غزل برق لبخند،غزلی عاشقانه برای دوستداران شعر و ادبیات فارسی ،محمدرضا گلی احمدگورابی

در نسیم صبحگاهی وا شد این در سوی شب
چشمِ تو آرامشی دادم که میجستم عجب
برقِ لبخندت چراغ راهِ من در تیرگی
با دلت همخانهام، بیدغدغه، بیتاب و تب
هرچه در من بود از اندوه، رفت از یاد دل
ماندهام با لحظههایی نرم، چون طعم رطب
عشق را دیگر نمیسنجند با زخم و سکوت
در صدای تو شکوفا شد دل من بیسبب
سایهها رفتند و خورشید آمد از پشت غبار
باغ من لبریز شد از نغمههای خوشطرب
در دل خاکی که روزی خواب سردم را نوشت
رُست گلهایی که میخندند با آن خال و لب
نه ربطی