شعری عمیق و پر از تصویرهای عاشقانه و فلسفی؛ روایت بیپناهی، امید و مقاومت در برابر طوفان روزگار. این غزل با زبان استعاره و موسیقی درونی، از زندان سکوت تا روشنایی عشق را به تصویر میکشد و مخاطب را به سفری درونی و پرشور میبرد.محمدرضا گلی احمدگورابی

بیپناه و خسته از زندان، دعا کن نشکنم
چون درختی خشک در طوفان، دعا کن نشکنم
هر نفس باری به دوشم مینهد این روزگار
سنگدل، بیرحم و بیپایان، دعا کن نشکنم
خندهها در سینهام پژمرده چون برگ خزان
در دل شبهای بیپایان، دعا کن نشکنم
هرچه کردم عشق را پنهان، به زخم حسرتش
میزند بر جان من پیکان، دعا کن نشکنم
دست تقدیر است و زنجیری به پایم بسته سخت
بیامان، بیوقفه و بیجان، دعا کن نشکنم
چشمهایم خسته از دیدار دیوار سکوت
بیصدا، بینور و بیپایان، دعا کن نشکنم
هرچه فریاد است در من، در گلو خاموش شد
بیصدا، بیحرف در زندان ، دعا کن نشکنم
عاشقم جانا جهان با خنده می گوید که من:
بیامان، بیرحم و بیوجدان، دعا کن نشکنم
آخرین امید من، تنها تو هستی جان جان
در دل این شام پنهان، پس دعا کن نشکنم