دکتر زهرا روحی فر

فصل دوم: تری ایگلتون؛ زندگی و مسیر فکری
چکیده بخش ۲: جایگاه او در نقد ادبی و فلسفه معاصر
تری ایگلتون جایگاهی یگانه در نقد ادبی معاصر دارد: او نقد را از حاشیهٔ سبکشناسی به قلب اخلاق، سیاست و فلسفه برد و نشان داد ادبیات میدانِ کشمکشِ معنا و قدرت است. با تکیه بر سنت مارکسیستی، الهیات رادیکال و زیباییشناسی تراژدی، نظریه را عمومی کرد و به زبان روشن، پلی میان دانشگاه و جامعه ساخت. در برابر پستمدرنیسم، هشدار داد که بازیهای زبانی نمیتوانند رنج، نابرابری و تاریخ را محو کنند. آثارش از «نظریه ادبی: درآمدی» تا «ایدهٔ فرهنگ»، «پس از نظریه»، «خشونت شیرین»، «امید بدون خوشبینی» و «طنز» نشان میدهند که متن را باید در شبکهٔ زندگی و عدالت فهمید. این بخش با ترسیمِ منظری از تأثیرگذاری ایگلتون بر دانشگاهها، حوزهٔ عمومی و مخاطب عام، توضیح میدهد چرا او برای ایران نیز الهامبخش است: زیرا نقد او هم به متن وفادار میماند و هم به انسان.
بخش ۲: جایگاه او در نقد ادبی و فلسفه معاصر
وقتی از جایگاه تری ایگلتون سخن میگوییم، در حقیقت از تغییر نقشهٔ نقد ادبی در نیمقرن اخیر حرف میزنیم: جابهجایی از زیباییپسندیِ بیخطر به نقدِ پیوندخورده با عدالت، تاریخ و اخلاق. ایگلتون در لحظهای وارد میشود که در فضای انگلیسیزبان، نقد هنوز سایهٔ بلند «نقد عملی» و سبکشناسی را بر سر دارد؛ ذوق، سلیقه و ظرافتِ زبان، معیارهاییاند که ادبیات را در vitrines باشکوه دانشگاهی مینشانند. او این vitrines را میشکند: متن را از vitrines به میدان میکشاند و میگوید ادبیات، چنانکه هست، درهمتنیده با طبقه، جنسیت، ایمان، دولت و ایدئولوژی است. همین جسارت، جایگاه او را از یک «منتقد ادبی» به «نظریهپردازِ فرهنگ» ارتقا میدهد؛ کسی که بهجای دکور، به ساختارها نگاه میکند.
این جابهجایی با تکیه بر سه محور رخ میدهد. نخست، محور مارکسیستی: ایگلتون ادبیات را نه بهعنوان مجموعهای از شاهکارهای بیزمان، بلکه محصولِ نیروهای تاریخی و اجتماعی میخواند. بهزعم او متن ادبی مشارکت میکند، نه فقط بازنمایی؛ بازتولید میکند، نه فقط روایت؛ و نقد، اگر از ایدئولوژی غافل بماند، به زینتِ قدرت بدل میشود. دوم، محور الهیاتی و اخلاقی: برخلاف تصور رایج، ایگلتون دین را صرفاً بهمثابه رقیبِ عقل نمیبیند؛ در ریشههای رادیکالِ الهیات مسیحی فضیلتی میجوید که نقد ادبی را از بیطرفیِ سرد به مسئولیت اخلاقی پیوند میزند. سوم، محور زیباییشناسیِ تراژدی و طنز: او میفهمد که زبان زندگی، دوگانه است؛ جهان هم به تراژدی محتاج است، هم به طنز؛ و هر دو، اگر درست فهم شوند، راه امید را میگشایند. این سه محور، جهتِ نظریه را از «متنِ منفک» به «زندگیِ درگیر» تغییر میدهد و جایگاه او را در بحثهای معاصر تثبیت میکند.
یکی از کلیدهای نفوذ ایگلتون، عمومیسازی نظریه است. وقتی «نظریه ادبی: درآمدی» را مینویسد، در واقع کلاسِ فشردهای است که خواننده را از فرمالیسم تا پساساختارگرایی، از روانکاوی تا فمینیسم، با زبان روشن عبور میدهد. راز محبوبیت این متن در دانشگاههای جهان، بهویژه میان دانشجویان تازهکار، این است: پیچیده میاندیشد، اما ساده میگوید؛ دقیق است، اما دسترسپذیر؛ سختگیر است، اما مهربان با خواننده. همین صفت، جایگاه او را از «نظریهپرداز» به «معلمِ عمومیِ نظریه» بدل میکند؛ معلمی که از جهانِ نشانهها پلی به جهانِ مردم میزند.
اما این معلم، فقط راه نمینماید؛ نقد هم میکند. در «پس از نظریه» هشدار میدهد که نظریه، اگر از جهانِ واقعی جدا شود، به خودنمایی زبان و بازیهای قدرت در دانشگاهها تنزل مییابد. او با صدای بلند میپرسد: علوم انسانی اگر از عدالت، رنج و تاریخ چشم بپوشد، به چه کار میآید؟ این پرسش، جایگاه او را در فلسفهٔ معاصر نیز پررنگ میکند: اصرار بر پیوند نقد با اخلاق و سیاست، نقد را از فن به کنش تبدیل میکند. ایگلتون در این نقطه، از حاشیهٔ «مطالعات ادبی» عبور میکند و وارد میدان «اندیشهٔ اجتماعی» میشود.
در سوی دیگر، کشمکش با پستمدرنیسم جایگاه او را جدلی و بحثبرانگیز کرده است. ایگلتون در برابر نسبیگرایی افراطی میایستد، اما نه با بازگشتِ سادهلوحانه به حقیقتهای سنگی؛ بلکه با دفاع از حقیقتهای تاریخی و مردمنهاد. میگوید بازیهای زبانی، هرچقدر هوشمندانه باشند، اگر رنج را نادیده بگیرند، به تشریفات بدل میشوند. او با طعنهای تیز، پستمدرنیسمِ بیتفاوت را «زیباییشناسیِ رخدادهای بیخطر» میخواند؛ خوشسر و زبان، اما بیرسالت. همین طعنهها جایگاهش را در دانشگاهها هم محبوب میکند، هم مسئلهمند: ستایشگران زبانِ پاکیزه از او دلگیر میشوند، اما دانشجویانی که دنبال نسبتی میان نظریه و زندگیاند، او را راهنما مییابند.
در کارنامهٔ اندیشه، ورود او به بحثهای دین، امید و تراژدی، دامنهٔ نفوذش را گسترش میدهد. در «عقل، ایمان و انقلاب»، ایگلتون علیه هر دو سو مینویسد: علیه ایمانِ بیعقل و علیه عقلِ بیاخلاق. او دین را فقط منبعِ امر مقدس نمیداند؛ سرچشمهای برای عدالت و همبستگی میبیند، مشروط به نقدِ ریاکاری و اقتدارطلبی. این خوانش، جایگاهش را در فلسفهٔ اخلاق نیز تثبیت میکند: اخلاق نزد او آموزهای نیست که نمره بدهد؛ تعهدی است به رنج دیگران. از همینجاست که به تراژدی میرسد: در «خشونت شیرین»، نشان میدهد زیباییشناسیِ بیتراژدی، مثل امیدِ بیدرد، فریبنده و سبک است. هنرِ جدی، با شکستِ انسان و ضرورتِ تاریخ روبهرو میشود و در همانجا، رگِ پنهانِ آگاهی را میجوید.
وقتی «امید بدون خوشبینی» را مینویسد، جایگاهش از منتقد ادبی به آموزگارِ امید تغییر میکند. تفاوتِ امید و خوشبینی، برای او، تفاوتِ اخلاق و احساس است: خوشبینی، چشم بر رنج میبندد و لبخند میخرد؛ امید، چشم در چشمِ شکست میدوزد و دست به کار میشود. امیدِ ایگلتونی بیحسگرایی نیست؛ اخلاقی است، تاریخی است، جمعی است. همین نگاه، نقد ادبی را به تربیتِ شهروندی نزدیک میکند: خواندنِ ادبیات، تمرینِ دیدنِ جهان است؛ و دیدن، اگر به عمل نرسد، نیمهکاره میماند.
و بعد به طنز میرسد: در «طنز»، ایگلتون نشان میدهد خنده، اگر علیه ایدئولوژی باشد، حقیقت را بیواسطهتر از خطابه آشکار میکند. طنز برای او تفریح نیست؛ فلسفهٔ افشاگری است: ناسازگاریها را برهنه میسازد، اقتدارِ زبانِ رسمی را میشکند و از میان شکافها، روزنِ امید میگشاید. همین پیوندِ طنز با عدالت، جایگاه ایگلتون را در حوزهٔ عمومی محکمتر میکند: او در رسانهها، سخنرانیها و کلاسهای آزاد، با زبانی شوخ اما دقیق، نظریه را به گفتوگوی روزمره پیوند میزند.
در جغرافیای دانشگاهی، سالها حضور او در آکسفورد و دیگر مراکز، وزنِ نمادین به کارنامهاش داده است؛ اما تفاوتِ اصلیاش با چهرههای صاحبکرسی این است که زبان را عامهفهم نگه میدارد، بیآنکه به سطحینویسی تن دهد. ایگلتون بارها به تخصصگراییِ خودبسنده تاخته است: دانشگاه اگر به برجِ عاج بدل شود، خیانت کرده است به رسالتِ معنا. این موضع، جایگاهش را دوگانه میکند: برای بخشی از آکادمی، خطرناک است؛ برای بخشِ دیگری، مائدهٔ تازه. هرجا زبانِ سختخوانِ نظریه مانعِ ورودِ نسلها شده، او در را نیمهباز گذاشته است.
تأثیر ایگلتون تنها در عنوانِ کتابها و کرسیها خلاصه نمیشود؛ در نسلها قابلِ ردیابی است. دانشجویانی که با «درآمدی» او به نظریه وارد شدند، امروز استادانیاند که همان روش را ادامه میدهند: سختگیری علمی همراه با روشننویسی؛ وفاداری به متن همراه با حساسیت به عدالت. در کلاسهای او، نقد ادبی فقط تحلیلِ استعاره نیست؛ تمرینِ دیدنِ مناسبات قدرت است. این تربیت، جای او را نه فقط در نقد، بلکه در تربیتِ عمومیِ شهروندی برجسته کرده: نقد ادبی بهانهای است برای تمرینِ دیدنِ جهان با چشمهای باز.
در نسبت با ایران، جایگاه ایگلتون فرصتها و هشدارهایی دارد. فرصتها: عمومیسازی نظریه، زبانِ روشن و اخلاقِ عدالتمحور، میتوانند علوم انسانی را از جزیرهٔ تخصصی بیرون بیاورند و به میدانِ جامعه برگردانند. هشدارها: پستمدرنیسمِ بیتعهد، بازیهای زبانی بیدغدغه و خوانشهای بیتاریخ، میتوانند دانشگاه را به موزهٔ واژگان بدل کنند. ایگلتون با هر دو سخن میگوید: دعوت به پیوندِ متن با زندگی، و نقدِ بیرحمِ تشریفاتِ بیروح. برای ادبیات و نقد در ایران ـ از طنز تا تراژدی، از دین تا فرهنگ عامه ـ این نگاه، راهی عملی است: بهجای فهرستِ اصطلاحات، نقشهٔ مسائل؛ بهجای مسابقهٔ ارجاعات، گفتوگوی جدی با واقعیت.
از منظرِ فلسفهٔ معاصر، ایگلتون نظامساز نیست؛ اما نظامهای سفتوسخت را در عمل لغو میکند: با ترکیبِ مارکسیسمِ انتقادی، الهیاتِ عدالتمحور، زیباییشناسیِ تراژدی و اخلاقِ امید، نوعی انسانگراییِ رادیکال میسازد که به رنجِ دیگران حساس است و به زبانِ روشن وفادار. او نشان میدهد که «حقیقت» در ادبیات، نه گزارهای درونِ متن، بلکه رویدادی درونِ زندگی است؛ و نقد، اگر درست انجام شود، تبدیل به مراقبت از این رویداد میشود. به همین دلیل، جایگاه او میان فیلسوفانِ اخلاق، نظریهپردازانِ فرهنگ و منتقدانِ ادبی مشترک است؛ مرزی ندارد و همین بیمرزی، قوتِ کارِ اوست.
در سطحِ حوزهٔ عمومی، ایگلتون کاری کرده که کمتر نظریهپردازی توانسته: طنز را ابزاری برای پیوند با مخاطب عام کرده، بیآنکه از عمقِ تحلیل بکاهد. شوخیهای او، تیغِ نقدند: میخنداند، اما زخمِ فکر میگذارد. در سخنرانیها، مرزِ کلاس و خیابان برداشته میشود: نظریه به زبانِ محاوره نزدیک میشود، اما همچنان دقیق میماند. این سبک، جایگاه او را به «چهرهٔ رسانهایِ اندیشه» نزدیک کرده، اما بدون فروغلتیدن در سطحیگری؛ چون هر شوخی، بر شانهٔ یک استدلال میایستد.
به موضعِ او در برابر پستمدرنیسم بازگردیم: چرا این جدال برای جایگاهش تعیینکننده است؟ چون ایگلتون با خطرِ «بیدغدغهگی» در علوم انسانی درافتاده است. او از سقفهای بلندِ بازیِ نشانهها نمیترسد؛ از فقدانِ کفِ اخلاق میترسد. به دانشجویانش میگوید: نشانهها را بخوانید، اما رنجها را هم؛ متن را تحلیل کنید، اما تاریخ را هم؛ زیبایی را ستایش کنید، اما عدالت را هم. همین «و»، جایگاه او را تثبیت میکند: بهجای دوگانههای فلجکننده، ترکیبهای کارساز.
در نهایت، تری ایگلتون جایگاهی دارد که با یک جمله میتوان خلاصهاش کرد: او نقد ادبی را به فلسفهٔ زیستن نزدیک کرد. نقد، نزد او، تکنیکِ خواندن نیست؛ تربیتِ دیدن است. ادبیات، نه مجموعهٔ سطرهای زیبا، که میدانِ تجربهٔ انسان است؛ و انسان، اگر با عدالت و امید تعریف نشود، در متن هم بیپناه میماند. این رویکرد، برای جهانِ امروز که در همپوشانیِ بحرانها زندگی میکند، راهی عملی است: از متن به جامعه و از جامعه به متن رفتوبرگشت کنیم؛ بهجای فرار به اصطلاحات، به جهان نزدیک شویم؛ و بهجای خوشبینیِ سبک، امیدِ ریشهدار بسازیم. جایگاه ایگلتون در نقد ادبی و فلسفهٔ معاصر، همین است: صدایی که به ما یادآوری میکند خواندن، اگر به دیدنِ دیگران نیانجامد، خواندن نیست؛ و دیدن، اگر به عدالت نیانجامد، دیدن نیست.