«معجزهی آرامش» شعری ستایشآمیز از نیروی امید و عشق در دلِ زندگی روزمره است. در این شعر، شاعر با بیانی لطیف و استعاری، مخاطب را به تاب آوردن در برابر تیرگیها، ساختن آرامش از دل شب، و یافتن شادی پنهان در هر نفس دعوت میکند. این اثر بر اهمیت درنگ در لحظه، رها کردن حسرت گذشته، و گشودن درهای تازه در برابر رنج تأکید دارد و پیام نهایی آن این است که در مسیر صعود، هیچ دل تنها نیست.محمدرضا گلی احمدگورابی

دل اگر خسته شد از رفتن بیوقفهی روز
تو و آرامِ شبت، معجزه ی عشق بساز
شب اگر تیره شود،
ماه خوش کوکب من،
سوی فلک
با نفسی تازه بیا
تو اگر صبر کنی
باد آرام سحر،
زخم اندوه تو را مرهم خود خواهد کرد
راه اگر دور شد و شانهی تو خم گردید
تو به یاد آر
که در راه صعود،
دل تنها شده ات تنها نیست
لحظه را گم مکن ای دوست
همین لحظهی کوچک،
که همان قصه ی ماست
قدر این لحظه بدان،
تا غمت حوصلهاش سر برود
دل اگر خواست که در حسرت دیروز
کندسر
تو رهایش کن و بگذار
هوای نفست تازه شود
ابر اگر گریه کند
تو به باران مگو ای کاش زمین خشک شود
چون همین گریه زمین را به کجاها ببرد
در دل هر نفسی
جای یک شادی پنهان شده است
تو اگر گوش کنی،
در هوا میشنوی آوازش
خانهی دل هم اگر
باز از خنده و شادی شده پر
تو چراغی بنه آنجا
که همین نور،
غم شب به کجاها ببرد
راه اگر بسته شد و پنجرهها تاریک است
تو دری تازه گشا
که جهان منتظر دست تو بر دیوار است
دل اگر لرزه به تن داشت ز اندوه جهان
تو به او قوت لبخند بده
خنده ات،
کوه غمت را به نسیمی ببرد
لحظهها منتظرند
که تو از نو به جهان رنگ دهی
رنگ تو روشنی اش
می ماند،
تا خدا مانده و این رشتهی باریک امید
تو به اندوه مگو
که در این خانه
دمت سایه ی
فردا باشد.